Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.8
(از زبون نویسنده: حالا یه اتفاق کوچیک ولی مهم میافته که رابطهشون رو یه قدم جلوتر میبره)
چند روز بعد، جونگکوک و ا.ت دوباره قرار گذاشتن. این بار ا.ت پیشنهاد داد برن یه جای بالاتر، یه روفتاپ آروم که ازش شهر دیده میشد. هوا خنک بود و چراغهای سئول مثل ستاره ریخته شده بودن پایین.
(صمیمی)
+ اینجا رو خیلی دوست دارم. وقتی دلم تنگ میشه میام اینجا و به شهر نگاه میکنم.
نشستن روی صندلیهای چوبی. جونگکوک دو تا هات چاکلت آورده بود.
(گرم)
- منم عاشق این جور جاهاام. آروم و دور از همه هیاهو.
حرف میزدن تا یهو باد تندی وزید و ا.ت لرزید. جونگکوک بدون فکر هودی خودش رو درآورد و انداخت رو شونههای ا.ت.
(محافظ و صمیمی)
- بگیر، سردته.
ا.ت یه لحظه جا خورد ولی هودی رو محکمتر گرفت.
(خجالتی ولی خوشحال)
+ مرسی... بوی تو میده.
یه لحظه سکوت شد. جونگکوک قلبش تندتر میزد.
(نزدیک)
- ا.ت... میتونم یه چیزی بگم؟
ا.ت سرش رو تکون داد.
(کنجکاو)
+ بگو.
(صادقانه و گرم)
- از وقتی تو رو دیدم، دیگه مثل قبل نیستم. هر شب به حرفامون فکر میکنم، به ملودیهات، به لبخندت. نمیدونم این چی داره بینمون اتفاق میافته ولی... خوشم میاد. خیلی.
ا.ت برای چند ثانیه ساکت موند و به چراغهای شهر نگاه کرد. بعد آروم دستش رو گذاشت رو دست جونگکوک.
(احساسی)
+ منم همین حس رو دارم تهی. اولش فکر میکردم فقط یه آشنایی سادهست، ولی حالا... دلم برات تنگ میشه وقتی نمیبینمت.
جونگکوک دست ا.ت رو آروم فشار داد.
(پر از احساس)
- پس دیگه مخفی نکنیم اینو از خودمون. آروم آروم پیش بریم، فقط با هم.
ا.ت لبخند زد و سرش رو آروم تکیه داد به شونه جونگکوک.
(راحت و خوشحال)
+ باشه... با هم.
اون شب تا دیروقت اونجا موندن. حرف زدن، خندیدن، و گاهی فقط ساکت بودن و به شهر نگاه کردن. وقتی جونگکوک ا.ت رو تا خونه رسوند، قبل از جدا شدن یه لحظه مکث کرد.
(دوستانه ولی عمیق)
- فردا بازم میبینمت؟
ا.ت لبخند زد.
(گرم)
+ حتماً.
جونگکوک وقتی تنها موند، تو راه خونه یه آهنگ جدید تو سرش میپیچید. این بار ملودی پر از امید بود..............
ادامه دارد............
p.8
(از زبون نویسنده: حالا یه اتفاق کوچیک ولی مهم میافته که رابطهشون رو یه قدم جلوتر میبره)
چند روز بعد، جونگکوک و ا.ت دوباره قرار گذاشتن. این بار ا.ت پیشنهاد داد برن یه جای بالاتر، یه روفتاپ آروم که ازش شهر دیده میشد. هوا خنک بود و چراغهای سئول مثل ستاره ریخته شده بودن پایین.
(صمیمی)
+ اینجا رو خیلی دوست دارم. وقتی دلم تنگ میشه میام اینجا و به شهر نگاه میکنم.
نشستن روی صندلیهای چوبی. جونگکوک دو تا هات چاکلت آورده بود.
(گرم)
- منم عاشق این جور جاهاام. آروم و دور از همه هیاهو.
حرف میزدن تا یهو باد تندی وزید و ا.ت لرزید. جونگکوک بدون فکر هودی خودش رو درآورد و انداخت رو شونههای ا.ت.
(محافظ و صمیمی)
- بگیر، سردته.
ا.ت یه لحظه جا خورد ولی هودی رو محکمتر گرفت.
(خجالتی ولی خوشحال)
+ مرسی... بوی تو میده.
یه لحظه سکوت شد. جونگکوک قلبش تندتر میزد.
(نزدیک)
- ا.ت... میتونم یه چیزی بگم؟
ا.ت سرش رو تکون داد.
(کنجکاو)
+ بگو.
(صادقانه و گرم)
- از وقتی تو رو دیدم، دیگه مثل قبل نیستم. هر شب به حرفامون فکر میکنم، به ملودیهات، به لبخندت. نمیدونم این چی داره بینمون اتفاق میافته ولی... خوشم میاد. خیلی.
ا.ت برای چند ثانیه ساکت موند و به چراغهای شهر نگاه کرد. بعد آروم دستش رو گذاشت رو دست جونگکوک.
(احساسی)
+ منم همین حس رو دارم تهی. اولش فکر میکردم فقط یه آشنایی سادهست، ولی حالا... دلم برات تنگ میشه وقتی نمیبینمت.
جونگکوک دست ا.ت رو آروم فشار داد.
(پر از احساس)
- پس دیگه مخفی نکنیم اینو از خودمون. آروم آروم پیش بریم، فقط با هم.
ا.ت لبخند زد و سرش رو آروم تکیه داد به شونه جونگکوک.
(راحت و خوشحال)
+ باشه... با هم.
اون شب تا دیروقت اونجا موندن. حرف زدن، خندیدن، و گاهی فقط ساکت بودن و به شهر نگاه کردن. وقتی جونگکوک ا.ت رو تا خونه رسوند، قبل از جدا شدن یه لحظه مکث کرد.
(دوستانه ولی عمیق)
- فردا بازم میبینمت؟
ا.ت لبخند زد.
(گرم)
+ حتماً.
جونگکوک وقتی تنها موند، تو راه خونه یه آهنگ جدید تو سرش میپیچید. این بار ملودی پر از امید بود..............
ادامه دارد............
- ۲۶۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط