{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

---

**پارت ۱۰**

**ویو کوک**

«درک می‌کنم، آقای جک.» گفتم و به سمت یکی از میزها رفتم. ذهنم اما هنوز درگیر حرف‌های جک بود. «روز مرگ سیاه»... چه روزی بود که اینقدر روی ات و پدرش تاثیر گذاشته بود؟ این عبارت، مثل یک کلید گم‌شده در پازل زندگی ات، ذهن مرا قلقلک می‌داد. سعی کردم تمرکزم را بر مهمانی و آدم‌هایی که دور و برم بودند، برگردانم. جام شرابی که در دست داشتم، انگار سنگین‌تر شده بود.

چند نفر از اعضای رده بالای باندهای دیگر هم در مهمانی حضور داشتند. صورت‌های آشنایی که در دنیای خلاف فقط اسمشان را شنیده بودم. نگاهشان گاهی به سمت من می‌آمد، گاهی به سمت جک، و گاهی هم به سمت ورودی، انگار که منتظر کسی بودند. کسی که امروز قرار بود خودش را به عنوان "بزرگترین مافیای دختر جهان" معرفی کند. ات.

داشتم به این فکر می‌کردم که چطور می‌تونم بدون جلب توجه، اطلاعات بیشتری از جک بگیرم، که ناگهان صدای قدم‌هایی آشنا را شنیدم. همان صدای پاشنه بلند آشنا که در مهمانی اول، توجه همه را جلب کرده بود. برگشتم و دیدم که ات، با همان استایل سرد و بی‌تفاوت همیشگی‌اش، در ورودی ایستاده و نگاه سردش در میان جمعیت می‌چرخد. اما این بار، خبری از آن پوزخند مرموز نبود. انگار که بار سنگین خاطرات، روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

جک هم او را دید. لبخند کمرنگی زد و به سمتش رفت. من هم، فرصت را غنیمت شمردم و با فاصله‌ای، دنبالشان رفتم. می‌خواستم ببینم بین پدر و دختر چه می‌گذرد، و شاید سرنخی از «روز مرگ سیاه» پیدا کنم.جک با مهربانی دستش را گرفت و گفت: «دخترکم، بالاخره اومدی. فکر کردم شاید امروز نیای.»

ات به آرامی دستش را از دست پدرش بیرون کشید و گفت: «سلام بابا. مگه می‌شه نیام؟ امروز سالگردشه.» صدایش، برخلاف ظاهرش، کمی گرفته بود. انگار که حرف «سالگرد» غمی قدیمی را در دلش زنده کرده بود.

«آره عزیزم. امروز روز سختیه.» جک آهی کشید. «ولی خوشحالم که کنارمی. بیا، مهمون‌ها منتظر دیدن بزرگترین مافیای دختر جهان هستن.»

ات نگاهی به جمعیت انداخت. نگاهی که در آن، نه ترس بود و نه هیجان. فقط یک سکوت سرد و عمیق. انگار که او تنها کسی بود که از این مراسم، هیچ لذتی نمی‌برد.

«همه منتظرن که من رو ببینن؟» با صدایی که کمی تلخی در آن بود، گفت. «بذار ببینیم چی قراره بشه.»

او به سمت جایگاه مخصوصی که برای مافیاهای مهم تدارک دیده شده بود، رفت. من هم، در گوشه‌ای ایستادم و او را زیر نظر گرفتم. چیزی در نگاهش بود که مرا بیشتر از قبل جذب می‌کرد. این دختر، فقط یک مافیای سرد و بی‌رحم نبود. پشت این ظاهر، داستانی پنهان بود که مرا تشنه‌ی دونستن می‌کرد. داستانی که شاید «روز مرگ سیاه» کلید حلش باشه
دیدگاه ها (۰)

صدای پاشنه‌ی کفشم روی سنگفرش حیاط، تنها صدایی بود که سکوت شب...

ویو کوگ ویو کوکصحبت‌های جک و ات، و بعد رفتنشان، همه در سکوت ...

جک برگشت و با لبخندی که همیشه کمی مرموز بود، نگاهم کرد. «کوک...

**پارت ۹****ویو کوک**صورتم هنوز داغ بود. دست ات واقعا سنگین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط