زندگیp
زندگی:p⁶
تهیونگ گفت
+چرا لونا رو آوردی اینجا؟مگه قرار نبود بفرستیش توی اون خونه؟(روبه نامجون)
نامجون:من چجوری میتونستم بزارم بره توی اون کلبه؟اون بچته تهیونگ؟میفهمی چی میگی؟(داد)
+من ازش بدم میاد..دو هفته نبود راحت بودیم به خدا(مغرور)
اشکام شدت گرفت..جونگکوک دوستشو روی شونم گذاشت و بعد بغلم کرد
قبلا بابا بهم میگفت"عروسک،پیشی،خرس کوچولو و...."
غذامو همونجوری که توی بغل جونگکوک بودم خوردم و بعد ازش تشکر کردم
رفتم بالا توی اتاقم که در اروم باز شد
بابا اومد داخل و در و بست
+میای بریم بیرون حرف بزنیم؟(سرد)
-با..باشه بریم(بغض)
رفتیم بیرون و سوار ماشین شدم و بعد ۲۰مین رسیدیم
پیاده شدم و با بابا رفتیم توی خونه
او..اونجا چی بود؟کلی وسیله برای شکنجه؟یا خدا اینا چیهههه؟
به محض وارد شدن در رو قفل کرد و منو انداخت زمین
او..اون یه شلاقه؟
شلاق رو برداشت و گفت
+تک تک ضربه ها رو میشمری،فهمیدی؟(عربده)
-چشم(گریه بی صدا)
۱..۲..۳..۷..۲۹..۱۰۰..۲۲۰..۳۰۰
شلاقو انداخت و از کلبه رفت بیرون و در را قفل کرد
کل بدنم درد میکرد
حالم بد بود،هرچی نباشه بعد دو هفته به هوش اومدم
یه مرد گنده در رو باز کرد و سینی نودل رو جلوم گذاشت
بادیگارد:اینو بخور ولی ارباب نفهمه..فکر کنم قراره اینجا بمونی پس هرچی خواستی فقط به خودم بگو نه بقیه....
-مرسی تو واقعا مهربونی(لبخند محو)
سریع رفت بیرون و در را قفل کرد
غذا رو به زور میخوردم
الان دلم بغل مامانم رو میخواست
قرار بود بابا نزاره آب توی دلم تکون بخوره
(یک هفته بعد)
توی این یک هفته هرروز کتک میخوردم ولی یعنی انقدر بی ارزشم که پسرا دنبالم نیستن؟یهو در با شتاب باز شد
میدونستم بابامه پس هوفی از سر کلافگی کشیدم ولی...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:⁵تا لایک
مرسی بابت حمایتتتت✨️
تهیونگ گفت
+چرا لونا رو آوردی اینجا؟مگه قرار نبود بفرستیش توی اون خونه؟(روبه نامجون)
نامجون:من چجوری میتونستم بزارم بره توی اون کلبه؟اون بچته تهیونگ؟میفهمی چی میگی؟(داد)
+من ازش بدم میاد..دو هفته نبود راحت بودیم به خدا(مغرور)
اشکام شدت گرفت..جونگکوک دوستشو روی شونم گذاشت و بعد بغلم کرد
قبلا بابا بهم میگفت"عروسک،پیشی،خرس کوچولو و...."
غذامو همونجوری که توی بغل جونگکوک بودم خوردم و بعد ازش تشکر کردم
رفتم بالا توی اتاقم که در اروم باز شد
بابا اومد داخل و در و بست
+میای بریم بیرون حرف بزنیم؟(سرد)
-با..باشه بریم(بغض)
رفتیم بیرون و سوار ماشین شدم و بعد ۲۰مین رسیدیم
پیاده شدم و با بابا رفتیم توی خونه
او..اونجا چی بود؟کلی وسیله برای شکنجه؟یا خدا اینا چیهههه؟
به محض وارد شدن در رو قفل کرد و منو انداخت زمین
او..اون یه شلاقه؟
شلاق رو برداشت و گفت
+تک تک ضربه ها رو میشمری،فهمیدی؟(عربده)
-چشم(گریه بی صدا)
۱..۲..۳..۷..۲۹..۱۰۰..۲۲۰..۳۰۰
شلاقو انداخت و از کلبه رفت بیرون و در را قفل کرد
کل بدنم درد میکرد
حالم بد بود،هرچی نباشه بعد دو هفته به هوش اومدم
یه مرد گنده در رو باز کرد و سینی نودل رو جلوم گذاشت
بادیگارد:اینو بخور ولی ارباب نفهمه..فکر کنم قراره اینجا بمونی پس هرچی خواستی فقط به خودم بگو نه بقیه....
-مرسی تو واقعا مهربونی(لبخند محو)
سریع رفت بیرون و در را قفل کرد
غذا رو به زور میخوردم
الان دلم بغل مامانم رو میخواست
قرار بود بابا نزاره آب توی دلم تکون بخوره
(یک هفته بعد)
توی این یک هفته هرروز کتک میخوردم ولی یعنی انقدر بی ارزشم که پسرا دنبالم نیستن؟یهو در با شتاب باز شد
میدونستم بابامه پس هوفی از سر کلافگی کشیدم ولی...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:⁵تا لایک
مرسی بابت حمایتتتت✨️
- ۳.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط