زندگیp
زندگی:p⁵
رفتیم توی مطب ولی با حرفی که دکتر زد دستام یخ شد...
دکتر:این سم چیز خاصی نیست،ولی روی ایشون تاثیر گذاشته..یه عمل خیلی کوچیک داره!
-نمیشه عمل نکنم؟
دکتر:نه
نامجون:کی عمل میشه؟
دکتر:الان میتونه بمونه چون عملش کلا یک ساعته
نامجون:پس بریم؟
دکتر:برید کارا رو انجام بدید
جیمین رفت کارارو انجام داد..چقدر یهویی و مسخره عمل میشم!
بعد از پوشیدن لباس عمل و زدن سرم به جین گفتم
-کی عمل میشم؟
جین:نیم ساعت دیگه..راستی بابات گفت....
-نمیاد نه؟(پوزخند)
جین:اره خب راستش براش کار پیش اومده
این نیم ساعت برام مثل یک دقیقه گذشت و دکترم اومد
دکتر:بفرمایید(روبه اتاق عمل)
-چ..چشم(لکنت)
نامجون:موردی نداره تو میتونی خب؟
-با..باشه(بغض)
جین که بغضمو دید بغلم کرد
اونا از بابام مهربون تر رفتار میکردن
(بعد عمل لونا)
چشمام رو اروم باز کردم
همه جا روشن بود
نامجون پاهاش رو تکون میداد و جین و جیمین میلرزیدن
با دیدن من که به هوش اومدم،اومدن سمتم
جیمین:حالت خوبه دختر؟دو هفته اس که بیهو....
نامجون:جیمیننننننن
-واقعا؟دوهفته شده؟این بود عمل کوچیک؟(خنده)
جین:واقعا داری میخندی؟(تعجب)چقدر وقته نخندیده بودییییی(ذوق)توی این مدت همه ی پسرا بهت سر زدن!خیلی نگرانت بودیم
-حتی بابام؟
همه غمگین شدن..جواب معلوم شد،با بغض گفتم
-چرا انقدر بهم بی اهمیت شده؟
همه جوابشو میدونستن،ولی کسی نگفت..شاید منو به خاطر مامانم میخواست یا....
با صدای شوگا به خودم اومدم
شوگا:عروسکم بیدار شده؟میدونی چقدر نگرانت بودم؟میدونی یه ثانیه هم نخوابیدم؟
خنده رو لبم اومد
شوگا:ایگووووو،این خنده رو ببین..این از مونالیزا زیبا تره!
-خجالتم میدییییی
جیهوپ اومد و گفت کارای ترخیص رو انجام داده و رفتیم خونه؛ولی بابام کو؟نپرسیدم و روی مبل نشستم
که در با شتاب باز شد و بابا اومد داخل..اروم سلام کردم و جوابی ندیدم
جونگکوک یه ظرف پاستا آورد جلوم
جونگکوک:بخور(لبخند)
شروع کردم به خوردن
ولی با حرفی که بابا زد یه اشک از گونم اومد پایین
تهیونگ:.......
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارممممم
رفتیم توی مطب ولی با حرفی که دکتر زد دستام یخ شد...
دکتر:این سم چیز خاصی نیست،ولی روی ایشون تاثیر گذاشته..یه عمل خیلی کوچیک داره!
-نمیشه عمل نکنم؟
دکتر:نه
نامجون:کی عمل میشه؟
دکتر:الان میتونه بمونه چون عملش کلا یک ساعته
نامجون:پس بریم؟
دکتر:برید کارا رو انجام بدید
جیمین رفت کارارو انجام داد..چقدر یهویی و مسخره عمل میشم!
بعد از پوشیدن لباس عمل و زدن سرم به جین گفتم
-کی عمل میشم؟
جین:نیم ساعت دیگه..راستی بابات گفت....
-نمیاد نه؟(پوزخند)
جین:اره خب راستش براش کار پیش اومده
این نیم ساعت برام مثل یک دقیقه گذشت و دکترم اومد
دکتر:بفرمایید(روبه اتاق عمل)
-چ..چشم(لکنت)
نامجون:موردی نداره تو میتونی خب؟
-با..باشه(بغض)
جین که بغضمو دید بغلم کرد
اونا از بابام مهربون تر رفتار میکردن
(بعد عمل لونا)
چشمام رو اروم باز کردم
همه جا روشن بود
نامجون پاهاش رو تکون میداد و جین و جیمین میلرزیدن
با دیدن من که به هوش اومدم،اومدن سمتم
جیمین:حالت خوبه دختر؟دو هفته اس که بیهو....
نامجون:جیمیننننننن
-واقعا؟دوهفته شده؟این بود عمل کوچیک؟(خنده)
جین:واقعا داری میخندی؟(تعجب)چقدر وقته نخندیده بودییییی(ذوق)توی این مدت همه ی پسرا بهت سر زدن!خیلی نگرانت بودیم
-حتی بابام؟
همه غمگین شدن..جواب معلوم شد،با بغض گفتم
-چرا انقدر بهم بی اهمیت شده؟
همه جوابشو میدونستن،ولی کسی نگفت..شاید منو به خاطر مامانم میخواست یا....
با صدای شوگا به خودم اومدم
شوگا:عروسکم بیدار شده؟میدونی چقدر نگرانت بودم؟میدونی یه ثانیه هم نخوابیدم؟
خنده رو لبم اومد
شوگا:ایگووووو،این خنده رو ببین..این از مونالیزا زیبا تره!
-خجالتم میدییییی
جیهوپ اومد و گفت کارای ترخیص رو انجام داده و رفتیم خونه؛ولی بابام کو؟نپرسیدم و روی مبل نشستم
که در با شتاب باز شد و بابا اومد داخل..اروم سلام کردم و جوابی ندیدم
جونگکوک یه ظرف پاستا آورد جلوم
جونگکوک:بخور(لبخند)
شروع کردم به خوردن
ولی با حرفی که بابا زد یه اشک از گونم اومد پایین
تهیونگ:.......
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارممممم
- ۲.۹k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط