part
[☆part¹²☆]
ویوی بلا:
از خجالت اب شدم،نمیدونستم اینجان و این احمق هم بهم نگفت.
×حالا که باهم زندگی میکنید خب چرا ازدواج نمیکنید؟به نظر باهم کنار میاید.
-خب...ما...راستش..خب..
دنبال یه بهانه بودم که یهو الکس شروع کرد به تعریف کردن همه چیز،شوکه بودم و از یه جهت هم خوشحال که راستش رو گفت.منتظر داد و فریاد مادرش بودم اما...
/هرطور خودتون مخواید.مشکلی نیست.باید برم حالا که مطمئن شدم حالت خوبه.
با خوشحالی رفت و ارتور هم پشتش رفت هردو شوکه بودیم.
-اسونتر از چیزی که انتظار داشتم قبول کرد.
+منم.بیخیال امروز حوصلم سر رفته بیا بریم بیرون صبحانه بخریم.
-فکر خوبیه.بریم.
لباسم رو عوض کردم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.داشت سمت خارج از شهر میرفت.
-کجا داریم میریم؟
+رازه.
-دوره؟
+اره.حالا انقدر سوال نپرس و از هوا لذت ببر گربه کوچولو.
-باشه
بعد حدودا یه ساعت رسیدیم.دور و اطراف کامل جنگل بود و یه کافه دنج کنار جاده بود یکمی دورتر پارک کردیم،رفتیم داخل و نشستیم.
-جای قشنگیه.
+معمولا با دوستام میام اینجا.
سر تکون دادم و به منو نگاه کردم،بعد سفارش دادن عقب تکیه دادیم و بیرون رو تماشا میکردیم.
-فکر کنم قراره بارون بیاد،ابرارو ببین.
+اره.باید قبل شدید شدنش بریم.،اماباید پیاده بریم تا ماشین
بعد صبحونه از کافه اومدیم بیرون،بارون شدید بود.
+لعنتی..
-چیه؟از خیس شدنبدت میاد؟
+اره.
سرم رو تکون دادم و کفش های پاشنه بلندم رو در اوردم و تو دستم گرفتم و شروع کردم به راه رفتم زیر بارون.
-بیا.اونقدرام بد نیست.
+سرما میخوری.
-نمیخورم.بیا.
یه چتر برداشت و دنبالم راه افتاد
+بیا زیر چتر.
-نه.
+لج نکن سرما میخوری
-چیزی نمیشه.
+گربه کوچولوی لجباز.(زیر لب گفت.)
ویوی بلا:
از خجالت اب شدم،نمیدونستم اینجان و این احمق هم بهم نگفت.
×حالا که باهم زندگی میکنید خب چرا ازدواج نمیکنید؟به نظر باهم کنار میاید.
-خب...ما...راستش..خب..
دنبال یه بهانه بودم که یهو الکس شروع کرد به تعریف کردن همه چیز،شوکه بودم و از یه جهت هم خوشحال که راستش رو گفت.منتظر داد و فریاد مادرش بودم اما...
/هرطور خودتون مخواید.مشکلی نیست.باید برم حالا که مطمئن شدم حالت خوبه.
با خوشحالی رفت و ارتور هم پشتش رفت هردو شوکه بودیم.
-اسونتر از چیزی که انتظار داشتم قبول کرد.
+منم.بیخیال امروز حوصلم سر رفته بیا بریم بیرون صبحانه بخریم.
-فکر خوبیه.بریم.
لباسم رو عوض کردم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.داشت سمت خارج از شهر میرفت.
-کجا داریم میریم؟
+رازه.
-دوره؟
+اره.حالا انقدر سوال نپرس و از هوا لذت ببر گربه کوچولو.
-باشه
بعد حدودا یه ساعت رسیدیم.دور و اطراف کامل جنگل بود و یه کافه دنج کنار جاده بود یکمی دورتر پارک کردیم،رفتیم داخل و نشستیم.
-جای قشنگیه.
+معمولا با دوستام میام اینجا.
سر تکون دادم و به منو نگاه کردم،بعد سفارش دادن عقب تکیه دادیم و بیرون رو تماشا میکردیم.
-فکر کنم قراره بارون بیاد،ابرارو ببین.
+اره.باید قبل شدید شدنش بریم.،اماباید پیاده بریم تا ماشین
بعد صبحونه از کافه اومدیم بیرون،بارون شدید بود.
+لعنتی..
-چیه؟از خیس شدنبدت میاد؟
+اره.
سرم رو تکون دادم و کفش های پاشنه بلندم رو در اوردم و تو دستم گرفتم و شروع کردم به راه رفتم زیر بارون.
-بیا.اونقدرام بد نیست.
+سرما میخوری.
-نمیخورم.بیا.
یه چتر برداشت و دنبالم راه افتاد
+بیا زیر چتر.
-نه.
+لج نکن سرما میخوری
-چیزی نمیشه.
+گربه کوچولوی لجباز.(زیر لب گفت.)
- ۴.۱k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط