🌙 داستان : «عشق پنهان»
🌙 داستان : «عشق پنهان»
شروع زندگی مشترک
بعد از دو سال، جونگکوک خواستگاری کرد. مراسمی ساده اما پر از عشق داشتن. زندگی زن و شوهریشون توی یه آپارتمان دنج شروع شد.
صبحها ات براش قهوه درست میکرد، و جونگکوک با موهای آشفته مینشست و خندههای خوابآلودش رو به اون هدیه میداد.
شبها روی مبل با هم فیلم میدیدن، و خیلی وقتها جونگکوک بیهوا دست ات رو میگرفت و میگفت:
«میدونی… خونه فقط جایی نیست که آدم میخوابه. خونه یعنی تو.»
---
سختیها و امتحان عشق
اما زندگی همیشه ساده نبود. شایعات اطراف جونگکوک، فشار کار، و دوریهای طولانی گاهی ات رو دلگیر میکرد.
یه شب، وقتی دیر وقت برگشت، ات گریه میکرد.
«همیشه خستهای… همیشه نیستی. من میترسم تو رو از دست بدم.»
جونگکوک خسته و زخمی نشست کنارش. دستاشو گرفت و گفت:
«میدونم گاهی کوتاهی میکنم… ولی قسم میخورم قلبم فقط برای تو میزنه. حتی وقتی دورم، فقط به تو فکر میکنم.»
اشکهای ات خشک شد. توی بغلش فرو رفت. اون شب فهمید عشق واقعی یعنی موندن، حتی توی سختترین لحظهها.
---
پایان یا آغاز؟
سالها گذشت. توی آلبوم خانوادگیشون پر بود از عکسهای کوچک و بزرگ، سفرها، جشنها، حتی دعواهای کوچیک و آشتیهای شیرین.
یه روز، جونگکوک روی بالکن ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد. ات بهش نزدیک شد.
«به چی فکر میکنی؟»
جونگکوک لبخند زد:
«به اینکه… چطور یه برخورد ساده توی لابی شرکت، تبدیل شد به تمام زندگیم.»
ات خندید. جونگکوک دستشو گرفت، محکمتر از همیشه، و زمزمه کرد:
«قول میدم حتی وقتی پیر بشیم، هنوز هم همینطور دستاتو بگیرم. چون برای من، عشق هیچوقت تموم نمیشه.»
به آرامی بوسه عمیقی به لب هایش گذاشت
---
اینم یه دو پارتی برای شما نظرتون رو میخوام
شروع زندگی مشترک
بعد از دو سال، جونگکوک خواستگاری کرد. مراسمی ساده اما پر از عشق داشتن. زندگی زن و شوهریشون توی یه آپارتمان دنج شروع شد.
صبحها ات براش قهوه درست میکرد، و جونگکوک با موهای آشفته مینشست و خندههای خوابآلودش رو به اون هدیه میداد.
شبها روی مبل با هم فیلم میدیدن، و خیلی وقتها جونگکوک بیهوا دست ات رو میگرفت و میگفت:
«میدونی… خونه فقط جایی نیست که آدم میخوابه. خونه یعنی تو.»
---
سختیها و امتحان عشق
اما زندگی همیشه ساده نبود. شایعات اطراف جونگکوک، فشار کار، و دوریهای طولانی گاهی ات رو دلگیر میکرد.
یه شب، وقتی دیر وقت برگشت، ات گریه میکرد.
«همیشه خستهای… همیشه نیستی. من میترسم تو رو از دست بدم.»
جونگکوک خسته و زخمی نشست کنارش. دستاشو گرفت و گفت:
«میدونم گاهی کوتاهی میکنم… ولی قسم میخورم قلبم فقط برای تو میزنه. حتی وقتی دورم، فقط به تو فکر میکنم.»
اشکهای ات خشک شد. توی بغلش فرو رفت. اون شب فهمید عشق واقعی یعنی موندن، حتی توی سختترین لحظهها.
---
پایان یا آغاز؟
سالها گذشت. توی آلبوم خانوادگیشون پر بود از عکسهای کوچک و بزرگ، سفرها، جشنها، حتی دعواهای کوچیک و آشتیهای شیرین.
یه روز، جونگکوک روی بالکن ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد. ات بهش نزدیک شد.
«به چی فکر میکنی؟»
جونگکوک لبخند زد:
«به اینکه… چطور یه برخورد ساده توی لابی شرکت، تبدیل شد به تمام زندگیم.»
ات خندید. جونگکوک دستشو گرفت، محکمتر از همیشه، و زمزمه کرد:
«قول میدم حتی وقتی پیر بشیم، هنوز هم همینطور دستاتو بگیرم. چون برای من، عشق هیچوقت تموم نمیشه.»
به آرامی بوسه عمیقی به لب هایش گذاشت
---
اینم یه دو پارتی برای شما نظرتون رو میخوام
- ۱۹.۶k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط