{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌙 داستان : «عشق پنهان»

🌙 داستان : «عشق پنهان»

آغاز آشنایی

ات تازه به سئول آمده بود؛ برای کار توی یه شرکت طراحی. روز اول کاری‌اش، وقتی عجله داشت تا به جلسه برسه، وسط لابی با کسی برخورد کرد. مدارکش همه روی زمین ریخت.
صدایی آرام و کمی گرفته گفت:

«ببخشید، حواسم نبود.»

وقتی سرش را بلند کرد، چشم‌های تیره و نافذ جونگ‌کوک را دید. کت مشکی‌اش ساده بود اما شیک، و لبخند محجوبش دلش را لرزاند.

«کمکتون کنم.»
«ممنون…»
هیچ‌کدوم نمی‌دونستن این برخورد ساده قراره سرنوشتشون رو عوض کنه.

---
نزدیک شدن

چند هفته گذشت. هر بار که ات توی شرکت کار اضافه می‌موند، می‌دید جونگ‌کوک هم اونجاست. کم‌کم شروع کردن به صحبت‌های کوتاه، بعد قهوه‌های عصرگاهی، و بعد قدم‌زدن‌های شبانه کنار خیابون‌های سئول.

جونگ‌کوک برعکس ظاهر جدی و خونسردش، قلبی گرم داشت. وقتی ات می‌خندید، او بی‌اختیار خیره می‌شد.
یه شب گفت:

«می‌دونی… وقتی کنار توام، کار و استرس‌هام دیگه مهم نیستن.»
ات سرخ شد: «منم همین حسو دارم.»
---
اعتراف

ماه‌ها گذشت تا بالاخره جونگ‌کوک طاقت نیورد. جلوی دریاچه‌ی پارک نام‌سان، زیر آسمون پرستاره، دست ات رو گرفت و گفت:

«من از روز اول… حس متفاوتی داشتم. می‌دونم شاید عجیب باشه، ولی می‌خوام کنارت باشم. فقط به عنوان دوست نه… بیشتر از اون.»


ات قلبش محکم می‌کوبید. با صدایی لرزان گفت:

«منم… از همون روز اول همینو حس کردم.»


اون شب اولین بار بود که عشقشون رو اعتراف کردن.
---
دیدگاه ها (۱)

🌙 داستان : «عشق پنهان»شروع زندگی مشترکبعد از دو سال، جونگ‌کو...

[بازی مرگ]پارت 35جانگ مین کوچک ترین عضو محفل که فقط بیست و پ...

"خانه‌ای که با عشق ساخته شد"🌺پارت ۵ سال‌ها گذشته بود. جی می ...

"خانه‌ای که با عشق ساخته شد"🌺پارت ۴جی می حالا هفده ساله بود....

وقتی باران بند آمدباران از صبح می‌بارید.ات کنار پنجرهٔ کافه ...

کودک پدر پارت 3ویو راوی: ماه ها گذشت نیلسو دیگه راه میرفت حر...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط