{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter Seven, S², Part ¹⁷

Chapter Seven, S², Part ¹⁷
نمیشد تشخیص داد که دقیقا تو چه ساعتی از روز هستن چون که، آسمون تصمیم به این گرفته بود که باعث هیجان بیشتر مراسم امروز بشه. بعد از این همه اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودن، بالاخره وقتش بود، وقتش بود که همه چیز تموم شه!
به لطف دونگ جو، لوازمی که باید برای مراسم تهیه میشد، حالا به خوبی چیده شده بود. درست بین درختانی که روی کوهستانی به رنگ سبز وجود داشتن، میزی پر از اقلام متفاوت و مقدس قرار داده شده بود و با حصیری بزرگ زمینی برای قرار گیریه یونگی مشخص شده بود.
پرتو های زرین خورشید از لا به لای شاخه و برگانی که در دست باد به رقص در اومده بودن، بر روی زمین ریخته شده بود و بر خطوط آئینیه روی زمین میلغزیدن.
دونگ جو و تهیونگ با درک اهمیت لحظه و کاری که براش حضور پیدا کردن، در سکوت کامل گوشه ای از صحنه با دستانی قفل شده ایستاده بودن.
در طرف دیگر ماجرا، جونگ کوک که در همون مدت زمان کوتاهی که پیش استاد یو و بانو اوک زندگی کرده بود و شیوه و روش نواختن موسیقی رو یاد گرفته بود، پشت ساز مقدس قرار گرفته بود، انگشتانش آماده بودن اما هنوز آغاز نکرده بودن.
چشمانش بین چهره افراد در رفت و آمد بود و آرام باشی به دل بی قرارش میگفت گویا میدونست که موسیقی اش بخشی از مراسم است نه فقط یک صدا در پس زمینه.

و اما، موضوع بر پا شدن این ماجرا...
یونگی درست در وسط حصیری سخت که پهن شده بود بر روی زمین، دراز کشیده بود اما نمیتونست آسمونی که حالا حالتی ابری به خودش گرفته رو تماشا کنه.
تکه پارچه ی سفید رنگی با عنوان "باید زنده بماند" روی چشمانش بسته شده بود. افکارش که حالا چشماش جز تاریکی رفیق دیگه ای نداشت، به سمت ناجی اش رفته بود.
جملاتی که درست قبل از مراسم بهش گفته بود، مدام و بارها داخل ذهنش تکرار میشد.

+ اگر من نتونستم نجاتت بدم.. نترس، چیزی درون من وجود داره که از من قوی تره. قلبم قطعا کسی که بهش دلباخته رو نجات میده..
_ کی گفته من میترسم؟ اگر من به شونه فرشته ی سفیدم تکیه نکنم، پس کی بکنه؟ روح و جانم همگی بهت ایمان دارن..

آب دهنش رو قورت داد و همونطور که به نقطه ای روی زمین خیره شده بود توی ذهنش گفت.

+ سرورم... از اینکه پا تو این راه گذاشتم هیچ ترسی ندارم... ذره ذره وجود من به فدای عالیجناب...

لب گزید و شخصی که باید وارد شد...
نفس طبیعت با حرکتی هماهنگ، درست با قدم های جیمین وارد شد!
بیشتر از همه انگار این آسمون بود که میدونست چه نیرویی قراره بیدار بشه یا بهتره بگیم.. چه نیرویی قراره برای همیشه خاموش بشه!
دیدگاه ها (۰)

Chapter Seven, S², Part ¹⁶+ من نمیخوام که فراری باشم..‌اینبا...

Chapter Seven, S², Part ¹⁵جیمین کل روز بدون گفتن کلمه ای، در...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.30(روایت از زبان نویسند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط