{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام و سرد گفت: که در طالع شما...

قلبم تپید ، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟؟؟ و یا ...

با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من...

با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته اند

یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا

گفتم درست نیست، از اول نگاه کن

فریاد زد: بفهم رها کرده او تو را ...
دیدگاه ها (۲)

لطفا لایک کنید ازاد شم جبران میکنم

نه دلی دارم که بشکنینه جون دارم که فدات کنمنه پای موندن منین...

ازدلتنگـــــے چیزے شنیده اے؟ مثل این است ڪه دستت را باڪاغذ ب...

فقط یک نفر را می شناسم که .....جملات نابفقط یک نفر را می شنا...

🖤 پارت ۳۲ | «دختر من»لانا با ناباوری به پدرش خیره شد.— «منظو...

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁵_ گفتم که...اونم ب...

My professorChapter:2Part:101چند لحظه فقط به اون مرد خیره شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط