با سر انگشتانم چند ضربهی آرام به در چوبی خانه ویلاییشان میزنم و منتظر ...
"𝙼𝚈 𝙷𝚄𝚂𝙱𝙰𝙽𝙳 𝚆𝙸𝙵𝙴"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟺𝟸"
با سر انگشتانم چند ضربهی آرام به در چوبی خانه ویلاییشان میزنم و منتظر میمانم تا در را باز کنند
طولی نمیکشد که صدای پای ارامی به گوشم میرسد و پس از چند لحظه در با صدای تیکی باز میشود
در اولین نگاه ا.تی را میبینم که با چشمانی سرخ از گریه و چمدانی قرمز رنگ روبهرویم ایستاده است
دلم پر میکشد برای آن دو گوی قهوهای رنگ که در خون شناور بودند اما نگاهم را میدزدم تا باز هم مطیعشان نشوم
ثانیهای منتظر میمانم اما نه سلامی دهد و نه سلامی دهم
مکث کوتاهی میکنم و چمدانش را از دستش میگیرم و روی نیمهی دیگر صندلی عقب میگذارم
صدای خداحافظی کردنش با لیام را میشنوم
میفهمیدم که دلش میخواست باز هم گریه کند اما غرورش اجازه نمیداد
لیام برای بار آخر در آغوشش گرفت و به او اطمینان داد که زود به زود به دیدنش میآید
چه کسی فکرش را میکرد که کیم تهیونگ
وارث خاندان اصیل کیم ...
کسی که لبتر میکرد دنیا برایش فراهم بود ...
با میلیارد ها ثروت و میلیونها زیردست و هزاران هزار ملک و املاک ...
اینگونه به یک جوجه وکیل حسادت کنم ؟
خندهدار و در عین حال حقیقت است
دستی به گوشهی لبم میکشم تا مانع پدیدار شدن پوزخندم شوم
با صدایی که سعی میکنم حسادت در آن مشخص نباشد میگویم :
ــــ خیلی خب وقتشه حرکت کنیم
با تعجبی که سعی در پنهانش داشت از لیام جدا میشود و لیام با چشمانی ریز شده نگاهم میکند
مطمئن بودهام که متوجه حسادتم شده و خوب نکتهاش را گرفته است
ا.ت هم بیتوجه به منی که داشتم با نگاهم لیام را میخوردم روی نوک پا بلند میشود و بوسهای روی گونهی لیام مینشاند
احساس میکردم گداخته در رگهایم جریان دارد
دستم در جیبم مشت میشود و دندانهایم از شدت حرص بهم کیپ میشوند
اما او بدون اینکه متوجه عصبانیتم شود پلههای کوچک ورودی را پایین میآید و از کنارم میگذرد
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
"𝙿𝙰𝚁𝚃_𝟺𝟸"
با سر انگشتانم چند ضربهی آرام به در چوبی خانه ویلاییشان میزنم و منتظر میمانم تا در را باز کنند
طولی نمیکشد که صدای پای ارامی به گوشم میرسد و پس از چند لحظه در با صدای تیکی باز میشود
در اولین نگاه ا.تی را میبینم که با چشمانی سرخ از گریه و چمدانی قرمز رنگ روبهرویم ایستاده است
دلم پر میکشد برای آن دو گوی قهوهای رنگ که در خون شناور بودند اما نگاهم را میدزدم تا باز هم مطیعشان نشوم
ثانیهای منتظر میمانم اما نه سلامی دهد و نه سلامی دهم
مکث کوتاهی میکنم و چمدانش را از دستش میگیرم و روی نیمهی دیگر صندلی عقب میگذارم
صدای خداحافظی کردنش با لیام را میشنوم
میفهمیدم که دلش میخواست باز هم گریه کند اما غرورش اجازه نمیداد
لیام برای بار آخر در آغوشش گرفت و به او اطمینان داد که زود به زود به دیدنش میآید
چه کسی فکرش را میکرد که کیم تهیونگ
وارث خاندان اصیل کیم ...
کسی که لبتر میکرد دنیا برایش فراهم بود ...
با میلیارد ها ثروت و میلیونها زیردست و هزاران هزار ملک و املاک ...
اینگونه به یک جوجه وکیل حسادت کنم ؟
خندهدار و در عین حال حقیقت است
دستی به گوشهی لبم میکشم تا مانع پدیدار شدن پوزخندم شوم
با صدایی که سعی میکنم حسادت در آن مشخص نباشد میگویم :
ــــ خیلی خب وقتشه حرکت کنیم
با تعجبی که سعی در پنهانش داشت از لیام جدا میشود و لیام با چشمانی ریز شده نگاهم میکند
مطمئن بودهام که متوجه حسادتم شده و خوب نکتهاش را گرفته است
ا.ت هم بیتوجه به منی که داشتم با نگاهم لیام را میخوردم روی نوک پا بلند میشود و بوسهای روی گونهی لیام مینشاند
احساس میکردم گداخته در رگهایم جریان دارد
دستم در جیبم مشت میشود و دندانهایم از شدت حرص بهم کیپ میشوند
اما او بدون اینکه متوجه عصبانیتم شود پلههای کوچک ورودی را پایین میآید و از کنارم میگذرد
"𝙱𝙻𝙰𝙲𝙺 𝙶𝙾𝙳𝙳𝙴𝚂𝚂"
- ۲.۳k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط