فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۲۰
قدمی بهش نزدیک شد ولی دختره به عقب پناه میبرد این حرکت های آن دو نفر ادامه داشت تا بلخره متوقف شد حال ات به دیوار تکیه داد و جیمین در یک قدمی ایستاده بود .. هر دو دست های دختره رو گرفت و بالا سرش پین کرد رو دیوار
جیمین : کی بهت اجازه داد تا این لباس رو بپوشی ...
دختره اول به لباس تو تنش نگاه کرد و بعدش به جیمین و اشاره ای به عکس های تو مجله ای که رو میز گذاشت بود کرد .. جیمین منظوره دختره رو گرفته بود پس زود گفت..
جیمین : آره برای یکی از دختری که لیاقت پوشیدنش رو داره طراحی کردم نه برای تو معیوب
دختره بغضش رو قورت داد و صورتش را چرخاند نمیخواست در آن چشم های نفرت ای که ازش میبارید نگاه کنه
جیمین عصبی تر دستش را برد سمته موهای ات و محکم بین دست اش گرفت و به سمته پایین کشید ...
جیمین : زود باید اون لباس رو در بیاری وگرنه ... خودم درش میارم
از دختره فاصله گرفت دست به سینه ایستاد
جیمین : زود باش دیگه
دختره به جیمین نگاه کرد و بعدش به لباس نمیتونست جلو آن پسر منحرف لباسش را بکشه پس سمته در کناری برداشت وارد اتاق شد و به در تکیه داد سرش را تکیه داد کرده و اشک هایش جاری رو گونه هایش شد ....( پارک جیمین خیلی آدمه بدی هستی آدم های بد زندگی خوبی ندارن تو بدی بد ) با حرف های که تو ذهنش بود و شکستن قلبش مشغول پوشیدن لباس هایش شد ....
اسلاید ها به ترتیب میزارم و لباس آخری همون لباس گفته میشود
********** روزه بعد
جلو آینه نشسته بود گریمور مشغول میکاپ کردن آن دختر بود موهایشرا ناز بسته بود و لباس دومی که جیمین طراحی کرده بود را پوشیده و تو آیینه به خودش نگاه میکرد
( کاش .. تو فرق داشتی پارک جیمین) با گفتن ای کلمه در ذهنش به موهاش نگاه کرد
( کاش یه جوردیگه آشنا میشدیم ) نگاهی به کفش های انداخت که مشغول پوشیدنش بود ..
( کاش این نفرت رو من میتونستم جمع کنم از تو چشم هات پارک جیمین برام خیلی مهمی چرا .... آخه چرا نداره که ) از رو صندلی بلند شد و راهی شد سمته پنچره مردمک چشم های را سمته بیرون دوخته بود حس ترسش از جیمین را نمیتوانست پنهان کنه ولی چی پشت این احساس ترس بود
پارت ۲۲۰
قدمی بهش نزدیک شد ولی دختره به عقب پناه میبرد این حرکت های آن دو نفر ادامه داشت تا بلخره متوقف شد حال ات به دیوار تکیه داد و جیمین در یک قدمی ایستاده بود .. هر دو دست های دختره رو گرفت و بالا سرش پین کرد رو دیوار
جیمین : کی بهت اجازه داد تا این لباس رو بپوشی ...
دختره اول به لباس تو تنش نگاه کرد و بعدش به جیمین و اشاره ای به عکس های تو مجله ای که رو میز گذاشت بود کرد .. جیمین منظوره دختره رو گرفته بود پس زود گفت..
جیمین : آره برای یکی از دختری که لیاقت پوشیدنش رو داره طراحی کردم نه برای تو معیوب
دختره بغضش رو قورت داد و صورتش را چرخاند نمیخواست در آن چشم های نفرت ای که ازش میبارید نگاه کنه
جیمین عصبی تر دستش را برد سمته موهای ات و محکم بین دست اش گرفت و به سمته پایین کشید ...
جیمین : زود باید اون لباس رو در بیاری وگرنه ... خودم درش میارم
از دختره فاصله گرفت دست به سینه ایستاد
جیمین : زود باش دیگه
دختره به جیمین نگاه کرد و بعدش به لباس نمیتونست جلو آن پسر منحرف لباسش را بکشه پس سمته در کناری برداشت وارد اتاق شد و به در تکیه داد سرش را تکیه داد کرده و اشک هایش جاری رو گونه هایش شد ....( پارک جیمین خیلی آدمه بدی هستی آدم های بد زندگی خوبی ندارن تو بدی بد ) با حرف های که تو ذهنش بود و شکستن قلبش مشغول پوشیدن لباس هایش شد ....
اسلاید ها به ترتیب میزارم و لباس آخری همون لباس گفته میشود
********** روزه بعد
جلو آینه نشسته بود گریمور مشغول میکاپ کردن آن دختر بود موهایشرا ناز بسته بود و لباس دومی که جیمین طراحی کرده بود را پوشیده و تو آیینه به خودش نگاه میکرد
( کاش .. تو فرق داشتی پارک جیمین) با گفتن ای کلمه در ذهنش به موهاش نگاه کرد
( کاش یه جوردیگه آشنا میشدیم ) نگاهی به کفش های انداخت که مشغول پوشیدنش بود ..
( کاش این نفرت رو من میتونستم جمع کنم از تو چشم هات پارک جیمین برام خیلی مهمی چرا .... آخه چرا نداره که ) از رو صندلی بلند شد و راهی شد سمته پنچره مردمک چشم های را سمته بیرون دوخته بود حس ترسش از جیمین را نمیتوانست پنهان کنه ولی چی پشت این احساس ترس بود
- ۱۷.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط