{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲


یک و نیم سال بعد

در آن اتاق خواب، آرامشی شیرین و دوست‌داشتنی موج می‌زد. رنگ‌های ملایم و روشن دیوارها، مانند سفید و آبی آسمانی، فضا را بزرگ‌تر و دلپذیرتر نشان می‌داد. تختخواب دونفره بزرگ با روتختی سفید و تمیز، مرکز اتاق بود. در گوشه‌ای دیگر، تخت بچه کوچک و زیبایی قرار داشت که با ملافه‌های صورتی کم‌رنگ و تور تزئین شده بود، آماده برای خوابیدن فرشته کوچک خانواده. نور ملایمی از پنجره می‌تابید و اسباب‌بازی‌های نرم و رنگارنگ روی زمین کنار تخت نوزاد دیده می‌شد. کمدها و میزهای کنار تخت، شاید مرتب بودند، نشان از زندگی آرام و بدون هیچ گونه انتقام حرص دشمنی میداد و شیرین یک خانواده جوان داشت. قاب عکس‌های متعدد روی دیوار و میزها، پر از لحظات خوشبختی و عشق این زوج و بچه شون بود میسو بر روی تخت مادر و پدر اش نشسته تنها یک پوشک به تنش بود با خنده های با نمکی با ملافه نرم تخت بازی میکرد، در سمت دیگری مادر جوان اش یه سول از کمد دخترش شلوار سفید همراه زیر پوش آستین بلند سفید رنگ برداشت و به سوی تخت آمد
جلوی دخترش نشست و با محبت نجوا کرد : فرشته کوچولوی مامانی الان باید لباس بپوشی شیطونی نکنیا
مامانش پاچه های شلوار دخترش را به پایش کرد خیلی آروم و با احتیاط
یه سول با صبوریِ بی‌پایان، لبه‌ی شلوار نخی سفید و ساده‌ی میسو را نگه داشته، اما میسو که انگار نقشه دیگری داشت با پاهای تپلش مدام دست‌وپای نمایشی می‌زد و با خنده‌ای شیطنت‌آمیز خودش را روی تشک عقب و جلو می‌کشید. میسو، با آن لپ‌های گل‌انداخته و موهای چتریِ نامرتب، با لجبازیِ شیرینی سعی می‌کرد مچ پایش را از دست مادرش بیرون بکشد. یه سول با خنده لب‌ زد : دخترم شیطونی نکن خوشگل مامان
یه سول در حالی که سعی می‌کرد آستین زیرپوش ساده و کاملاً سفید میسو را به دست بگیرد، با لحنی آرام نجوا کرد : فقط یک لحظه صبر کن وروجک..اما میسو دقیقا همان لحظه که سرش باید از یقه رد میشد خودش را سفت کرد و با غرغری بانمک، صورتش را بین دست‌هایش قایم می‌کرد. پارچه‌ی سفید و نرم لباس زیر نور، پاکیِ این جدالِ کوچک را بیشتر نشان می‌داد جایی که یه سول با بوسه‌ای روی شکمِ لخت میسو، بالاخره او را غافلگیر کرده و لباس را تنش کرد میسو با نامیدی به لباس نگاه کرد
در همین لحظه که میسو با عصبانیت کوچیکش سعی داشت کشِ شلوارش را با انگشت‌های کوچکش بکشد، درِ اتاق باز شد و جونگ‌کوک با لبخندی که چال گونه‌اش را نمایان می‌کرد وارد می‌شود.
به محض اینکه نگاهش به جدالِ شیرینِ یه سول و دخترک لجبازشان افتاد، با خنده‌ای کوتاه خودش را روی تخت، درست وسطِ آن‌ها پرت کرد. و با خنده گفت : مادر دختر اینجا جنگ جهانی راه انداختین ها
دیدگاه ها (۰)

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۳میسو با دیدن قامتِ بلند و چهره‌ی خن...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۱ صدایِ لرزانِ نفس‌های خودش و ریزشِ ...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۰جونگ‌کوک دوباره از پشت او را در آ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم ب...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۴ناجیِ خشمگینِ منیه سول در انتهای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط