{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۱

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۱


صدایِ لرزانِ نفس‌های خودش و ریزشِ نم‌نمِ باران روی صورتِ آرامِ زنی بود که دیگر هیچ دردی را حس نمی‌کرد. جیمین در آن لحظه، میانِ بازوانش، نه فقط جسدِ معشوقه‌اش، بلکه تمامِ گذشته، حال و آینده‌اش را تشییع می‌کرد. زمینِ گلی و لغزنده، ردِ سقوطی تلخ را در خود نگاه داشته است. جیمین، در حالی که زانوهایش در گل‌ولای فرو رفته، جسم ظریف و غرق در خونِ هویون را میان آغوشش گرفته بود قطرات باران با اشک‌های گرم جیمین روی گونه‌های یخی هویون مخلوط می‌شدند. جیمین سرش را در گودی گردن او پنهان کرده و با صدایی که از شدت گریه به لرزه افتاده، مدام زمزمه می‌کرد : هویون... چشماتو باز کن... ببین بارون داره بند میاد، مگه نگفتی عاشق بوی خاک نم‌خورده‌ای پاشو لعنتی... پاشو با هم بریم عمارت
او دستش را روی قلب هویون گذاشت اما زیر انگشتانش چیزی جز سکوتِ مرگبار سینه او نیست. انگار ساعتِ جهان برای جیمین ایستاده بود
وقتی نور لرزان چراغ‌قوه‌های امدادگران روی جیمین زوم شدن تا خواستن نزدیکش بشن جیمین وحشیانه هویون را محکم‌تر گرفت: بهش دست نزنید اون فقط خوابیده... الان بیدار می‌شه دور شید
امدادگران با سختی دست‌های قفل‌شده‌ی جیمین را باز می‌کردند و جونگ کوک درحال دلداری به جیمین بود. مرد در میان گل‌ولای دست‌وپا می‌زد و التماس می‌کرد، جونگ کوک جیمین را سفت گرفت و امداد گرا جسم سرد هویون را روی برانکارد گذاشتند. لحظه‌ای که امدادگر با خونسردیِ ترسناکی پارچه سفید را بالا کشیدند و صورتِ ماه-گونه‌ی هویون را برای همیشه زیر آن پنهان کردند، جیمین حس می‌کرد قلب خودش هم همان‌جا از تپش ایستاد. صدای یکی از آن‌ها در گوشش زنگ می‌زند: علائم حیاتی نداره
ستاره‌های آسمان پشت ابرهای سیاه دفن شده بودند، درست مثل امید در سینه جیمین. او حس می‌کرد حفره‌ای عظیم در مرکز وجودش دهان باز کرده که تمام خاطرات، صداها و حتی اکسیژن هوا را می‌بلعد. وقتی پارچه‌ی سفید روی صورت هویون کشیده می‌شد جیمین احساس کرد جهان از رنگ خالی شد و هر آنچه باقی ماند، خاکستریِ سرد و غلیظی بود.
درون ذهن جیمین، غوغایی از «کاش‌ها» برپا بود. هر قطره بارانی که به صورتش می‌خورد، شبیه سوزنی بود که به روح زخم‌خورده‌اش فرو می‌رفت. او به دست‌های خودش نگاه می‌کرد که هنوز از سرمای تن هویون می‌لرزید گویی کوهی که هویون از آن سقوط کرده بود، حالا روی قلب جیمین قرار داشت. او دیگر صدای امدادگران را نمی‌شنید؛ تنها صدایی که در سرش می‌پیچید، آخرین خنده‌ی هویون و بازتابِ وحشتناکِ سکوتِ قلب او بود بدون معطلی با سرعتی بلند شد و نگذاشت صورتش را با پارچه سفید بپوشانند ...
دیدگاه ها (۷)

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲یک و نیم سال بعددر آن اتاق خواب، ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۳میسو با دیدن قامتِ بلند و چهره‌ی خن...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۰جونگ‌کوک دوباره از پشت او را در آ...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۹باران تند و تیز سئول حالا به سیلا...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۹او بدون آنکه حرفی بزند، بازوهای قدر...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۰۸⁦................شب سئول ...بیمارست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط