عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۴۰
عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۴۰
تهیونگ
رفتیم بیرون واسه ناهار ولی خیلی لنگ میزد چون زخم پاش هم بزرگ بود با اینکه منم آروم میرفتم ازش جلو زدم کمی بینمون حدود۵ قدم فاصله بود رسیدیم به پله آخه اتاق من بالای پله ها بود من جلو تر رفتیم اونم آروم اروم پشت من میومد پله ی اخر بودم و اونم عقب تر از من چرخیدم تا ببینم کجاس که دیدم داره میوفته و سریع گرفتمش اما همین که گرفتم منم هول خوردم و خوردم زمین و اونم افتاد روم و لب هامون به هم برخورد صدای تپش قلب میومد اول مال خودم رو حس کردم و بعد مال اون تو صدای قلبمون کم نمیشد و هی تند تر میشد سریع ات از روم بلند شد و منم نیم خیز شدم تا بلند شم ولی چون فکر کنم پاش پیچ خورده بود دوباره افتاد روم از خجالت هن رنگ گوجه شده بود واقعا با گوجه فرق نداشت .
ات
دوباره افتادم روی پاهای پ ج ج و این بار پوزیشن جالبی داشتیم اون نیم خیز بود منم یه طرفی روی پاهاش افتاده بودم دوباره تو چشمام خیره شدم اون چشم های قهوه ای دوباره خواستم بلند شم که پام درد گرفت پشیمون شدم و فقط خودم رو کشیدم جلو تا از روی پاهاش برم کنار و موفق شدم وقتی از روش رفتم کنار سریع بلند شد و انگار دو دل بود اول خواست بازوم رو بگیره وقتی وقتی دید اونجوری هم نمیتونم بلند شم ، چشم هاش و چهرش جوری شد که انگار دل رو زده به دریا و سرپا نشست کنارم و یهو براید استایل بغلم کرد چشمام داشت از کاسه در میومد .
تهیونگ
اجبارا ات رو بغل کردم چون از صدای غار و غور دلش معلوم بود( گوش های ته خیلی قوی بود) که گشنه هستش ولی نمیتونستم خودش بیاد پس من اجبارا بغلش کردم خیلی سبک بود پرکار بود و اندام واقعا خوب و ساعت شنی ای داشت .
به سمت میز غذاخوری رفتم ات خدمتکار بود پیش من غذا نمیخورد طبیعتا ولی غذای خدمتکارا هم همچین مالی نیست حداقل واسه کسی که مریضه پس
تهیونگ: خدمتکار ، خدمتکار واسه ات هم میز غذا بیار هر چی سر میز گذاشتی رو دو برابر کن.
خیلی جا خورد ولی بعد از دقیقه ای از شوک در اومد و به خودش اومد تعظیم کرد گفت چشم و رفت .
میز غذا خوری ۱۲ نفره بود ات رو روی نزدیک ترین صندلی نشوندم ات تو تمام مدت زبونش از تعجب بند اومده بود .
۵ دقیقه گذشت غذاهای میز کامل شد .
تهیونگ: شروع کن
جوری که انگار به خودش اومده گفت
ات: با...باشه
شروع کرد به خوردن[ منحرف خودتی] منم همین طور .
یه ربع گذشته بود و سیر شده بودیم هر دو .
ات: مم... ممنون🙂[ لبخند ژکوند ]
خیلی لبخند زیبایی داشت نمیتونستم از لباش چشم بردارم ولی سعی کردم به خودم بیام .
سر تکون دادم به معنی باشه و یا مهم نیست.
سلام سلام ببخشید دیر گذاشتم ممنونم که زیاد تر شدیم
و اینم به مناسبت تولد کوکی اگه تونستم بازم میزارم به مناسبت تولد پسرمون ۲۸ سال پیش خدا یه فرشته بین انسان ها فرستاد که از ما محافظت کنه اون کوکی بود تولد پسرمون مبارک سال به سال کیوت تر میشهه
تهیونگ
رفتیم بیرون واسه ناهار ولی خیلی لنگ میزد چون زخم پاش هم بزرگ بود با اینکه منم آروم میرفتم ازش جلو زدم کمی بینمون حدود۵ قدم فاصله بود رسیدیم به پله آخه اتاق من بالای پله ها بود من جلو تر رفتیم اونم آروم اروم پشت من میومد پله ی اخر بودم و اونم عقب تر از من چرخیدم تا ببینم کجاس که دیدم داره میوفته و سریع گرفتمش اما همین که گرفتم منم هول خوردم و خوردم زمین و اونم افتاد روم و لب هامون به هم برخورد صدای تپش قلب میومد اول مال خودم رو حس کردم و بعد مال اون تو صدای قلبمون کم نمیشد و هی تند تر میشد سریع ات از روم بلند شد و منم نیم خیز شدم تا بلند شم ولی چون فکر کنم پاش پیچ خورده بود دوباره افتاد روم از خجالت هن رنگ گوجه شده بود واقعا با گوجه فرق نداشت .
ات
دوباره افتادم روی پاهای پ ج ج و این بار پوزیشن جالبی داشتیم اون نیم خیز بود منم یه طرفی روی پاهاش افتاده بودم دوباره تو چشمام خیره شدم اون چشم های قهوه ای دوباره خواستم بلند شم که پام درد گرفت پشیمون شدم و فقط خودم رو کشیدم جلو تا از روی پاهاش برم کنار و موفق شدم وقتی از روش رفتم کنار سریع بلند شد و انگار دو دل بود اول خواست بازوم رو بگیره وقتی وقتی دید اونجوری هم نمیتونم بلند شم ، چشم هاش و چهرش جوری شد که انگار دل رو زده به دریا و سرپا نشست کنارم و یهو براید استایل بغلم کرد چشمام داشت از کاسه در میومد .
تهیونگ
اجبارا ات رو بغل کردم چون از صدای غار و غور دلش معلوم بود( گوش های ته خیلی قوی بود) که گشنه هستش ولی نمیتونستم خودش بیاد پس من اجبارا بغلش کردم خیلی سبک بود پرکار بود و اندام واقعا خوب و ساعت شنی ای داشت .
به سمت میز غذاخوری رفتم ات خدمتکار بود پیش من غذا نمیخورد طبیعتا ولی غذای خدمتکارا هم همچین مالی نیست حداقل واسه کسی که مریضه پس
تهیونگ: خدمتکار ، خدمتکار واسه ات هم میز غذا بیار هر چی سر میز گذاشتی رو دو برابر کن.
خیلی جا خورد ولی بعد از دقیقه ای از شوک در اومد و به خودش اومد تعظیم کرد گفت چشم و رفت .
میز غذا خوری ۱۲ نفره بود ات رو روی نزدیک ترین صندلی نشوندم ات تو تمام مدت زبونش از تعجب بند اومده بود .
۵ دقیقه گذشت غذاهای میز کامل شد .
تهیونگ: شروع کن
جوری که انگار به خودش اومده گفت
ات: با...باشه
شروع کرد به خوردن[ منحرف خودتی] منم همین طور .
یه ربع گذشته بود و سیر شده بودیم هر دو .
ات: مم... ممنون🙂[ لبخند ژکوند ]
خیلی لبخند زیبایی داشت نمیتونستم از لباش چشم بردارم ولی سعی کردم به خودم بیام .
سر تکون دادم به معنی باشه و یا مهم نیست.
سلام سلام ببخشید دیر گذاشتم ممنونم که زیاد تر شدیم
و اینم به مناسبت تولد کوکی اگه تونستم بازم میزارم به مناسبت تولد پسرمون ۲۸ سال پیش خدا یه فرشته بین انسان ها فرستاد که از ما محافظت کنه اون کوکی بود تولد پسرمون مبارک سال به سال کیوت تر میشهه
- ۶.۰k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط