جک برگشت و با لبخندی که همیشه کمی مرموز بود نگاهم کرد
جک برگشت و با لبخندی که همیشه کمی مرموز بود، نگاهم کرد. «کوک، عزیزم! خوش اومدی. خوشحالم که تونستی بیای. همیشه از دیدنت خوشحال میشم. اوضاع چطوره؟»
«خوبه، آقای جک. ممنون.» نگاهی به اطراف انداختم، انگار که دنبال کسی میگشتم. «ات... حالش خوبه؟ کمی... خسته به نظر میرسید امروز صبح.»
جک آهی کشید و لبخندش کمی کمرنگ شد. «آره، دخترم گاهی درگیر کار زیاد میشه. ولی همیشه از مراسمهای امشب لذت میبره. فقط... گاهی یاد گذشتهها میافته. میدونی که... اون شب... روز مرگ سیاه... براش سخته.»
«روز مرگ سیاه؟» ناخودآگاه پرسیدم. این اولین بار بود که این عبارت را میشنیدم.
جک سری تکان داد. «آره، روزی که همهچیز شروع شد. روزی که خانوادهاش...» جک مکث کرد، انگار که چیزی را از من پنهان میکرد. «خب، روز تلخی بود. برای همهی ما.»
حرفهای جک، کنجکاویام را بیشتر کرد. انگار که او هم مانند ات، رازی را در دل داشت. شاید این مهمانی، فرصت خوبی برای فهمیدن هر دو راز باشد.
«درک میکنم، آقای جک.» گفتم و به سمت یکی از میزها رفت
«خوبه، آقای جک. ممنون.» نگاهی به اطراف انداختم، انگار که دنبال کسی میگشتم. «ات... حالش خوبه؟ کمی... خسته به نظر میرسید امروز صبح.»
جک آهی کشید و لبخندش کمی کمرنگ شد. «آره، دخترم گاهی درگیر کار زیاد میشه. ولی همیشه از مراسمهای امشب لذت میبره. فقط... گاهی یاد گذشتهها میافته. میدونی که... اون شب... روز مرگ سیاه... براش سخته.»
«روز مرگ سیاه؟» ناخودآگاه پرسیدم. این اولین بار بود که این عبارت را میشنیدم.
جک سری تکان داد. «آره، روزی که همهچیز شروع شد. روزی که خانوادهاش...» جک مکث کرد، انگار که چیزی را از من پنهان میکرد. «خب، روز تلخی بود. برای همهی ما.»
حرفهای جک، کنجکاویام را بیشتر کرد. انگار که او هم مانند ات، رازی را در دل داشت. شاید این مهمانی، فرصت خوبی برای فهمیدن هر دو راز باشد.
«درک میکنم، آقای جک.» گفتم و به سمت یکی از میزها رفت
- ۱.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط