part
part 28🍋🟩
-هانیل هنوزم معلومه حالت خوب نیستا
&چرا خوبم فقط سرم یکم درد میکنه
-به خاطر خوابیدنه یکم بعد درست میشه نمیخوام خیلی بهت قرص بدم میترسم عوارض داشته باشه
&اوم
-این اواخر خیلی لاغر شدی خوب غذا نمیخوری
&اره زیاد اشتها ندارم
-نه نباید اینطوری باشه باید خوب غذا بخوری تو الان تو سنی نیستی که اینو جدی نگیری
&باشه چشم
-هانیل
&جان؟
-یه اعترافی بکنم؟
& بفرمایید
-وقتی که بغلت کردم..خوب...چطور بگم
& بگین
- خیلی حس خوبی داشت.
هانیل جا خورد و دست از خوردن برداشت و بهت زده به نامجون نگاه کرد
&چی؟
-خوب خیلی وقت بود که اونطوری بهم نزدیک نبودیم و بعلت نکرده بودم واسه همین حس عجیبی داشت
&راستش برای من خیلی بیشتر
-چطور
&از وقتی یادم میاد شما هیچ وقت منو بغل نمیکردین و امروز واقعا غافلگیر شدم و خیلی خوبم خوابیدم
-چه ربطی به خوابیدن داره؟
&من یه مدتی بود که نمیتونستم درست بخوابم و همش کابوس میدیدم یا تو طول خواب بی قرار بودم و آرامش نداشتم اما وقتی چند ساعت پیش تو بغل شما خوابم برد خیلی آروم و عمیق خوابیدم
-پس چرا چیزی در این مورد نگفته بودی
& آخه چیز مهمی نبود من از بچگی هر از گاهی اینطوری میشدم
-از همون موقع پس پنهونش کردی
& بیخیال اصلا چیزی نیست که اینقدر اهمیت داشته باشه که بگم برای همه پیش میاد
-اما وقتی خواب درست نداشته باشی توی سلامتت تاثیر داره
& آره درسته اما بعد یه مدت حل میشد
-باشه دوست ندارم بحث کنم باهات میدم حالت خوب نیست
& ممنونم
-چرا دیگه نمیخوری ؟
& میل ندارم
-چرا
&خیلی خوردم
-باشه پس
بلند میشه و هانا هم بلند میشه تا میزو جمع کنه
-ول کن خدمتکارا خودشون جمع میکنن
&باشه
-میخوای چیکار کنی
& میخواستم یکم درس بخونم
-چرا
& امتحانات دو ماه دیگست
-تو که درست خوبه
& آره اما میخوام راحت باشم
-باشه اما کتابات رو بردار بیا دفتر کار من اونجا بخون
&چرا
-حواسم باشه که زیادی به خودت فشار نیاری
&نیازی نبود اما باشه
-تو دفترم منتظرم
&چشم
ادامه دارد...
-هانیل هنوزم معلومه حالت خوب نیستا
&چرا خوبم فقط سرم یکم درد میکنه
-به خاطر خوابیدنه یکم بعد درست میشه نمیخوام خیلی بهت قرص بدم میترسم عوارض داشته باشه
&اوم
-این اواخر خیلی لاغر شدی خوب غذا نمیخوری
&اره زیاد اشتها ندارم
-نه نباید اینطوری باشه باید خوب غذا بخوری تو الان تو سنی نیستی که اینو جدی نگیری
&باشه چشم
-هانیل
&جان؟
-یه اعترافی بکنم؟
& بفرمایید
-وقتی که بغلت کردم..خوب...چطور بگم
& بگین
- خیلی حس خوبی داشت.
هانیل جا خورد و دست از خوردن برداشت و بهت زده به نامجون نگاه کرد
&چی؟
-خوب خیلی وقت بود که اونطوری بهم نزدیک نبودیم و بعلت نکرده بودم واسه همین حس عجیبی داشت
&راستش برای من خیلی بیشتر
-چطور
&از وقتی یادم میاد شما هیچ وقت منو بغل نمیکردین و امروز واقعا غافلگیر شدم و خیلی خوبم خوابیدم
-چه ربطی به خوابیدن داره؟
&من یه مدتی بود که نمیتونستم درست بخوابم و همش کابوس میدیدم یا تو طول خواب بی قرار بودم و آرامش نداشتم اما وقتی چند ساعت پیش تو بغل شما خوابم برد خیلی آروم و عمیق خوابیدم
-پس چرا چیزی در این مورد نگفته بودی
& آخه چیز مهمی نبود من از بچگی هر از گاهی اینطوری میشدم
-از همون موقع پس پنهونش کردی
& بیخیال اصلا چیزی نیست که اینقدر اهمیت داشته باشه که بگم برای همه پیش میاد
-اما وقتی خواب درست نداشته باشی توی سلامتت تاثیر داره
& آره درسته اما بعد یه مدت حل میشد
-باشه دوست ندارم بحث کنم باهات میدم حالت خوب نیست
& ممنونم
-چرا دیگه نمیخوری ؟
& میل ندارم
-چرا
&خیلی خوردم
-باشه پس
بلند میشه و هانا هم بلند میشه تا میزو جمع کنه
-ول کن خدمتکارا خودشون جمع میکنن
&باشه
-میخوای چیکار کنی
& میخواستم یکم درس بخونم
-چرا
& امتحانات دو ماه دیگست
-تو که درست خوبه
& آره اما میخوام راحت باشم
-باشه اما کتابات رو بردار بیا دفتر کار من اونجا بخون
&چرا
-حواسم باشه که زیادی به خودت فشار نیاری
&نیازی نبود اما باشه
-تو دفترم منتظرم
&چشم
ادامه دارد...
- ۹.۱k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط