{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, S², Part ¹⁸

Chapter Seven, S², Part ¹⁸
جیمین ایستاد. روپوش اش با هماهنگیه بی تغییری در باد میلرزید. لحظه نزدیک بود، مراسم داشت نفس میکشید!
درست رو به یونگی و میز مقدس زانو زد و با ادای احترامی بزرگ اول از همه جملاتی که باید گفته میشد رو بیان کرد.

+ من، بنده ای که به دستان الهه آسمان قدرتی بهش بخشیده شده است، خواستار حمایت خدایانم هستم. باشد که مراسم به درستی برگزار و به خوبی به اتمام برسد و ارواح شیطانی ای که به اشتباه در این دنیا چشم باز کرده اند با نیتی پاک چشم از جهان ببندند و ما را رها سازند.

چشم هاش با حالتی نگران به بالا حرکت کرد و به مستقیم خیره شد.

+ تقدیر؟ تقدیر رو از اول برات میچینم سرورم! اگر همه دست در دست هم دادن تا مرد من رو زمین بزنن پس من دیواری میشم که با فرو ریختنش باعث قطع این راه میشه. مهم نیست چی بشه، مهم اینه که تو در امان بمونی. اگر قرار باشه این جنگ با اتمامش بهایی به همراه داشته باشه، این بها نباید روح تو باشه بلکه باید تمام هستیه من باشه!

بعد از گفتن این جملات داخل ذهنش با احتیاط بلند شد و استوار ایستاد و مشتش رو دور دسته ی سین‌بان‌اول⁷ محکم کرد.
نفس هایی که تیکه تیکه و لرزون بودن رو از شش هاش بیرون داد و نفسی یکنواخت و تازه با بستن چشم هاش به داخل وجودش راه داد.
دستانش میلرزید و قطرات درخشانی از شقیقه اش پایین میریخت.
عشقی که باعث و بانیه ضعیف شدنش بود دلیلی نمیشد برای عقب کشیدن صداش.
ندایی به جونگ کوک داد و با اولین صدایی که در محیط پیچید، ماجرا آغاز شد!

هر حرکتی که بدنش به طور غریزی انجام میداد پر بود از قدرتی که ظاهری قوی داشت ولی در داخل در حال سست شدن بود.
هر واژه ای که ادا میکرد مثل نوک شمشیری که به خوبی تیز شده، هوا رو میشکافت و پا به مراسم میزاشت.

در آن سوی داستان، یونگی ناخواسته و تحت کنترل کسانی که باید او را رها میکردند، شروع به نشان دادن واکنش کرد. دندان هایش روی هم ساییده میشدند و لب هایش محکم به هم میچسبیدن. مشت هایش تحت کنترل پارچه هایی که دور مچ هایش بسته شده بود، در اثر مقاومت میلرزید.
سینه اش حتی از زیر لباس مشخص بود که به طور سنگینی بالا و پایین میرود. چیزی کاملا مشخص بود، چه قبل از این مراسم و چه در حین انجام این مراسم. اینکه طلسمی که خواهان خون یاقوتیه امپراطوره، به همین راحتی ها پا پس نمیکشه!
نفس های جیمین و یونگی در حال هماهنگ شدن بود، حال هر دو در حال نفس نفس زدن بودن و گاهی هم انگار اکسیژن برایشان تمام میشد.
با دیدن این صحنه ها، دونگ جو نیم قدم جلو می آمد اما هیچ کس حق دخالت کردن نداشت.
جیمین مانند پری سبک به دست باد گرفته شده بود اما این باعث از دست دادن کنترلش نمیشد، بی هیچ عنوان.
سرش سنگین شده بود و در حالت هوشیاری قرار داشت. بدون یک لحظه توقف به دور خودش میچرخید و لب هاش مدام باز و بسته میشدن و واژه ها از بینشون بیرون میومدن. سرعت خوندن ورد ها به قدری زیاد بود که مثل پچ پچی ریز شنیده میشد. ظاهرش به قدری که در ذهنش جنگ بود، نشون نمیداد. تو ذهنش با قدرت واژه ها وارد میدون جنگی تن به تن شده بود.
یونگی حالا وارد هاله ی جیمین شده بود، دردی که جیمین در حال تحمل کردنش بود حالا سراغ یونگی هم رفته بود.
یونگی که از جهات مختلفی داشت بهش فشار وارد میشد فریاد هاش اوج گرفتن.
صدای سازی که زیر دست جونگ کوک بود انگار با هیجان موجود در صحنه، بلند تر میشد. تهیونگ انگاری که بخواد سهم خودش رو به جیمین و یونگی بده، نفسش رو حبس کرده بود.

حرکات ناگهان متوقف شدن..
دیدگاه ها (۱)

Chapter Seven, S², Part ¹⁷نمیشد تشخیص داد که دقیقا تو چه ساع...

Chapter Seven, S², Part ¹⁶+ من نمیخوام که فراری باشم..‌اینبا...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : دوم » یونگی : جیمین تو باید اینجا کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط