هفت مافیای سرد
هفت مافیای سرد
پارت 1۴
جیمین : جونگ کوک راست میگه شاید دوباره فرار کرده
نامجون : شاید....
یهو در باز شد و هان سو سریع به سمت اعضا آمد
هان سو : قربان...
جین : چشیده ؟
هان سو : خانم آرنیکا.....
جین : آرنیکا چی بگو جون به لبمون وردی
هان سو : خانم آرنیکا دزدیده شده
نامجون : چی ؟ چی داری میگی
هان سو : من با بادیگارد ها بیرون بودم و اطراف را چک میکردم یهو برق خانه قطع شد فکر کردم فیوز پریده رفتم دیدم نه سیم برق کلا قطع شده نیم ساعت در حال درست کردن بودند برق خانه وصل شد نزدیک در یه نامه بود اینم نامه (نامه را به اعضا داد )
«نامه »
سلام بر مافیای بزرگ احتمالا دارید دنبال خانم کوچولوتون میگردید خب اون الان پیش من است و یه آدرس برایتان میفرستم
............................(مثلاً آدرس است ) اگر میخواهید سالم باشه بدون بادیگارد و اسلحه بیایید آنجا و گرنه قول نمیدونم نکشمش از طرف چان سو
جونگ کوک : لعنتی چطور نفهمیدند
هان سو : نمیدونیم قربان
جونگ کوک : خفه شو سریع بادیگارد ها رو جمع کن که میرویم سراغ چان سو
هان سو : چشم قربان
فلش بک به آرنیکا :
با سر درد به هوش آمدم در و برو را نگاه کردم داخل یه اتاق پر از وسایل شکنجه بودم دست و پاهایم با زنجیر بسته شده بود نمیتونستم تکون بخورم یهو در باز شد و یه نفر داخل آمد وقتی دیدمش شوکه شدم
آرنیکا : تو
چان سو : به به دختر دایی عزیز چه عجب این طرف ها
آرنیکا : خفه شو مرتیکه حرومزاده منو برای چی آوردی اینجا
چان سو : اوه اوه مثل اینکه خیلی زبون دراز شدی با ددی ات اینجوری حرف میزنی
آرنیکا : گوه خوریش به تو نیومده دوما تو ددی من نیستی
چان سو : چرا هستم
آرنیکا : کدوم الاغی بهت گفته
چان سو : پدر بزرگ
آرنیکا : تو و پدربزرگ و همه گوه میخورید منو آزاد کن حوصله ات ندارم
چان سو : بیبی گرل آورم باش تو قرار است تا ابد اینجا باشی
آرنیکا : یه کاسه بده اش به همین خیال باش
چان سو : پدربزرگ دستور داده تو باید با من ازدواج کنی و وارث برایمان بیاوری تا تو رو ببخشه
آرنیکا : گوه میخوره ( خواهرم چه گیری به گوه خوردن دادی ) من عمرا با تو ازدواج کنم
چان سو : از خداتم باشه
آرنیکا : برو بابا مرتیکه عوضی فکر کردی کدوم عنی هستی که من با تو باشم
چان سو : یه بار....
ناگهان صدای تیر اندازی آمد چان سو اسلحه اش را در آورد که در شکسته شد و اعضا وارد اتاق شدند آرنیکا : بچه ها
چان سو : با اجازه کی وارد خانه من شدید ها ؟
جونگ کوک : اولاً که خودت گفتی بیاییم اینکا دوما تو با اجازه کی آرنیکا رو دزدیدی
چان سو : اولا من اینجوری نگفتم دوما برای آوردن زنم به اینجا باید از شما اجازه بگیرم
آرنیکا : گوه نخور من زن تو نیستم و نخواهم بود
جیمین : آرنیکا راست میگه او زن تو نیست
چان سو : اوه اوه مثل اینکه روت غیرتی شدند
جیمین : زر اضافی نزن
چان سو : آرنیکا تو خدایی چه فکری کردی که رفتی پیش اینها ها اینها بزرگترین قاتلان دنیا هستند تو برای آنها فقط زیر خواب هستی شرط میبندم تا حالا صد بار باهات رابطه داشتند
آرنیکا : خفه شو اونی که قاتل و لاشی است تویی تو بودی که هر شب دخترا زیرا بودند تو بودی که به من تجاوز کردی و مثل اشغال منو انداختی اونور تو نه آنها
اعضا با هم : چی
جیهوپ : تو بهش دست زدی
چان سو : آره زدم خوب هم زدم دوست داشتم مال خودمه هر کاری هم بخواهم میکنم.....
بوممممممممم ناگهان چان سو افتاد زمین شاید با خودتون بگید چی شده آرنیکا از پشت چاقو وارد چان سو کرد و چان سو افتاد زمین و آرنیکا پشت سر هم چاقو وارد صورت و بدن چان سو میکرد و بعد از چند بار ضربه خسته شد و بلند شد جسد چان سو غرق در خون و بدنی پاره روی زمین افتاده بود آرنیکا با چاقوی توی دستش و لباس و صورت خونی به حسد نگاه کرد
آرنیکا : بالاخره..... بالاخره انتقامم را ازت گرفتم
تهیونگ : آرنیکا
آرنیکا با چهره ای ترسناک به اعضا نگاه کرد
تهیونگ : آرنیکا ما ایم کاریت نداریم
آرنیکا به خودش آمد و به چاقوی توی دستش را زمین انداخت
آرنیکا : بچه ها
تهیونگ : آره ما ایم
آرنیکا : وای خدارو شکر اومدید
اعضا با خنده نزدیک آرنیکا آمدند
جین : مگه میشه تو رو تنها بذاریم
جیهوپ : آره راست میگه
آرنیکا لبخند زد و دوباره به حسد چان سو نگاه کرد لبخندش محو شد اعضا وقتی حال آرنیکا را دیدند اورا بیرون بردند و از آنجا خارج کردند و سوال ماشین شدند و به سمت عمارت خودشان حرکت کردند آرنیکا تمام مدت ساکت به بیرون نگاه میکرد اعضا چیزی نمیگفتند بعداز چند دقیقه به عمارت رسیدند و اعضا و آرنیکا از ماشین پیاده شدند........
ادامه دارد.....
پارت 1۴
جیمین : جونگ کوک راست میگه شاید دوباره فرار کرده
نامجون : شاید....
یهو در باز شد و هان سو سریع به سمت اعضا آمد
هان سو : قربان...
جین : چشیده ؟
هان سو : خانم آرنیکا.....
جین : آرنیکا چی بگو جون به لبمون وردی
هان سو : خانم آرنیکا دزدیده شده
نامجون : چی ؟ چی داری میگی
هان سو : من با بادیگارد ها بیرون بودم و اطراف را چک میکردم یهو برق خانه قطع شد فکر کردم فیوز پریده رفتم دیدم نه سیم برق کلا قطع شده نیم ساعت در حال درست کردن بودند برق خانه وصل شد نزدیک در یه نامه بود اینم نامه (نامه را به اعضا داد )
«نامه »
سلام بر مافیای بزرگ احتمالا دارید دنبال خانم کوچولوتون میگردید خب اون الان پیش من است و یه آدرس برایتان میفرستم
............................(مثلاً آدرس است ) اگر میخواهید سالم باشه بدون بادیگارد و اسلحه بیایید آنجا و گرنه قول نمیدونم نکشمش از طرف چان سو
جونگ کوک : لعنتی چطور نفهمیدند
هان سو : نمیدونیم قربان
جونگ کوک : خفه شو سریع بادیگارد ها رو جمع کن که میرویم سراغ چان سو
هان سو : چشم قربان
فلش بک به آرنیکا :
با سر درد به هوش آمدم در و برو را نگاه کردم داخل یه اتاق پر از وسایل شکنجه بودم دست و پاهایم با زنجیر بسته شده بود نمیتونستم تکون بخورم یهو در باز شد و یه نفر داخل آمد وقتی دیدمش شوکه شدم
آرنیکا : تو
چان سو : به به دختر دایی عزیز چه عجب این طرف ها
آرنیکا : خفه شو مرتیکه حرومزاده منو برای چی آوردی اینجا
چان سو : اوه اوه مثل اینکه خیلی زبون دراز شدی با ددی ات اینجوری حرف میزنی
آرنیکا : گوه خوریش به تو نیومده دوما تو ددی من نیستی
چان سو : چرا هستم
آرنیکا : کدوم الاغی بهت گفته
چان سو : پدر بزرگ
آرنیکا : تو و پدربزرگ و همه گوه میخورید منو آزاد کن حوصله ات ندارم
چان سو : بیبی گرل آورم باش تو قرار است تا ابد اینجا باشی
آرنیکا : یه کاسه بده اش به همین خیال باش
چان سو : پدربزرگ دستور داده تو باید با من ازدواج کنی و وارث برایمان بیاوری تا تو رو ببخشه
آرنیکا : گوه میخوره ( خواهرم چه گیری به گوه خوردن دادی ) من عمرا با تو ازدواج کنم
چان سو : از خداتم باشه
آرنیکا : برو بابا مرتیکه عوضی فکر کردی کدوم عنی هستی که من با تو باشم
چان سو : یه بار....
ناگهان صدای تیر اندازی آمد چان سو اسلحه اش را در آورد که در شکسته شد و اعضا وارد اتاق شدند آرنیکا : بچه ها
چان سو : با اجازه کی وارد خانه من شدید ها ؟
جونگ کوک : اولاً که خودت گفتی بیاییم اینکا دوما تو با اجازه کی آرنیکا رو دزدیدی
چان سو : اولا من اینجوری نگفتم دوما برای آوردن زنم به اینجا باید از شما اجازه بگیرم
آرنیکا : گوه نخور من زن تو نیستم و نخواهم بود
جیمین : آرنیکا راست میگه او زن تو نیست
چان سو : اوه اوه مثل اینکه روت غیرتی شدند
جیمین : زر اضافی نزن
چان سو : آرنیکا تو خدایی چه فکری کردی که رفتی پیش اینها ها اینها بزرگترین قاتلان دنیا هستند تو برای آنها فقط زیر خواب هستی شرط میبندم تا حالا صد بار باهات رابطه داشتند
آرنیکا : خفه شو اونی که قاتل و لاشی است تویی تو بودی که هر شب دخترا زیرا بودند تو بودی که به من تجاوز کردی و مثل اشغال منو انداختی اونور تو نه آنها
اعضا با هم : چی
جیهوپ : تو بهش دست زدی
چان سو : آره زدم خوب هم زدم دوست داشتم مال خودمه هر کاری هم بخواهم میکنم.....
بوممممممممم ناگهان چان سو افتاد زمین شاید با خودتون بگید چی شده آرنیکا از پشت چاقو وارد چان سو کرد و چان سو افتاد زمین و آرنیکا پشت سر هم چاقو وارد صورت و بدن چان سو میکرد و بعد از چند بار ضربه خسته شد و بلند شد جسد چان سو غرق در خون و بدنی پاره روی زمین افتاده بود آرنیکا با چاقوی توی دستش و لباس و صورت خونی به حسد نگاه کرد
آرنیکا : بالاخره..... بالاخره انتقامم را ازت گرفتم
تهیونگ : آرنیکا
آرنیکا با چهره ای ترسناک به اعضا نگاه کرد
تهیونگ : آرنیکا ما ایم کاریت نداریم
آرنیکا به خودش آمد و به چاقوی توی دستش را زمین انداخت
آرنیکا : بچه ها
تهیونگ : آره ما ایم
آرنیکا : وای خدارو شکر اومدید
اعضا با خنده نزدیک آرنیکا آمدند
جین : مگه میشه تو رو تنها بذاریم
جیهوپ : آره راست میگه
آرنیکا لبخند زد و دوباره به حسد چان سو نگاه کرد لبخندش محو شد اعضا وقتی حال آرنیکا را دیدند اورا بیرون بردند و از آنجا خارج کردند و سوال ماشین شدند و به سمت عمارت خودشان حرکت کردند آرنیکا تمام مدت ساکت به بیرون نگاه میکرد اعضا چیزی نمیگفتند بعداز چند دقیقه به عمارت رسیدند و اعضا و آرنیکا از ماشین پیاده شدند........
ادامه دارد.....
- ۱۲.۰k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط