{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساده و بیجان به چشمانم نگاهی کرد و رفت

ساده و بیجان به چشمانم نگاهی کرد و رفت
روح و جان را او اسیر دام آهی کرد و رفت
لحظه ای دنیای من روشن شد از چشمان او
هم برایم یادی از مهتاب ماهی کرد و رفت
من پریشان پر کشیدم یک سحر در کوی او
او سلامم را ودای صبحگاهی کرد و رفت
شهره ام کرد عشق او در سرزمین بیدلان
تا به شهر غربتم او پادشاهی کرد و رفت
چون که با من مهربان شد آن لب خندان او
خنده را برروی لبهایم گواهی کرد و رفت
صد گره بر دست و پای این دلم افکنده است
آنچنان رازی که در سِحر پگاهی کرد و رفت
در درون چشم خمّارش چو جان می یافتم
خیل مژگانش برایم چون سپاهی کرد و رفت
غنچهء "مینا" زعشقش جامه بر تن می درید
نرگسش را محرم دیگر نگاهی کرد و رفت
دیدگاه ها (۱۰)

ارگ بم بودی و با خشت تنم ساختمتمثل یک پرچم ِ افتاده، بر افرا...

بوسه ای تقدیم لب کردی و من شیدا شدم من سکوتی بی هدف بودم ولی...

من ارزوی تو کردم که پیشتر باشیبرای این دل سردم تو بال و پر ب...

امشب از رویـای تـو خوابم نمی گیرد چرازخمی عشقت شدم این دل نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط