مثلث عشقی
«مثلث عشقی»
«پارت سوم»
ـ
ـ
ـ
(ا.ت صبح روی تخت یوری از خواب بیدار میشه و میبینه یوری داره تو اشپز خونه صبحانه برای ا.ت درست میکنه)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت دستشو میذاره رو لبش (با نگرانی) و گوشیشو چک میکنه مامانش 1۰ بار بهش زنگ زده، انقد استرس میگیره که دستاش میلرزه)
ـ
ـ
ـ
ا.ت رو به یوری: چرا منو اینجا نگه داشتی!؟ مامانم منو میکشه!
ـ
ـ
ـ
یوری با یه لبخند میگه: نگران نباش، فکر اونجاشم کردم!
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چی؟ منظورت چیه؟
ـ
ـ
ـ
یوری: یکیو فرستادم به مامان بابات اطلاع بده که موندی کمکم کنی و یه مقدار پول هم داده برای تشکر.)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: اوه خدای من(خجالت میکشه و زیر پتو قایم میشه)
ـ
ـ
(یهو یوری میادو پتو رو میکشه اونور و ا.ت رو بغل میکنه میبره اشپزخونه بنشونه رو صندلی که صبحانه بخوره.)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چیکار میکن..(اب دهنش با اون صبحانه خوشمزه راه میوفته و ادامه جملش رو نمیگه و شروع میکنه به خوردن.)
ـ
ـ
ـ
(یوری وقتی میبینه چقد کیوته قند تو دلش اب میشه و ریز ریزکی میخنده.)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت بعد صبحونه میاد رو مبل میشینه و به یوری میگه میشه حرف بزنیم؟)
ـ
ـ
ـ
یوری: حتما.
ـ
ـ
ـ
ا.ت: دیشب.. نمیدونم.. چیشد.. اما.. چرا.. اونکارو... کردی.. مگه بهرحال... دوست.. دختر.. نداشتی..؟
ـ
ـ
ـ
یوری: اگه متوجه شده باشی اون تو خونه ی من به من خیانت کرده بود و من از اول هم نمیخواستمش و پدر بزرگم به زور منو محبور کرد، میدونم خیلی یهویی شد ولی من از ۵ ماه پیش...وقتی تورو دیدم به خوذم گفتم: این دختر بااید مال من بشه)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: اوه متوجه ام، ولی چرا انقدر رک حرف میزنیی(با شنیدن حرفای یوری دوباره قلبش لرزید و میخواست بگه که عاشقشه اما نگفت)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت وسایلش رو برداشت و سمت در رفت تا بره خونه، اما یوری گفت:
ـ
ـ
ـ
یوری: وایسا!
ـ
ـ
ـ
ا. ت: اینبار جدی باید برم.
ـ
ـ
ـ
یوری: حداقل قبلش شمارتو بده.
ـ
ـ
ـ
ا.ت: خب.. باشه^_^
ـ
ـ
ـ
(یوری و ا.ت شمارشونو دادن و ا.ت با دوچرخش رفت خونه.)
ـ
ـ
ـ
p۴
ـ
ـ
ـ
(برای پارت بعدی کلیی حمایت کنیدد)
«پارت سوم»
ـ
ـ
ـ
(ا.ت صبح روی تخت یوری از خواب بیدار میشه و میبینه یوری داره تو اشپز خونه صبحانه برای ا.ت درست میکنه)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت دستشو میذاره رو لبش (با نگرانی) و گوشیشو چک میکنه مامانش 1۰ بار بهش زنگ زده، انقد استرس میگیره که دستاش میلرزه)
ـ
ـ
ـ
ا.ت رو به یوری: چرا منو اینجا نگه داشتی!؟ مامانم منو میکشه!
ـ
ـ
ـ
یوری با یه لبخند میگه: نگران نباش، فکر اونجاشم کردم!
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چی؟ منظورت چیه؟
ـ
ـ
ـ
یوری: یکیو فرستادم به مامان بابات اطلاع بده که موندی کمکم کنی و یه مقدار پول هم داده برای تشکر.)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: اوه خدای من(خجالت میکشه و زیر پتو قایم میشه)
ـ
ـ
(یهو یوری میادو پتو رو میکشه اونور و ا.ت رو بغل میکنه میبره اشپزخونه بنشونه رو صندلی که صبحانه بخوره.)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: چیکار میکن..(اب دهنش با اون صبحانه خوشمزه راه میوفته و ادامه جملش رو نمیگه و شروع میکنه به خوردن.)
ـ
ـ
ـ
(یوری وقتی میبینه چقد کیوته قند تو دلش اب میشه و ریز ریزکی میخنده.)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت بعد صبحونه میاد رو مبل میشینه و به یوری میگه میشه حرف بزنیم؟)
ـ
ـ
ـ
یوری: حتما.
ـ
ـ
ـ
ا.ت: دیشب.. نمیدونم.. چیشد.. اما.. چرا.. اونکارو... کردی.. مگه بهرحال... دوست.. دختر.. نداشتی..؟
ـ
ـ
ـ
یوری: اگه متوجه شده باشی اون تو خونه ی من به من خیانت کرده بود و من از اول هم نمیخواستمش و پدر بزرگم به زور منو محبور کرد، میدونم خیلی یهویی شد ولی من از ۵ ماه پیش...وقتی تورو دیدم به خوذم گفتم: این دختر بااید مال من بشه)
ـ
ـ
ـ
ا.ت: اوه متوجه ام، ولی چرا انقدر رک حرف میزنیی(با شنیدن حرفای یوری دوباره قلبش لرزید و میخواست بگه که عاشقشه اما نگفت)
ـ
ـ
ـ
(ا.ت وسایلش رو برداشت و سمت در رفت تا بره خونه، اما یوری گفت:
ـ
ـ
ـ
یوری: وایسا!
ـ
ـ
ـ
ا. ت: اینبار جدی باید برم.
ـ
ـ
ـ
یوری: حداقل قبلش شمارتو بده.
ـ
ـ
ـ
ا.ت: خب.. باشه^_^
ـ
ـ
ـ
(یوری و ا.ت شمارشونو دادن و ا.ت با دوچرخش رفت خونه.)
ـ
ـ
ـ
p۴
ـ
ـ
ـ
(برای پارت بعدی کلیی حمایت کنیدد)
- ۲.۰k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط