{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه آن کس که درین دیر مکان می‌خواهد

گاه آن کس که درین دیر مکان می‌خواهد
یک گنه‌کار فراریست امان می‌خواهد

گاه آن کس که به رفتن چمدان می‌بندد
رفتنی نیست، دو چشم نگران می‌خواهد

قصه‌ی دست من و موی تو هم طولانیست
وصف آن بیشتر از عمر، زمان می‌خواهد

عاشقی بار کمی نیست کمر می‌شکند
خودکشی کار کمی نیست توان می‌خواهد !

چشم من گاه در آیینه تو را می‌بیند
هر که هر چیز که گم کرده همان می‌خواهد

این که: هر کار کنم باز کمت دارم، را
عقل پنهان شده و قلب عیان می‌خواهد

بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم
کار سختیست ولی قلب، چنان می‌خواهد.....
دیدگاه ها (۲)

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می‌کشد آخر مرا این پا وآن پ...

تب عشقت بدلم ریخت غزل بُرنا شدپر پروانه و این شمع چقدر زیبا ...

هی نکن گریه ، نکش آه ! دلم می شکندمن به آسانی ِ یک کاه ، دل...

ص ۶۵ ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها ا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط