بادی به پنجره اتاقم خورد، ناغافل دلم را با خود به بیرون ا
بادی به پنجره اتاقم خورد، ناغافل دلم را با خود به بیرون اتاق برد
اتاق من بوی تنهایی میداد، باد را دوست خود گرفتم، باد شد مونس من
ولی سحرگاهی نا غافل هوا خشک و آفتابی شد، انگار که آسمان را آتش باران کرده بودند، باد من رفت
شاید از اول هم باد من نبود
حال میفهمم بهتر بود به جای باد، اتاق را دوست خود میگرفتم، اندکی دلگیر بود ولی همیشه بود...
اتاق من بوی تنهایی میداد، باد را دوست خود گرفتم، باد شد مونس من
ولی سحرگاهی نا غافل هوا خشک و آفتابی شد، انگار که آسمان را آتش باران کرده بودند، باد من رفت
شاید از اول هم باد من نبود
حال میفهمم بهتر بود به جای باد، اتاق را دوست خود میگرفتم، اندکی دلگیر بود ولی همیشه بود...
- ۴۶۰
- ۲۹ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط