{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

[☆part¹¹☆]
رسیدیم عمارت کمکش کردم وسایلش رو بچینه،گربش زود باهام دوست شده بود،بعد چیدن وسایل هردو تو اتاقمون ولو شدیم و نفهمیدیم کی خوابمون برد،صبح با صدای زنگ در از خواب بلند شدم،بلا هنوز تو اتاقش خواب بود،رفتم در رو باز کردم و بله،با چهره داداش و مامانم روبه‌رو شدم.
+چرا صبح زود اومدین دم خونم؟
/صبح توعم بخیر،پسرم.
از کنارم رد شدن و اومدن داخل،لوکا سریع اومد جلوشون و با همون ادایی که برای من میومد خودشو جلوشون لوس کرد،ارتور سریع بغلش کرد
×گربه به سرپرستی گرفتی؟
+یه جورایی.حالا چرا اومدید؟
نشستن روی مبل
/برای اومدن به خونه ی پسرم دلیل میخوام؟
+نه،مادر.فقط معمولا بی خبر نمیای.
/راننده گفت چند وقتیه غذا سفارش ندادی،نکنه داری وعده غذاییت رو-
+نه.فقط غذای خونگی میخورم.
هردو نگاهی رد و بدل کردن
×اما داداش تو که اشپزی بلد نیستی،پس کی برات-
-اقای بداخلاق،لوکا رو-
بلا اومد تو نشیمن،تازه از خواب بیدار شده بود،یه تیشرت و شرتک پوشیده بود،وقتی مادرم و ارتور رو دید انگار یخ زد.
-ام..معذرت میخوام،نمیدونستم شما اینجایید.
/شما...باهم زندگی میکنید؟
+یه جورایی
/پس برای همینه این اواخر همش خونه ای و از بیرون غذا سفارش نمیدی.
دیدگاه ها (۰)

[☆part¹²☆]ویوی بلا:از خجالت اب شدم،نمیدونستم اینجان و این اح...

[☆part¹³☆]ویوی الکساندر:بارون کل لباساش رو خیس کرد،پیراهنش ن...

[☆Part¹⁰☆]صبح رفتم پایین دیدم با تاپ و شلوار نازک بگ داره صب...

[☆part⁹☆]×کی میخواید عروسی بگیرید؟-ام...هنوز برای این خیلی ز...

[☆part²²☆]صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم،بلا هنوز تو...

[☆part²⁴☆]چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای گلوله توی فضای اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط