تتو آرتیست من part

تتو آرتیست من [part⁹]

*ا/ت ویو*

جونگکوک رفت توی اتاقش و بعد از ۵ دقیقه اومد بیرون، خیلی کیوت شده بود. یه شلوار اسلش طوسی و تیشرت سفید با یه سوییشرت سفید روی اون (اسلاید دوم) پوشیده بود، خیلی گوگولیییی شده بود، وااااای بد عاشق شدم. از پله ها اومد پایین و وسایل تتوم هم که دستش بود رو بهم داد. از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه من. بعد از مدتی که توی راه بودیم بالاخره رسیدیم.

-رسیدیم... برو سریع آماده شو بیا.
+باشه... فقط یه چیزی... لطفا برو سر کوچه... چون مامانم بفهمه بدبختم.
-باشه.

رفتم توی خونه و باعجله رفتم توی اتاقم تا لباس عوض کنم.

×ا/ت!
+بله... (با داد از توی اتاق)
×چرا انقد عجله داری؟ کجا میخوای بری؟!
+مامان... من یه جا کار دارم... یکم دیر میام خونه.
×کجا میخوای بری؟ تنها؟
+عاام... نه... دیانا هم باهامه...
×خیلی خوب باشه.

با عجله از توی کمدم یه شلوار راسته مشکی و یه تیشرت قهوه ای و کت قهوه ای (اسلاید سوم) برداشتم و پوشیدم، یه کوچولو میکاپ کردم و از خونه رفتم بیرون، سوار ماشین شدم و متوجه نگاه های خیره‌ی کوک شدم.

+ج-جونگکوک... جونگکوک؟!
-بله؟
+بریم؟!
-عاا... آره.

وقتی بالاخره جونگکوک حرکت کرد گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و به دیانا پیام دادم.

+دیانا
+دیانااااااااااا

*چند دقیقه بعد*

@بله
+من باز به مامانم گفتم که با تو بیرونم خوب؟ سوتی ندیاااااا
@باز با کی بیرونی که من باید جُر تو رو بکشم؟!
+با یکی...
@با کی؟ نکنه دوسپسرته! هااا؟ شیطونننن؟😈

یه نیشخند ریز زدم.

+نه بابااااا... حالا ولش
@اوکیه

*کوک ویو*

وقتی اومد تو ماشین نشست، محو دیدنش شدم، خیلی با اون کت با مزه شده بود، عههه... جونگکوک بسهههه. توی راه بودیم که دیدم ا/ت داده به یکی پیام میده، دیدم یکم نیشخند زد، فکر کردم دوستپسرشه، دنبال فرصت بودم که بتونم یکم فضولی کنم. وقتی رسیدیم به چراغ قرمز، ترمز رو نگه داشتم و یکم خودم رو بهش نزدیک کردم تا ببینم به کی داره پیام میده.
وقتی اسمش رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم. نوشته بود "دیانا ۲"... ولی چرا ۲؟ نکنه دیانا ۱ دوستشه و دیانا ۲ دوستپسرشه؟ وااااای نههه... من فکر میکردم سینگله ولی نه اشتباه فک میکردم.
بالاخره بعد از مدتی رسیدیم کمپانی، ساعت نزدیکای ۱۱ بود. رفتیم توی ساختمون و سوار آسانسور شدم و رفتیم طبقه هفتم. رفتیم توی اتاقی که اعضا بودن.

-بچه ها شرمنده دیر اومدم... خواب مونده بودم.
نامجون: بیا سریع تمرین رو شروع کنیم.
-باشه.

یهو ا/ت از پشتم اومد بیرون و همه تعجب کردن.

نامجون: عههه ا/ت... تو هم اینجایی... سلام!
+سلام بچه ها... ببخشید مزاحم شدم.
جیهوپ: چی میگی دختر... مزاحم چیه... خوش اومدی.
جین: سلام خوش اومدی!
تهیونگ: هااایییی.
شوگا: سلام.
جیمین: سلام خوشگله (هارو: لاسوی بی تر ادب)

سوییشرتم رو در آوردم و شروع کردم به تمرین کردن با اعضا. ا/ت هم یه گوشه نشست و تمرین ما رو تماشا کرد. بعد از اینکه یه بار تمرین کردیم به سمت ا/ت رفتم و گفتم:

-ا/ت... اگه خسته شدی میتونی بری توی اون اتاق استراحت کنی.
+نه نیازی نیست... میخوام اجراتون رو تماشا کنم.

بعدش رفتم و دوباره تمرین کردم.

*حدود پنج ساعت بعد*

بالاخره تمرینامون برای فردا تموم شد و دوباره رفتم سمت ا/ت.

-راست... ا/ت.
+بله!
-فردا ما اولین اورامان رو بعد از سربازی اونم هفت تایی میخوایم اجرا کنیم، خوشحال میشم تو هم بیای... میای؟!
+شاید... باشه... سعی می‌کنم بیام.

وقتی تمرینامون تموم شد، ا/ت رو سوار ماشین کردم و رسوندمش خونش و خودمم رفتم خونه خودم.

اینم از پارت نهم... شرمنده دیر شد ولی امیدوارم خوشتون بیاد... شرطا رو برسونید تا ادامش بزارم.😘
راستی بچه ها ممکنه تا ۲۴ ساعت آینده پیج رو خصوصی بکنم... پس فالوم کن تا بتونی ادامه فیک رو بخونی.
شبتون بخیر قشنگام... بدرود🫶🏻❤️
شرط:

Like:6
Comment:6
دیدگاه ها (۱۸)

تتو آرتیست من [part¹⁰]*پرش زمانی به فردا*ساعت ۵ بعد از ظهر ب...

تتو آرتیست من [part¹²]*کوک ویو*من چی گفتم، وااااای، یعنی بهش...

فالوم کن خوشگله😁شرط پست آخر رو برسون... پارت بعدی رو هم میزا...

تتو آرتیست من [part⁸]*کوک ویو*موقعی که ا/ت دوباره داشت تتوها...

پارت ۳ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط