{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باده نوشان شهرشان یک عمر بی‌میخانه بود

باده نوشان شهرشان یک عمر بی‌میخانه بود
دست پیمان بسته‌ی این قوم بی‌پیمانه بود
تا سحرگاهی ورق برگشت و خوش شد سرنوشت
آمد و خاک خراسان تکه‌ای شد از بهشت
دیدگاه ها (۸۸)

عاشقانه های شبنم

𓂃 ☕ به کافه ورق آخر خوش آمدید.در گوشه‌ای آرام از این دنیای ش...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️چون درِ سیزدهم آرام‌آرام شروع به باز شدن ک...

#بفرست_براشجز تو کسی در دل ما نیست #الهی نظری کن...بین سوخته...

سخنی با دارالذکر

‌𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 5روز بعد، تالار اصلی پر از اشرا...

خسته‌ام خسته، برایم غزلی ناب بخوان!غزلی ناب برای منِ بی‌خواب...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

شاهکاری جدید از @hamiko !

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط