رمان خرس عسلی پارت ۱۱
رمان خرس عسلی پارت ۱۱
کوک از افکارش بیرون اومد و به طرف خونه رف و قبل از وارد شدن به عمارت گفت
کوک : میدونم سخته هیونگ ولی باید بریم ما اونارو بد نابود میکنیم ولی چاره ی دیگه ای نداریم اگه بمونیم اتفاق بدترین براشون میوفته و ما اینو نمیخوایم
و بعد رفت
ساعت تقریباً ده شب بود بچه ها شامشون رو خورده بودن
و هرکی به اتاق خودش رفت تا بخوابه ولی ایا این یه خواب معمولی بود
کسی از فردا خبر نداشت اونا امگا های معصوم با خوشحالی خوابیدن
بیخبر از اینکه فردا قرار نیست دوباره زیبا باشه و همین کافی بود تا
دردی که قرار بود شروع بشه امون الفا ها را بریده بود
و درد و سکوت در آن عمارت حکم فرما بود و
صدای تپش قلب ها و نفس ها موسیقی دل نواز و زیبا اما غمگین ساخته بود
و این جونکوک بود که در تاریکی اتاق به پسرکش که غرق در خواب بود خیره شده بود
اون پسر واقعاً زیبا و بی نقص بود جوری که دل یه دنیا براش میرفت
پسر کمی تو جاش وول خورد ولی خوابش نبرد پس از جاش بلند شد به طرف
میز کارش رفت و تکه کاغذی رو برداشت و با خودکاری به رنگ قرمز
که نشانی از خون بود نوشت و بعد از تموم شدن نامه به طبقه ی پایین رفت
و پیش بادیگاردی که سال ها پیش اون کار میکرد رفت
بادیگارد با دیدنش کمی تعجب مرد و بعد سریع سرش را خم کرد
بادیگارد: چیزی شده رئیس
کوک : اینو بگیر اگه من وقتی فردا رفتم تا یه هفته ی دیگه برنگشتم اینو بده به تهیونگ
بادیگارد: چشم
و نامه رو گرفت و خواست بره که کوک گفت
کوک : مراقبش باش باشه ( نگران ، اروم )
برای اولین بار لحن کوک سرد نبود بلکه نگران بود و این واقعا تعجب آور بود
بادیگارد : حتماً
بادیگارد : اجازه هست برم
کوک سرش رو به نشانه ی تأیید تکون داد و بعد از رفت بادیگارد به اتاق برگشت
کنار پسرش دراز کشید و به چهره ی بی نقصش که نور ماه
از پنجره ای که پرده هاش کنار کشید شده بودن روی صورتش میتابید
خیره شده بود صدای باد و تکون خوردن پرده ها اوازی دلنشین ساخته بود
و کوک بدون اینکه بفهمه خوابش برد
ادامه دارد........
کوک از افکارش بیرون اومد و به طرف خونه رف و قبل از وارد شدن به عمارت گفت
کوک : میدونم سخته هیونگ ولی باید بریم ما اونارو بد نابود میکنیم ولی چاره ی دیگه ای نداریم اگه بمونیم اتفاق بدترین براشون میوفته و ما اینو نمیخوایم
و بعد رفت
ساعت تقریباً ده شب بود بچه ها شامشون رو خورده بودن
و هرکی به اتاق خودش رفت تا بخوابه ولی ایا این یه خواب معمولی بود
کسی از فردا خبر نداشت اونا امگا های معصوم با خوشحالی خوابیدن
بیخبر از اینکه فردا قرار نیست دوباره زیبا باشه و همین کافی بود تا
دردی که قرار بود شروع بشه امون الفا ها را بریده بود
و درد و سکوت در آن عمارت حکم فرما بود و
صدای تپش قلب ها و نفس ها موسیقی دل نواز و زیبا اما غمگین ساخته بود
و این جونکوک بود که در تاریکی اتاق به پسرکش که غرق در خواب بود خیره شده بود
اون پسر واقعاً زیبا و بی نقص بود جوری که دل یه دنیا براش میرفت
پسر کمی تو جاش وول خورد ولی خوابش نبرد پس از جاش بلند شد به طرف
میز کارش رفت و تکه کاغذی رو برداشت و با خودکاری به رنگ قرمز
که نشانی از خون بود نوشت و بعد از تموم شدن نامه به طبقه ی پایین رفت
و پیش بادیگاردی که سال ها پیش اون کار میکرد رفت
بادیگارد با دیدنش کمی تعجب مرد و بعد سریع سرش را خم کرد
بادیگارد: چیزی شده رئیس
کوک : اینو بگیر اگه من وقتی فردا رفتم تا یه هفته ی دیگه برنگشتم اینو بده به تهیونگ
بادیگارد: چشم
و نامه رو گرفت و خواست بره که کوک گفت
کوک : مراقبش باش باشه ( نگران ، اروم )
برای اولین بار لحن کوک سرد نبود بلکه نگران بود و این واقعا تعجب آور بود
بادیگارد : حتماً
بادیگارد : اجازه هست برم
کوک سرش رو به نشانه ی تأیید تکون داد و بعد از رفت بادیگارد به اتاق برگشت
کنار پسرش دراز کشید و به چهره ی بی نقصش که نور ماه
از پنجره ای که پرده هاش کنار کشید شده بودن روی صورتش میتابید
خیره شده بود صدای باد و تکون خوردن پرده ها اوازی دلنشین ساخته بود
و کوک بدون اینکه بفهمه خوابش برد
ادامه دارد........
- ۱۹۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط