برده
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕𝟑
[ ویو ا.ت ]
وقتی ماشین وارد عمارت شد سریع از ماشین بیرون اومدم و تا در اصلی سالن رو دویدم....
بادیگاردی که جلوی در ایستاده بود درو باز کرد..
سالن عمارت تاریک و بی روح بود و هیچ صدایی نمیومد و کسی نبود...از پله ها با شتاب به سمت اتاق جونگکوک حرکت کردم....با باز کردن در انگار یه سطل اب یخ روم خالی کرده بودن...اینجا چه خبر بود...
همه وسایل های میز روی زمین بودن...
اینهقدی شکسته بود و شیشه هاش پخش زمین شده بود...سرم رو به سمت تخت چرخوندم... جونگکوکی رو دیدم که کف دستش خونی شده...با احتیاط از شیشه ها عبور کردم...و بالا سرش ایستادم....خوابه یا بیهوش شده....؟!
...لبای خشک و موهای به هم ریخته....
حتی تو خواب هم میشد از چهرهاش فهمید که حالش اصلا خوب نیست...
دستم رو سمت پیشونیش بردم...بدنم لرزید...داشت تو تب میسوخت....هول شده بودم....سریع از اتاق بیرون رفتم و دنبال یه ظرف و پارچه گشتم و بعد دوباره به سمت اتاق جونگکوک حرکت کردم...
پارچه خیس رو روی پیشونیش گذاشتم و دنبال وسایل پانسمان بودم....همونطور که مشغول گشتن بودم کنار یکی از وسایل ها دیدمش...
انقدر ترسیده و هول شده بودم و سریع به سمش رفتم که یهو پام پیچ خورد و با شتاب زانوهام روی زمینی که شیشه بود کشیده شد و شلوار نازکم رو پاره کرد و زانوهام زخمی شد....
به دردش اصلا توجهی نکردم و دوباره روی تخت کنارش نشستم و مشغول پانسمان کردن کف دستش شدم....
بعد از تموم شدن پانسمان....تصمیم گرفتم که اطراف اتاق رو تمیز کنم.....بعد از جمع کردن وسایل و شیشه ها... کنارش روی تخت نشستم و پارچه رو از رو پیشونیش برداشتم....
دستمو رو پیشونیش گذاشتم بر خلاف تصوراتم تبش پایین نیومده بود بلکه بدتر هم شده بود...
دستمال رو دوباره خیس کردم و رو پیشونیش گذاشتم....
بغضم گرفته بود...حالا چیکار کنم....تنها ایده ای که به ذهنم رسید درست کردن سوپ بود....
با هزار بدبختی و اشک ریختن بالاخره در قابلمه رو بستم و منتظر آماده شدنش شدم...
______
کمی از سوپ خوردم و گاز رو خاموش کردم...و به طرف اتاق جونگکوک حرکت کردم....
دستم که داشت میلرزید رو سمت پیشونیش بردم و نفس آسوده ای کشیدم...تبش پایین اومده بود....
سرم داشت کم کم گیج میرفت و زانو هام به شدت درد میکرد....یهو چشمام تار دید و با احساس سنگینی سرم...روی زمین کنار تخت افتادم و همونطور که سرم رو دستِ جونگکوک بود بیهوش شدم.....
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕𝟑
[ ویو ا.ت ]
وقتی ماشین وارد عمارت شد سریع از ماشین بیرون اومدم و تا در اصلی سالن رو دویدم....
بادیگاردی که جلوی در ایستاده بود درو باز کرد..
سالن عمارت تاریک و بی روح بود و هیچ صدایی نمیومد و کسی نبود...از پله ها با شتاب به سمت اتاق جونگکوک حرکت کردم....با باز کردن در انگار یه سطل اب یخ روم خالی کرده بودن...اینجا چه خبر بود...
همه وسایل های میز روی زمین بودن...
اینهقدی شکسته بود و شیشه هاش پخش زمین شده بود...سرم رو به سمت تخت چرخوندم... جونگکوکی رو دیدم که کف دستش خونی شده...با احتیاط از شیشه ها عبور کردم...و بالا سرش ایستادم....خوابه یا بیهوش شده....؟!
...لبای خشک و موهای به هم ریخته....
حتی تو خواب هم میشد از چهرهاش فهمید که حالش اصلا خوب نیست...
دستم رو سمت پیشونیش بردم...بدنم لرزید...داشت تو تب میسوخت....هول شده بودم....سریع از اتاق بیرون رفتم و دنبال یه ظرف و پارچه گشتم و بعد دوباره به سمت اتاق جونگکوک حرکت کردم...
پارچه خیس رو روی پیشونیش گذاشتم و دنبال وسایل پانسمان بودم....همونطور که مشغول گشتن بودم کنار یکی از وسایل ها دیدمش...
انقدر ترسیده و هول شده بودم و سریع به سمش رفتم که یهو پام پیچ خورد و با شتاب زانوهام روی زمینی که شیشه بود کشیده شد و شلوار نازکم رو پاره کرد و زانوهام زخمی شد....
به دردش اصلا توجهی نکردم و دوباره روی تخت کنارش نشستم و مشغول پانسمان کردن کف دستش شدم....
بعد از تموم شدن پانسمان....تصمیم گرفتم که اطراف اتاق رو تمیز کنم.....بعد از جمع کردن وسایل و شیشه ها... کنارش روی تخت نشستم و پارچه رو از رو پیشونیش برداشتم....
دستمو رو پیشونیش گذاشتم بر خلاف تصوراتم تبش پایین نیومده بود بلکه بدتر هم شده بود...
دستمال رو دوباره خیس کردم و رو پیشونیش گذاشتم....
بغضم گرفته بود...حالا چیکار کنم....تنها ایده ای که به ذهنم رسید درست کردن سوپ بود....
با هزار بدبختی و اشک ریختن بالاخره در قابلمه رو بستم و منتظر آماده شدنش شدم...
______
کمی از سوپ خوردم و گاز رو خاموش کردم...و به طرف اتاق جونگکوک حرکت کردم....
دستم که داشت میلرزید رو سمت پیشونیش بردم و نفس آسوده ای کشیدم...تبش پایین اومده بود....
سرم داشت کم کم گیج میرفت و زانو هام به شدت درد میکرد....یهو چشمام تار دید و با احساس سنگینی سرم...روی زمین کنار تخت افتادم و همونطور که سرم رو دستِ جونگکوک بود بیهوش شدم.....
- ۸۰.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط