من از این عابران کوچه و بازار می ترسم
من از این عابران کوچه و بازار می ترسم
از این ابلیسهای در نقاب یار می ترسم
در این شهر آنقدر از پشت خنجر خورده ام
خاتون که حتی از تو، از من، از در و دیوار می ترسم
به هر کس دل سپردم جای یاری زخم کینم زد
چه داری زندگی، دست از سرم بردار می ترسم
به جرم از تو گفتن سایه ام درخاک و خون غلطید
و تنها ماندم اینجا بین این اغیار، می ترسم
ندارم ترسی از مردن، برایم مرگ آزادیست
من از این زنده بودنهای خفت بار می ترسم
تو می دانی کسی حرف مرا اینجا نمی فهمد
همه خوابند در این شهر و من بیدار می ترسم
نه جای ماندنی مانده نه پای رفتنی زین شهر
اسیرم مثل مرغی خسته در رگبار می ترسم
شبی بی شبهه میرقصد، اسیر دست بادی
سرخ تن بی جان من بر ریسمان دار می ترسم
جواد شیرعلیزاه
از این ابلیسهای در نقاب یار می ترسم
در این شهر آنقدر از پشت خنجر خورده ام
خاتون که حتی از تو، از من، از در و دیوار می ترسم
به هر کس دل سپردم جای یاری زخم کینم زد
چه داری زندگی، دست از سرم بردار می ترسم
به جرم از تو گفتن سایه ام درخاک و خون غلطید
و تنها ماندم اینجا بین این اغیار، می ترسم
ندارم ترسی از مردن، برایم مرگ آزادیست
من از این زنده بودنهای خفت بار می ترسم
تو می دانی کسی حرف مرا اینجا نمی فهمد
همه خوابند در این شهر و من بیدار می ترسم
نه جای ماندنی مانده نه پای رفتنی زین شهر
اسیرم مثل مرغی خسته در رگبار می ترسم
شبی بی شبهه میرقصد، اسیر دست بادی
سرخ تن بی جان من بر ریسمان دار می ترسم
جواد شیرعلیزاه
- ۲.۶k
- ۲۳ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط