سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۶
نازنین(مادر مروارید) از اتاق مروارید زد بیرون و به یکی از خدمه ها دستور داد یک سندل که به لباس مروارید بیاید برایش ببرند .
بعد خودش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده به آشپزخانه رفت تا شیرینی ها را چک کند .
_
مروارید رو تخت پلک هایش کمی از هم باز شد
به دور و برش نگاهی انداخت و وقتی خدمه را ندید نگران شد . همیشه و هر ثانیه خدمه پیشش بود و حتی یک لحظه هم نبود که نبیندش.
مروارید از تخت بلند شد و پابرهنه به سمت در رفت ، اما سرش ناگهان گیج رفت و با سر افتاد زمین . داروی بیهوشی هنوز کاملا اثرش نپریده بود .
انتظار میرفت تا ۱ ساعت دیگر بیدار نشود اما انگار بدن مروارید توانسته بود برا اولین بار با دارو بجنگد .
دنیا دور سرش میچرخید ،آروم بلند شد و در را باز کرد و پرید بیرون . کسی نبود تا جلو مروارید را بگیرد، مروارید اجازه نداشت از اتاقش هیچ گاه بیرون بیاید ، مخصوصا روز های مهمی مثل امروز . اما مروارید از همه جا بیخبر از راه رو گذشت ، دنبال آن خدمه میگشت که صدای خنده چند نفر از اتاقی توجهش را جلب کرد .
رفت سمت در و گوشش را به در چسباند ، که صدای برادرش را پشت در شنید که میگفت: به سلامتی رفیق گلم که هنوز سینگل به گوره
بعد همه زدند زیر خنده و صدای اعتراض کسی هم به گوش میرسید .
مروارید برا درک اون جملات ناتوان بود و این رو عصبش تاثیر میزاشت باعث میشد به شدت عصبی بشه .
اما قبل اینکه باز کنترل خودش را از دست بدهد کسی پشت در گفت : فک کنم یه موش پشت در داره جاسوسی میکنه .
و بعد ... سکوت .
شرایط پارت بعد :
۱۲ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
🥹🌙
پارت ۶
نازنین(مادر مروارید) از اتاق مروارید زد بیرون و به یکی از خدمه ها دستور داد یک سندل که به لباس مروارید بیاید برایش ببرند .
بعد خودش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده به آشپزخانه رفت تا شیرینی ها را چک کند .
_
مروارید رو تخت پلک هایش کمی از هم باز شد
به دور و برش نگاهی انداخت و وقتی خدمه را ندید نگران شد . همیشه و هر ثانیه خدمه پیشش بود و حتی یک لحظه هم نبود که نبیندش.
مروارید از تخت بلند شد و پابرهنه به سمت در رفت ، اما سرش ناگهان گیج رفت و با سر افتاد زمین . داروی بیهوشی هنوز کاملا اثرش نپریده بود .
انتظار میرفت تا ۱ ساعت دیگر بیدار نشود اما انگار بدن مروارید توانسته بود برا اولین بار با دارو بجنگد .
دنیا دور سرش میچرخید ،آروم بلند شد و در را باز کرد و پرید بیرون . کسی نبود تا جلو مروارید را بگیرد، مروارید اجازه نداشت از اتاقش هیچ گاه بیرون بیاید ، مخصوصا روز های مهمی مثل امروز . اما مروارید از همه جا بیخبر از راه رو گذشت ، دنبال آن خدمه میگشت که صدای خنده چند نفر از اتاقی توجهش را جلب کرد .
رفت سمت در و گوشش را به در چسباند ، که صدای برادرش را پشت در شنید که میگفت: به سلامتی رفیق گلم که هنوز سینگل به گوره
بعد همه زدند زیر خنده و صدای اعتراض کسی هم به گوش میرسید .
مروارید برا درک اون جملات ناتوان بود و این رو عصبش تاثیر میزاشت باعث میشد به شدت عصبی بشه .
اما قبل اینکه باز کنترل خودش را از دست بدهد کسی پشت در گفت : فک کنم یه موش پشت در داره جاسوسی میکنه .
و بعد ... سکوت .
شرایط پارت بعد :
۱۲ لایک
۲۵ کامنت
۱۰ بازنشر
🥹🌙
- ۲۹۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط