صدای پاشنهی کفشم روی سنگفرش حیاط تنها صدایی بود که سکوت
صدای پاشنهی کفشم روی سنگفرش حیاط، تنها صدایی بود که سکوت شب را میشکست. هر قدم، مثل وزنی بود که بر سینهام سنگینی میکرد. «روز مرگ سیاه». سالگردی که با هر بار شنیدنش، انگار زخمی قدیمی در دلم تازه میشد. پدرم، جک، با آن لبخند مهربانش سعی داشت مرا تسلی دهد، اما میدانستم که او هم مثل من، خاطرات تلخی از آن شب دارد.
«بزرگترین مافیای دختر جهان.» این لقبی بود که من را به این جایگاه رسانده بود. لقبی که حاصل سالها تلاش، بیرحمی و سرکوب احساساتم بود. اما امشب، در این مهمانی پر از چهرههای آشنا و ناشناس، احساس میکردم که این لقب، بیش از همیشه، پوچ و بیمعنی است.
با قدمهایی که سعی میکردم محکم و با اعتماد به نفس بردارم، به سمت جایگاه ویژهی مافیاها رفتم. نگاههای کنجکاو، پر از تحسین، ترس، و شاید کمی هم طمع، همه به سمتم نشانه رفته بود. اما من سعی میکردم به هیچکدامشان توجه نکنم. در میان این جمعیت، تنها یک نفر بود که نگاهش برایم فرق داشت. نگاهی که در آن، نه تحسین بود و نه ترس، بلکه کنجکاوی محض. کوک.
نگاهش را حس میکردم، حتی قبل از اینکه او را در میان جمعیت پیدا کنم. در گوشهای ایستاده بود، جام شرابی در دست، و با همان چهرهی بیتفاوت همیشگیاش، مرا زیر نظر داشت. اما میدانستم که پشت آن ظاهر، چیزی متفاوت جریان دارد. کنجکاویاش، چیزی فراتر از یک رقیب یا یک مرد بود.
میخواستم به سمت میزم بروم و تنهایی شرابم را بنوشم، که صدای آشنایی مرا متوقف کرد.
«اوه، نگاه کن کی اینجاست! بزرگترین مافیای دختر جهان! شنیدم امروز خیلی مشغله داشتی، ات.»
این بار، صدا از پشت سرم نبود، بلکه از کنارم بود. چرخیدم و با چهرهی «آنا»، یکی از زنان رده پایین باند جک، روبرو شدم. زنی که همیشه سعی داشت با چربزبانی و چاپلوسی، جایگاهی بهتر برای خودش پیدا کند. لبخندی تصنعی روی لبم نشاند.
«آنا. همیشه از دیدنت خوشحالم.»
«اوه، منم همینطور. ولی راستش رو بخوای، امروز انتظار داشتم یه کم… متفاوت باشی. میدونی که، سالگرد…»
حرفش را قطع کردم. «سالگرد چی، آنا؟» صدام کمی بلندتر از قبل شد و توجه چند نفر اطرافمان را جلب کرد. «توضیح بده.»
آنا کمی جا خورد. «خب… سالگرد… اون شب… شب مرگ سیاه؟»
نگاه سردم را به او دوختم. «شبی که پدرم… و مادرم…» مکث کردم. «چی؟ اون شب چه اتفاقی افتاد که اینقدر مهمه؟»
آنا لبش را گزید. «هیچی، هیچی. فقط… میدونم که شب تلخیه. برای تو، برای جک.»
«بگو آنا.» صدایم آرام اما پر از تهدید بود. «چی میدونی؟»
قبل از اینکه آنا بتواند جوابی بدهد، صدای جک از پشت سر ما آمد. «ات، آنا. اینجا چه خبره؟»
«بزرگترین مافیای دختر جهان.» این لقبی بود که من را به این جایگاه رسانده بود. لقبی که حاصل سالها تلاش، بیرحمی و سرکوب احساساتم بود. اما امشب، در این مهمانی پر از چهرههای آشنا و ناشناس، احساس میکردم که این لقب، بیش از همیشه، پوچ و بیمعنی است.
با قدمهایی که سعی میکردم محکم و با اعتماد به نفس بردارم، به سمت جایگاه ویژهی مافیاها رفتم. نگاههای کنجکاو، پر از تحسین، ترس، و شاید کمی هم طمع، همه به سمتم نشانه رفته بود. اما من سعی میکردم به هیچکدامشان توجه نکنم. در میان این جمعیت، تنها یک نفر بود که نگاهش برایم فرق داشت. نگاهی که در آن، نه تحسین بود و نه ترس، بلکه کنجکاوی محض. کوک.
نگاهش را حس میکردم، حتی قبل از اینکه او را در میان جمعیت پیدا کنم. در گوشهای ایستاده بود، جام شرابی در دست، و با همان چهرهی بیتفاوت همیشگیاش، مرا زیر نظر داشت. اما میدانستم که پشت آن ظاهر، چیزی متفاوت جریان دارد. کنجکاویاش، چیزی فراتر از یک رقیب یا یک مرد بود.
میخواستم به سمت میزم بروم و تنهایی شرابم را بنوشم، که صدای آشنایی مرا متوقف کرد.
«اوه، نگاه کن کی اینجاست! بزرگترین مافیای دختر جهان! شنیدم امروز خیلی مشغله داشتی، ات.»
این بار، صدا از پشت سرم نبود، بلکه از کنارم بود. چرخیدم و با چهرهی «آنا»، یکی از زنان رده پایین باند جک، روبرو شدم. زنی که همیشه سعی داشت با چربزبانی و چاپلوسی، جایگاهی بهتر برای خودش پیدا کند. لبخندی تصنعی روی لبم نشاند.
«آنا. همیشه از دیدنت خوشحالم.»
«اوه، منم همینطور. ولی راستش رو بخوای، امروز انتظار داشتم یه کم… متفاوت باشی. میدونی که، سالگرد…»
حرفش را قطع کردم. «سالگرد چی، آنا؟» صدام کمی بلندتر از قبل شد و توجه چند نفر اطرافمان را جلب کرد. «توضیح بده.»
آنا کمی جا خورد. «خب… سالگرد… اون شب… شب مرگ سیاه؟»
نگاه سردم را به او دوختم. «شبی که پدرم… و مادرم…» مکث کردم. «چی؟ اون شب چه اتفاقی افتاد که اینقدر مهمه؟»
آنا لبش را گزید. «هیچی، هیچی. فقط… میدونم که شب تلخیه. برای تو، برای جک.»
«بگو آنا.» صدایم آرام اما پر از تهدید بود. «چی میدونی؟»
قبل از اینکه آنا بتواند جوابی بدهد، صدای جک از پشت سر ما آمد. «ات، آنا. اینجا چه خبره؟»
- ۱.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط