هفت مافیای سرد
هفت مافیای سرد
پارت ۱۶
به یکی برخورد کردم جین بود سریع پشتش قایم شدم تهیونگ هم جلوی جین وایساده بود
آرنیکا : جین نزار بهم نزدیک شود
تهیونگ : هیونگ برو اون ور
آرنیکا : نه نرو
تهیونگ : هیونگ برو
آرنیکا : نه نرو
تهیونگ : هیونگ.....
جین : بسه دیگه سرم رفت
جین از آنها دور شد و تهیونگ جای جین وایساد و به آرنیکا نزدیک میشد که آرنیکا دمپایی اش را بیرون آورد و به سمت تهیونگ پرتاب کرد تهیونگ جاخالی داد و دمپایی به سر جین خورد یه لحظه همه ساکت شدند جین برگشت و به آنها نگاه کرد
آرنیکا : جین غلط کردم
جین آنها را دنبال کرد حالا تهیونگ و آرنیکا بدو جین بدو.....
از سر و صدای آنها بقیه اعضا پایین آمدند
جیهوپ : چه خبرتونه خونه را روی سرتون گذاشتید
جین درحالی که گوش آرنیکا و تهیونگ را گرفته بود به سمت اعضا آمد
جین : از این دو تا بپرس
آرنیکا : هیونگ غلط کردیم ولمون کن
تهیونگ : بخدا از قصد نبود ولمون کن
جین : جفتتون دهنتون را ببینید
جیهوپ : هی جین ولشون کن
جین : نه خیر
جیهوپ : جین تو بزرگتری ببخششون اشتباه کردند
تهیونگ و آرنیکا : ببخشید هیونگ
جین : هوفففففف باشه
جین هر دو آنها ول میکند و به سمت آشپزخانه رفت
آرنیکا : ای گوشم خدا بگم چیکارت کنه تهیونگ
تهیونگ : اینو من باید بگم دمپایی پرت کردی
آرنیکا : تو جاخالی دادی
تهیونگ : انتظار داری مثل ماست نگات کن....
نامجون : بسه دیگه دوباره میخواهید جین بیاید
تهیونگ : ما غلط بکنیم
نامجون : پس ببندید
جین : بیاید غذا آماده است ( بلند)
اعضا و آرنیکا به سمت آشپزخانه رفتند و روی صندلی نشستند اجوما شام را آورد و مشغول خوردن شام شدند
نامجون : آرنیکا یه سوال دارم
آرنیکا : چی
نامجون : چان سو به تو تجا#وز کرده بود
آرنیکا با شنیدن این حرف غذا تو گلوش افتاد
جونگ کوک : هی آروم باش ( یه لیوان آب بهش داد )
آرنیکا : ( آب را خورد)مرسی
نامجون : خب منتظر جواب هستیم
جونگ کوک : آره بگو
آرنیکا : خب....
جیمین : خب چی
آرنیکا : (کمی مکث کرد ) آره بهم تجا#وز کرده
اعضا : چی ( باهم )
آرنیکا : داستانش طولانی است
جیهوپ : توضیح بده ببینم چطور بوده
ارنیکا : من از وقتی به دنیا اومدم خانواده مادر و پدرم ما را ترک کرده بودند چون با ازدواج مامان و بابا من مخالف بودند و اینکه من روز ۱۳ بن دنیا اومدم و بخاطر همین گفتند من نحس هستند حتی خانه مان آتیش گرفته بود و همه جز من مرده بودند روز خاکسپاری حتی نیامدند ببینیم من مرده ام یا زنده وقتی ۱۹ سالم بود پسر عمه من یعنی چان سو با من خوب رفتار میکرد و همیشه پیش من بود من هم عاشقش شده بودم و بهش هم گفته بودم او گفته بود مرا دوست دارد ولی نمیدونستم الکی هست و یه روز به بهونه خوش گذرانی مرا به خانه اش برد و اونجا بهم تجا#وز کرد و بعدش منو مثل اشغال از خونش انداخت بیرون و تا الان هیچ خبری ازش نداشتم
اعضا هیچ حرفی نمیزند و فقط به آرنیکا نگاه کردند
جیهوپ : واقعا اینکارو باهات کرد
آرنیکا : آره
آرنیکا به اعضا نگاه کرد که ناراحت بودند و گفت :
ولش کن زیاد مهم نیست
جیمین : آخه
آرنیکا : آخه ندارند همه فاز غم برداشتید ولش کن
اعضا : باشه
و همه مشغول خوردن غذا شدند و آرنیکا غذایش تمام شد و بلند شد و به سمت اتاقش رفت با یادآوری خاطرات احساس خوبی نداشت تصمیم گرفت به حیاط برود تا حالش عوض شود در حیاط روی تاب نشست و به آبنمایی که کنار دیوار بود و گل های کنارش نگاه میکرد که
پارت ۱۶
به یکی برخورد کردم جین بود سریع پشتش قایم شدم تهیونگ هم جلوی جین وایساده بود
آرنیکا : جین نزار بهم نزدیک شود
تهیونگ : هیونگ برو اون ور
آرنیکا : نه نرو
تهیونگ : هیونگ برو
آرنیکا : نه نرو
تهیونگ : هیونگ.....
جین : بسه دیگه سرم رفت
جین از آنها دور شد و تهیونگ جای جین وایساد و به آرنیکا نزدیک میشد که آرنیکا دمپایی اش را بیرون آورد و به سمت تهیونگ پرتاب کرد تهیونگ جاخالی داد و دمپایی به سر جین خورد یه لحظه همه ساکت شدند جین برگشت و به آنها نگاه کرد
آرنیکا : جین غلط کردم
جین آنها را دنبال کرد حالا تهیونگ و آرنیکا بدو جین بدو.....
از سر و صدای آنها بقیه اعضا پایین آمدند
جیهوپ : چه خبرتونه خونه را روی سرتون گذاشتید
جین درحالی که گوش آرنیکا و تهیونگ را گرفته بود به سمت اعضا آمد
جین : از این دو تا بپرس
آرنیکا : هیونگ غلط کردیم ولمون کن
تهیونگ : بخدا از قصد نبود ولمون کن
جین : جفتتون دهنتون را ببینید
جیهوپ : هی جین ولشون کن
جین : نه خیر
جیهوپ : جین تو بزرگتری ببخششون اشتباه کردند
تهیونگ و آرنیکا : ببخشید هیونگ
جین : هوفففففف باشه
جین هر دو آنها ول میکند و به سمت آشپزخانه رفت
آرنیکا : ای گوشم خدا بگم چیکارت کنه تهیونگ
تهیونگ : اینو من باید بگم دمپایی پرت کردی
آرنیکا : تو جاخالی دادی
تهیونگ : انتظار داری مثل ماست نگات کن....
نامجون : بسه دیگه دوباره میخواهید جین بیاید
تهیونگ : ما غلط بکنیم
نامجون : پس ببندید
جین : بیاید غذا آماده است ( بلند)
اعضا و آرنیکا به سمت آشپزخانه رفتند و روی صندلی نشستند اجوما شام را آورد و مشغول خوردن شام شدند
نامجون : آرنیکا یه سوال دارم
آرنیکا : چی
نامجون : چان سو به تو تجا#وز کرده بود
آرنیکا با شنیدن این حرف غذا تو گلوش افتاد
جونگ کوک : هی آروم باش ( یه لیوان آب بهش داد )
آرنیکا : ( آب را خورد)مرسی
نامجون : خب منتظر جواب هستیم
جونگ کوک : آره بگو
آرنیکا : خب....
جیمین : خب چی
آرنیکا : (کمی مکث کرد ) آره بهم تجا#وز کرده
اعضا : چی ( باهم )
آرنیکا : داستانش طولانی است
جیهوپ : توضیح بده ببینم چطور بوده
ارنیکا : من از وقتی به دنیا اومدم خانواده مادر و پدرم ما را ترک کرده بودند چون با ازدواج مامان و بابا من مخالف بودند و اینکه من روز ۱۳ بن دنیا اومدم و بخاطر همین گفتند من نحس هستند حتی خانه مان آتیش گرفته بود و همه جز من مرده بودند روز خاکسپاری حتی نیامدند ببینیم من مرده ام یا زنده وقتی ۱۹ سالم بود پسر عمه من یعنی چان سو با من خوب رفتار میکرد و همیشه پیش من بود من هم عاشقش شده بودم و بهش هم گفته بودم او گفته بود مرا دوست دارد ولی نمیدونستم الکی هست و یه روز به بهونه خوش گذرانی مرا به خانه اش برد و اونجا بهم تجا#وز کرد و بعدش منو مثل اشغال از خونش انداخت بیرون و تا الان هیچ خبری ازش نداشتم
اعضا هیچ حرفی نمیزند و فقط به آرنیکا نگاه کردند
جیهوپ : واقعا اینکارو باهات کرد
آرنیکا : آره
آرنیکا به اعضا نگاه کرد که ناراحت بودند و گفت :
ولش کن زیاد مهم نیست
جیمین : آخه
آرنیکا : آخه ندارند همه فاز غم برداشتید ولش کن
اعضا : باشه
و همه مشغول خوردن غذا شدند و آرنیکا غذایش تمام شد و بلند شد و به سمت اتاقش رفت با یادآوری خاطرات احساس خوبی نداشت تصمیم گرفت به حیاط برود تا حالش عوض شود در حیاط روی تاب نشست و به آبنمایی که کنار دیوار بود و گل های کنارش نگاه میکرد که
- ۶.۳k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط