{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《قبر بی‌نام》

《قبر بی‌نام》

در گذرم از گورستان اتفاقی به قبری برخوردم که تنها یک چیز روی آن بود: بی‌نام
بدون هیچ تاریخ تولد و مرگی، یادداشتی، خاطره ای یا متنی درمورد آن شخص. انگار که او تنها ترین انسان روی زمین بود.
در این فکر غرق شدم که او چه کسی بوده است. مردی که به تنهایی می‌زیسته، یا زنی که تمام افراد زندگی‌اش را از دست داده بوده، شاید هم کودک تازه متولد شده ای که در خیابان‌ ها رها شده و جان سپرده.
این "بی‌نام" می‌توانست هر شخصی باشد ولی انگار که او هیچ نبوده است. وقتی کسی را نداشته باشی تا تو را به یاد آورد، می‌شود گفت که تو وجود داشته ای؟
آهی پر از درد را از سینه ام رها کردم. با تکه سنگ تیزی شروع به حکاکی بر روی سنگ قبر کردم و این عبارت را با خطی شکسته ولی قابل خواندن نوشتم: او از یاد نرفته است.
پس از آن هر هفته با دسته گلی به دیدار آن قبر می‌رفتم. گل را بر روی سنگ می‌گذاشتم و مدتی کنارش می‌نشستم. هر بار او را شخصی متفاوت از دفعه قبل تصور می‌کردم و با او حرف می‌زدم.
درست است که هیچ وقت نفهمیدم او کیست ولی به خود ثابت کردم که حتی یک شخص بی‌نام هم می‌تواند به یاد آورده شود.

MH🤍
قراره رمان جدید تا چند روز دیگه منتشر بشه😁✨️
دیدگاه ها (۰)

سلاممم✨️بالاخرهه دارم رمان سوم رو می‌نویسم. بیشتر کارهاش رو ...

مقدمه: این داستان درباره شخصیت های خوب یا عشق پاک نیست.ونوم(...

《دنیای کودکی》درحال عبور از مسیر قدیمی‌ای بودم که سال ها می‌ش...

《تا ابد؟》درنهایت اِمی سکوت را شکست:《فکر کنم خودت هم فهمیده ب...

-درختـ کُهن-قدمی برداشتم و دستت را در دستانم گرفتم و دوباره ...

مرد در پاییز نامه مینویسد

چپتر دومدروغ شیرین چشمامو باز میکنم و تقریبا بلافاصله از شدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط