{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ا.ت: نامی میشه بریم بیرون

ا.ت: نامی میشه بریم بیرون
نامجون: نه از کجا بدونم فرار نمیکنی
ا.ت: باشه یعنی بهم اعتماد نداری
نامجون: همه ی دخترا موقعی اومدن خونم فرار کردن تورو دیگه نمیزارم فرار کنی هه
ا.ت: چی یعنی تو کلی دوست دختر داشتی که از دستت فرار کردن
نامجون: آره
ا.ت: میخوام برم بیرون اختیارم دست تو که نیست میخوام برم بیرون
نامجون: لج نکن موقعی که میگم نه یعنی نه(جدی)
ا.ت: پس خودم میرم

خواستم برم که مچ دستمو‌گرفت و با داد گفت تو هیجا نمیری نزدیک بود گریم بگیره
چرا بعد از اینکه اومدم اینجا باهام اینطوری رفتار میکنه دستمو ول کرد منم بدو بدو رفتم سمت اتاق درو بستم آروم گریه کردم
یاد خاطرات بچگیم افتادم بابام یه دزد بود یه قاتل حرفه ای مردم بعد از اینکه فهمیدن خونمون و آتیش زدن اما من اون موقع با خالم پارک بودم گریه هام زیاد شد
من ۵ سالم بود اون موقع خانوادم و از دست دادم بعضیا میگن مردم خونمون و آتیش زدن بعضی ها هم میگن دشمن پدرم
نامجون: ا.ت درو باز کن
ا.ت: میخوام تنها باشم
دیدگاه ها (۱)

نامجون ویورفتم داخل اتاق که هنوز. داشت گریه میکردرفتم بغلش ...

نامجون: خوب بریم شهربازیا.ت: آره نامجون: پس بزن بریمنامجون و...

شب شده بود رفتم بخوابم رو تخت که نامجون هم اومد پیشم گرفتمش...

موقعی که بهوش اومدم توی یدونه اتاق بودم رفتم دم در اتاق جی...

وقتی به اجبار ازدواج کردی و..

#سناریو_درخواستیموضوع اسلاید بعد (این پارتِ اشتی هست)نامجون:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط