{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بادی به پنجره اتاقم خورد، ناغافل دلم را با خود به بیرون ا

بادی به پنجره اتاقم خورد، ناغافل دلم را با خود به بیرون اتاق برد
اتاق من بوی تنهایی میداد، باد را دوست خود گرفتم، باد شد مونس من
ولی سحرگاهی نا غافل هوا خشک و آفتابی شد، انگار که آسمان را آتش باران کرده بودند، باد من رفت
شاید از اول هم باد من نبود
حال میفهمم بهتر بود به جای باد، اتاق را دوست خود میگرفتم، اندکی دلگیر بود ولی همیشه بود...
دیدگاه ها (۱)

..

نخ دادن همیشه هم «بد» نیست به‌ بعضیا باید نخ داد تا «دهنشونو...

جهان کوچک من از آن آرزوهای کوچک و بزرگ من است، گاهی زندگی حک...

لوهان

Part ¹⁷ویو لیلیاومدم تو اتاق خودمو جونگکوک نشستم رو تخت هعی ...

✦ اولین گناه ✦فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت---دنبالش گشتم.اول...

اون همونطور که با ولع لبت رو می خورد تو رو به دیوار چسبوند و...

𝑴𝒓. 𝑱𝑲 | 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏پرتوی های طلایی و زرد خورشید از پشت پرده های ...

رمان اجبار تا عشق

جدایی

مرد بی رحم

[عمارت عشق] part: 2 به سمت اون خانم رفتم. چویا:«خانم دازای س...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط