{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عهد گرگ و فرشته

عهد گرگ و فرشته

پارت ۳🪐

---

:آینه شکسته، حقیقت پنهان

هوا هنوز سرد بود، اما جونگکوک دیگر آن حسِ گیجیِ صبحگاهی را نداشت. حس می‌کرد حضورِ ا.ت، هرچند نامعلوم، او را به سمتِ واقعیتی ناگزیر می‌کشاند. به سمتِ آینه‌ای که قرار بود حقیقت را نشان دهد، اما انگار شکسته بود و فقط تکه‌های تاریک را بازتاب می‌داد.

او در کافه، تک و تنها، به کاغذِ مچاله شده خیره شده بود. «اگر نشانه‌ها را دیدی، دنبال فرشته بگرد… قبل از اینکه عهد بیدار شود.»

«فرشته؟» با خودش تکرار کرد. «من که کسی رو به اسم فرشته نمی‌شناسم.»

همان موقع، تلفن همراهش دوباره زنگ خورد. این بار نه پیام، بلکه یک تماسِ ناشناس. مردد بود که جواب بدهد یا نه، اما حسِ کنجکاوی و شاید کمی اضطراب، او را وادار به انتخابِ «پاسخ» کرد.

صدای پشت خط، آرام و کمی دور بود. انگار که از فاصله‌ای دور صحبت می‌کرد:

«جونگکوک. امیدوارم پیامم را دریافت کرده باشی. بعضی وقت‌ها… آینه، حقیقت را نشان نمی‌دهد. بلکه آن را پنهان می‌کند.»

جونگکوک با تعجب پرسید: «شما کی هستید؟ این چه معنی داره؟»

صدای زنانه، اما با لحنی که انگار سال‌ها تجربه پشت خود داشت، جواب داد: «من همان کسی هستم که می‌داند، گرگ و فرشته… دشمنانِ دیرینه نیستند. آن‌ها فقط… در دو سوی یک سکه‌ی باستانی ایستاده‌اند. و عهد، نامِ آن سکه است.»

«عهد؟»

«بله. و تو، جونگکوک، خودت شروع‌کننده‌ی این بازی هستی. تو تکه‌ای از پازلی هستی که سال‌هاست گم شده. تکه‌ای که قرار بود تعادل را بر هم بزند… یا شاید… برقرار کند.»

جونگکوک دستش را مشت کرد. «من نمی‌فهمم. من کی هستم؟ و چرا این اتفاق‌ها برای من می‌افتد؟»

صدای زن کمی گرفته‌تر شد. «تو کسی هستی که در رگ‌هایت، خونِ یک افسانه جاری است. خونی که یا می‌تواند دنیا را نجات دهد، یا آن را نابود کند. و این اتفاق‌ها… چون زمانش رسیده. زمانِ بازگشتِ حقیقت. زمانِ بیداریِ عهد.»

تماس قطع شد.

جونگکوک همان‌طور که گوشی را پایین می‌آورد، به بیرون پنجره نگاه کرد. دیگر فقط سایه‌ی درختان نبود. انگار که در فاصله‌ی دور، میانِ ابرها، چیزی شبیه نورِ نقره‌ای، شروع به درخشیدن کرده بود. نوری که با تاریکیِ شب، هم‌خوانی نداشت.

او با خودش فکر کرد: «ا.ت… فرشته… عهد… گرگ…» این‌ها کلماتی بودند که در ذهنش می‌چرخیدند، اما هنوز تصویری روشن برایشان نداشت. تنها چیزی که می‌دانست این بود که زندگی‌اش، دیگر هرگز مثل قبل نخواهد بود.

او باید راهی پیدا می‌کرد تا بفهمد این «عهد» چیست، چرا او در مرکز آن قرار گرفته، و آن «فرشته» کیست که باید پیدایش کند.

اما قبل از هر چیز… باید می‌فهمید که آیا آن نورِ نقره‌ای در آسمان، نشانه‌ی نجات است… یا هشداری برای فاجعه‌ای بزرگتر.

---

خب، نظرت چیه؟ دوست دارید داستان به کدوم سمت بره؟

تا دیدار بعد بدرود ✨🎀
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹🌙ازدواج اجباری ✨ویو ا.ت همه باهم تعجب کردن ولی بعد چند...

عهد گرگ و فرشته پارت ۲---در تاریکیِ جنگلجونگکوک با قلبی تند ...

درود پرنسس های من✨عهد گرگ و فرشته نقش های اصلی. جونگکوک. ا.ت...

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط