فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۱۸
از پله ها بالا رفت و به راه رو نگاهی انداخت نمیدانست باید از کدام طرف به اتاق کار برود راه رو را پیش گرفته و قدم برداشت صدا های آن مرد های خارجی به گوشش میخورد و پدرش مشغول حرف زدن جیمین در حال گوش کردن در سالن نشسته بودن و همچنان منتظر بودن .... ولی آن دختر گیچ بود نمیدانست کجا بره ... حدس زده بود که ات نمیتونست اتاق کار جیمین رو پیدا کنه پس از رو مبل بلند و سمته پله ها رفت ازش ابور کرد و به سمته اتاق کارش رفت... ولی هیچ خبری از ات نبود
لب هایش را خیس با زبانش کرد و سمته راه رو رفت زیر لبی همراه با قدم های زمزمه کرد
جیمین : پس کجایی تو
تا میخواست از کنار در اتاق استخر قدم برداره مردمک چشم های در آن اتاق چرخید دختره با جسم کوچیکش و پاهای لاغرش که در آب میچرخاند بخاطر شلوارک ای که پوشیده بود راحت میتوانست در آب پاهایش را تکان بده موهای کوتاهش رو صورتش ریخته بود لبخند میزد و انگار با آن حرف میزد.... مردمک چشم های خاکستری جیمین سمته لب های دختره. رفت انگار داشت حرف میزد تکان دادن لب هایشمثال حرف زدنش بود ... ناگهانی خنده ای کرد و باعث قدم اول سمته آن دختر توسط جیمین شد ...
جیمین: اینجا چیکار میکنی خوشم نمیاد بیای جای که دوش میگرم
دختره زود سمته جیمین نگاه کرد ...
دختره زود از تو آب پاهایش را جم کرد .... و سمته کتاب رفت.. مشغول نوشتن شد و سمته جیمین گرفت
_ ببخشید یهویی اومدم
جیمین : زود باش بقیه منتظرن ولی تو اومدی اینجا و بازی میکنی
_ آخه نتونستم اتاق کارت رو پیدا کنم
کتاب تو دستش را گذاشت رو میز کناری و سمته و در رفت راه رو گرفته و راهی شد ... با افکارش درگیر بود ( یعنی از کی داشت نگام میکرد ) با صدا جیمین ریشه افکارش پاره و سمته جیمین چرخید
جیمین : ات خانم بازم داری جایی میری که خودت هم نمیدونی اتاق کار از این طرفه ...
دختره دستش ره زد به سرش و راهش را برگشت کرد جیمین سمته اتاق کارش رفت و دختره پشت سرش راهی بود .... وارد اتاق شدن
جیمین : اون لباس سفیده رو بپوش
دختره سری تکون داد وسمته لباس رفت نگاهی به جیمین انداخت که هنوز ایستاده بود جیمین با مردد نگاهش کرد و گفت
جیمین: اونجا یه اتاق داره زود باش لباسو بپوش میخواهم اول خودم ببینمش
پارت ۲۱۸
از پله ها بالا رفت و به راه رو نگاهی انداخت نمیدانست باید از کدام طرف به اتاق کار برود راه رو را پیش گرفته و قدم برداشت صدا های آن مرد های خارجی به گوشش میخورد و پدرش مشغول حرف زدن جیمین در حال گوش کردن در سالن نشسته بودن و همچنان منتظر بودن .... ولی آن دختر گیچ بود نمیدانست کجا بره ... حدس زده بود که ات نمیتونست اتاق کار جیمین رو پیدا کنه پس از رو مبل بلند و سمته پله ها رفت ازش ابور کرد و به سمته اتاق کارش رفت... ولی هیچ خبری از ات نبود
لب هایش را خیس با زبانش کرد و سمته راه رو رفت زیر لبی همراه با قدم های زمزمه کرد
جیمین : پس کجایی تو
تا میخواست از کنار در اتاق استخر قدم برداره مردمک چشم های در آن اتاق چرخید دختره با جسم کوچیکش و پاهای لاغرش که در آب میچرخاند بخاطر شلوارک ای که پوشیده بود راحت میتوانست در آب پاهایش را تکان بده موهای کوتاهش رو صورتش ریخته بود لبخند میزد و انگار با آن حرف میزد.... مردمک چشم های خاکستری جیمین سمته لب های دختره. رفت انگار داشت حرف میزد تکان دادن لب هایشمثال حرف زدنش بود ... ناگهانی خنده ای کرد و باعث قدم اول سمته آن دختر توسط جیمین شد ...
جیمین: اینجا چیکار میکنی خوشم نمیاد بیای جای که دوش میگرم
دختره زود سمته جیمین نگاه کرد ...
دختره زود از تو آب پاهایش را جم کرد .... و سمته کتاب رفت.. مشغول نوشتن شد و سمته جیمین گرفت
_ ببخشید یهویی اومدم
جیمین : زود باش بقیه منتظرن ولی تو اومدی اینجا و بازی میکنی
_ آخه نتونستم اتاق کارت رو پیدا کنم
کتاب تو دستش را گذاشت رو میز کناری و سمته و در رفت راه رو گرفته و راهی شد ... با افکارش درگیر بود ( یعنی از کی داشت نگام میکرد ) با صدا جیمین ریشه افکارش پاره و سمته جیمین چرخید
جیمین : ات خانم بازم داری جایی میری که خودت هم نمیدونی اتاق کار از این طرفه ...
دختره دستش ره زد به سرش و راهش را برگشت کرد جیمین سمته اتاق کارش رفت و دختره پشت سرش راهی بود .... وارد اتاق شدن
جیمین : اون لباس سفیده رو بپوش
دختره سری تکون داد وسمته لباس رفت نگاهی به جیمین انداخت که هنوز ایستاده بود جیمین با مردد نگاهش کرد و گفت
جیمین: اونجا یه اتاق داره زود باش لباسو بپوش میخواهم اول خودم ببینمش
- ۱۶.۹k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط