آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۹۰
(ویو جونگ کوک )=.....................
38 روز و 5 ساعت و حدوده 36 دقیقه ست که نیلسو کنارم نیست.....
آدم وقتی عاشق میشه دیوونه میشه....
بوی موهای قشنگشو بو نکردم.....چشمای قشنگشو نگاه نکردم...
چرا اخه؟چراااااا؟....چرا رفت؟کاری کردم؟چه کاری؟..
بازم مثل هر شب رفتم دم در خونه باباش...
اما نیلسو خونه نبود ، و رفته بود خونه تهیونگ....
هر شب میدیدمش اما تهش ده ثانیه هم نمیشد...
شیشه ی ش.ر.ا.ب سر کشیدم....
دومین شیشه ی امروز...
هر روز زنگش میزدم که لاقل صداشو بشنوم...
که لاقل با تن صداش آروم شم...
و بی قرار نباشم....
سرم شدید درد میکرد و چشمامم قرمز...
خواب درست و درمونی که نداشتم...
همش خسته و بیدار....
هر لحظه منتظرم در خونه باز شه و نیلسو بیاد تو....
اصلا مدرسه اش چی میشه؟....
امتحان هاش چطور پیش میره؟....
نیاز به کمک داره یا نه...
با صدای زنگ گوشی سرمو به سمت میز چرخوندم و گوشی رو برداشتمو جواب دادم حتی توجه نکردم کی زنگ زده:
_"چیه."
_"ارباب....گوشی خانم تون رو هک کردیم،و متوجه پیامی تهدید آمیز شدیم."
صدای هان سو....
_"یعنی چی؟پیام چی بود؟از طرف کی بود پیام هان سو؟."
صدام بلند شده بود....
_"پیامش اینه که اگر شما رو طلاق ندن باید مرگ تون ببینن....و وقتی اکانت اون فرد رو هک کردیم متوجه شدیم که اون فرد مایلو پسر عمه تون و از نقطه ضعف شما برای از بین بردن تون استفاده کرده."
گوشی قطع کردم و روی میز گذاشتم...
عربده ای زدم و نفس عمیقی کشیدم پس برا این ولم کردی پس برا همین گفتی بخاطر خودت...
نقطه ضعفمم؟درسته....خط قرمزمه...نفسمه...
پیامی برای هان سو فرستادم و گفتم به حساب مایلو برسن...
وقتش بود که همچی مشخص شه...
به اشپز خونه رفتمو یه لیوان آب سرد خوردم..
یاد همون شب افتادم،نیلسو گفتو رفت...
شرط: ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۹۰
(ویو جونگ کوک )=.....................
38 روز و 5 ساعت و حدوده 36 دقیقه ست که نیلسو کنارم نیست.....
آدم وقتی عاشق میشه دیوونه میشه....
بوی موهای قشنگشو بو نکردم.....چشمای قشنگشو نگاه نکردم...
چرا اخه؟چراااااا؟....چرا رفت؟کاری کردم؟چه کاری؟..
بازم مثل هر شب رفتم دم در خونه باباش...
اما نیلسو خونه نبود ، و رفته بود خونه تهیونگ....
هر شب میدیدمش اما تهش ده ثانیه هم نمیشد...
شیشه ی ش.ر.ا.ب سر کشیدم....
دومین شیشه ی امروز...
هر روز زنگش میزدم که لاقل صداشو بشنوم...
که لاقل با تن صداش آروم شم...
و بی قرار نباشم....
سرم شدید درد میکرد و چشمامم قرمز...
خواب درست و درمونی که نداشتم...
همش خسته و بیدار....
هر لحظه منتظرم در خونه باز شه و نیلسو بیاد تو....
اصلا مدرسه اش چی میشه؟....
امتحان هاش چطور پیش میره؟....
نیاز به کمک داره یا نه...
با صدای زنگ گوشی سرمو به سمت میز چرخوندم و گوشی رو برداشتمو جواب دادم حتی توجه نکردم کی زنگ زده:
_"چیه."
_"ارباب....گوشی خانم تون رو هک کردیم،و متوجه پیامی تهدید آمیز شدیم."
صدای هان سو....
_"یعنی چی؟پیام چی بود؟از طرف کی بود پیام هان سو؟."
صدام بلند شده بود....
_"پیامش اینه که اگر شما رو طلاق ندن باید مرگ تون ببینن....و وقتی اکانت اون فرد رو هک کردیم متوجه شدیم که اون فرد مایلو پسر عمه تون و از نقطه ضعف شما برای از بین بردن تون استفاده کرده."
گوشی قطع کردم و روی میز گذاشتم...
عربده ای زدم و نفس عمیقی کشیدم پس برا این ولم کردی پس برا همین گفتی بخاطر خودت...
نقطه ضعفمم؟درسته....خط قرمزمه...نفسمه...
پیامی برای هان سو فرستادم و گفتم به حساب مایلو برسن...
وقتش بود که همچی مشخص شه...
به اشپز خونه رفتمو یه لیوان آب سرد خوردم..
یاد همون شب افتادم،نیلسو گفتو رفت...
شرط: ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۳۱.۹k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط