نفرت در برابر عشقی که بهت دارم
{{نفرت در برابر عشقی که بهت دارم }}
پارت 39
ا،ت : آره مشکلی داری
منشی : نه خانم من همینطور پرسیدم
ا،ت : تو اینجایی که کار کنی پس فضولی رو بزار کنار چون از آدمهای فضولی اصلا خوشم نمیاد
منشی : چشم خانم
ا،ت بدون حرفه دیگه از شرکت خارج شد به سمت مهد کودک که سوزونهوا کار میکرد رفت جلوی در منتظر بود
که با دیدن سوزونهوا از ماشین پیاده شد سوزونهوا با همون لبخنده همیشگی کع روی لبش بود به سمتش اومد و گفت
سوزونهوا : فکر میکردم شب میایی دنبالم
ا،ت : کارم زود تموم شد گفتم بیام اگه تو هم بیکاری بریم برای شب آماده بشیم
سوزونهوا : کار تموم شده ولی مگه قراره کجا بریم که آلات باید آماده بشیم
ا،ت : میفهمی که کجا میریم به پر بالا بریم
سوزونهوا : باشه میرم کیفمو
ا،ت سوار ماشینش شد که بعد از چند مین به عمارت اش رسید
از ماشین پیاده شدن که سوزونهوا گفت
سوزونهوا : چرا اومدیم اینجا مگه نگفتی که باید آماده بشیم من ببرم خونه خودم
ا،ت : بی خیال دختر اکه بریم اونجا بعد برگردیم دیر میشه همینجا آماده میشی بیا بریم
سوزونهوا : من اون نگاه رو میشناسم تو یه نقشه داری مگه نه
ا،ت لبخندی زد و دست سوزونهوا رو گرفت و وارد عمارت شدن و به سمت اتاقش رفت و پالتوش رو درآورد و روی تخت انداخت
و و روبه سوزونهوا گفت
ا،ت : من سریع دوش میگیرم باشه
سوزونهوا : باشه
دوشه کوتاهی گرفت و حوله رو دوره خودش پیچید و از حمام بیرون آمد و به سمت کمدش رفت و لباس جذب کوتاهی رو برای خودش انتخاب کرد و همراه با کت سیاه برداشت و روی تخت گذاشت و یک لباسی هم برای دوستش برداشت و بهش داد تا بپوشه و لباس خودش رو هم پوشید آرایش پر رنگی کرد و نگاهی به خودش توی آینه کرد و با حرف سوزونهوا نگاهش رو به اون داد
سوزونهوا : وای دختر چیکار کردی فکر کنم اون فردی که میخواهی امشب چشم ازت برنداره رو دیوانه کنی
ا،ت : من همیشه همینجوری بودم کسی رو نمیخوام دیوانه کنم بعدشم تو یه نگاهی به خودت بنداز دختر
سوزونهوا : تا تو باشی کسی به من نگاه نمیکنه تو فکر نمیکنی این لباس یکم کوتاهه..........ادامه دارد
اسلاید۲ لباس ا،ت
اسلاید۳ آرایش ا،ت
اسلاید۴ لباس سوزونهوا
پارت 39
ا،ت : آره مشکلی داری
منشی : نه خانم من همینطور پرسیدم
ا،ت : تو اینجایی که کار کنی پس فضولی رو بزار کنار چون از آدمهای فضولی اصلا خوشم نمیاد
منشی : چشم خانم
ا،ت بدون حرفه دیگه از شرکت خارج شد به سمت مهد کودک که سوزونهوا کار میکرد رفت جلوی در منتظر بود
که با دیدن سوزونهوا از ماشین پیاده شد سوزونهوا با همون لبخنده همیشگی کع روی لبش بود به سمتش اومد و گفت
سوزونهوا : فکر میکردم شب میایی دنبالم
ا،ت : کارم زود تموم شد گفتم بیام اگه تو هم بیکاری بریم برای شب آماده بشیم
سوزونهوا : کار تموم شده ولی مگه قراره کجا بریم که آلات باید آماده بشیم
ا،ت : میفهمی که کجا میریم به پر بالا بریم
سوزونهوا : باشه میرم کیفمو
ا،ت سوار ماشینش شد که بعد از چند مین به عمارت اش رسید
از ماشین پیاده شدن که سوزونهوا گفت
سوزونهوا : چرا اومدیم اینجا مگه نگفتی که باید آماده بشیم من ببرم خونه خودم
ا،ت : بی خیال دختر اکه بریم اونجا بعد برگردیم دیر میشه همینجا آماده میشی بیا بریم
سوزونهوا : من اون نگاه رو میشناسم تو یه نقشه داری مگه نه
ا،ت لبخندی زد و دست سوزونهوا رو گرفت و وارد عمارت شدن و به سمت اتاقش رفت و پالتوش رو درآورد و روی تخت انداخت
و و روبه سوزونهوا گفت
ا،ت : من سریع دوش میگیرم باشه
سوزونهوا : باشه
دوشه کوتاهی گرفت و حوله رو دوره خودش پیچید و از حمام بیرون آمد و به سمت کمدش رفت و لباس جذب کوتاهی رو برای خودش انتخاب کرد و همراه با کت سیاه برداشت و روی تخت گذاشت و یک لباسی هم برای دوستش برداشت و بهش داد تا بپوشه و لباس خودش رو هم پوشید آرایش پر رنگی کرد و نگاهی به خودش توی آینه کرد و با حرف سوزونهوا نگاهش رو به اون داد
سوزونهوا : وای دختر چیکار کردی فکر کنم اون فردی که میخواهی امشب چشم ازت برنداره رو دیوانه کنی
ا،ت : من همیشه همینجوری بودم کسی رو نمیخوام دیوانه کنم بعدشم تو یه نگاهی به خودت بنداز دختر
سوزونهوا : تا تو باشی کسی به من نگاه نمیکنه تو فکر نمیکنی این لباس یکم کوتاهه..........ادامه دارد
اسلاید۲ لباس ا،ت
اسلاید۳ آرایش ا،ت
اسلاید۴ لباس سوزونهوا
- ۱۵.۰k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط