سناریو: (وقتی که دارن میبوسنت و....)
سناریو: (وقتی که دارن میبوسنت و....)
★
فلیکس: تورو به دیوار چسبونده بود و محکم میبوسیدتت و همینطور دستاشو زیر لباست میبرد و کمر لختتو لمس میکرد و خیالتون راحت بود که همه خوابن اما مادر درو باز کرد و چون شما پشت در بودید سریع از هم زودتر جدا شدید و مادرت بعد دیدنتون یکم جا خورد
مادرت: اوه چرا اینجایی...بیا ات این ابو میزارم رو میز که آب خواستید داشته باشید
فلیکس: واقعا مرسی ازتون
مادرت: خواهش میکنم پسرم
ات: شب بخیر مامان
مادرت: شبه توهم بخیر - و رفت
ات: هوففففف....نفس عمیق- وای مردم
★
سونگمین: درحال آماده شدن برای خواب بودی و هراز گاهی متوجه میشدی که نگاه های سونگمین عجیبه و این تورو یکم میترسوند و به شک مینداخت، موهاتو شونه زدی و میخواستی رو تخت دراز بکشی که دستتو کشیدو تورو انداخت رو خودش و بلافاصله جاتون رو تغییر داد و حالا اون رو تو خیمه زده بود
سونگمین: بیب...میخوامت...
ات: نه نه نه الان نه....-تو مغزت
تا میخواستی بگی که اینجا وقتش نیست محکم لبشو کوبوند رو لبت و فرصت نداد حرف بزنی و کمرتو گرفته بود که...
مادرت: ات یه لحظه....
وقتی شما دوتا و دید سریع به آرومی و با سکوت ترکتون کرد...(دلم سوخت برای مامانه🥲)
★
جونگین: راستش از وقتی که اونا خوابیده بودن گذشته بود و سر و صدایی نمیومد پس مطمئن شد که همه خوابن و لباس بالا تنش و در آورد و شروع کرد به خیس و محکم بوسیدنت و تو مونده بودی چیکار کنی ولی چون فکر میکردی همه خوابن حالت راحت شد و باهاش همکاری کردی که مادرت برای این که ببینه چیزی لازم ندارید بدون در زدن اومد داخل...
مادرت: اوه.... -تعجب
جدا شدید-
ات: مامان...چرا بدون در اومدی خب -خجالت زده
مادرت: شما کارتون بکنید من میرم
ای ان: با پتو خودشو سعی کرده بود بپوشونه😚🫥
وای آقا بد شدهههههههههه
★
فلیکس: تورو به دیوار چسبونده بود و محکم میبوسیدتت و همینطور دستاشو زیر لباست میبرد و کمر لختتو لمس میکرد و خیالتون راحت بود که همه خوابن اما مادر درو باز کرد و چون شما پشت در بودید سریع از هم زودتر جدا شدید و مادرت بعد دیدنتون یکم جا خورد
مادرت: اوه چرا اینجایی...بیا ات این ابو میزارم رو میز که آب خواستید داشته باشید
فلیکس: واقعا مرسی ازتون
مادرت: خواهش میکنم پسرم
ات: شب بخیر مامان
مادرت: شبه توهم بخیر - و رفت
ات: هوففففف....نفس عمیق- وای مردم
★
سونگمین: درحال آماده شدن برای خواب بودی و هراز گاهی متوجه میشدی که نگاه های سونگمین عجیبه و این تورو یکم میترسوند و به شک مینداخت، موهاتو شونه زدی و میخواستی رو تخت دراز بکشی که دستتو کشیدو تورو انداخت رو خودش و بلافاصله جاتون رو تغییر داد و حالا اون رو تو خیمه زده بود
سونگمین: بیب...میخوامت...
ات: نه نه نه الان نه....-تو مغزت
تا میخواستی بگی که اینجا وقتش نیست محکم لبشو کوبوند رو لبت و فرصت نداد حرف بزنی و کمرتو گرفته بود که...
مادرت: ات یه لحظه....
وقتی شما دوتا و دید سریع به آرومی و با سکوت ترکتون کرد...(دلم سوخت برای مامانه🥲)
★
جونگین: راستش از وقتی که اونا خوابیده بودن گذشته بود و سر و صدایی نمیومد پس مطمئن شد که همه خوابن و لباس بالا تنش و در آورد و شروع کرد به خیس و محکم بوسیدنت و تو مونده بودی چیکار کنی ولی چون فکر میکردی همه خوابن حالت راحت شد و باهاش همکاری کردی که مادرت برای این که ببینه چیزی لازم ندارید بدون در زدن اومد داخل...
مادرت: اوه.... -تعجب
جدا شدید-
ات: مامان...چرا بدون در اومدی خب -خجالت زده
مادرت: شما کارتون بکنید من میرم
ای ان: با پتو خودشو سعی کرده بود بپوشونه😚🫥
وای آقا بد شدهههههههههه
- ۴۸.۷k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط