یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام و سرد گفت: که در طالع شما...
قلبم تپید ، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟؟؟ و یا ...
با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته اند
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد: بفهم رها کرده او تو را ...
آرام و سرد گفت: که در طالع شما...
قلبم تپید ، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟؟؟ و یا ...
با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته اند
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد: بفهم رها کرده او تو را ...
- ۷۴۰
- ۰۳ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط