𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 12
از زبان جونگکوک؛
این یک ماه هم برای هممون به سختی گذشت؛ بدون ا.ت...
امروز قرار بود دوباره یهسری آزمایش روش انجام بدیم...
یه نفس عمیق کشیدم و کار رو شروع کردم:)
چند ساعت بعد، نتیجهها اومد
باورکردنی نبود، ولی سطح هوشیاریش بیشتر شده بود و این یه خبر فوقالعاده بود!
وقتی تهیونگ فهمید، از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه..
مینجی هم اشکش دراومد!
اما مامان ا.ت فقط یه پوزخند زد و گفت:
م/ا.ت: نمرد؟ چه جالب..
همون لحظه خونم به جوش اومد.. داد زدم،،
جونگکوک: هرکی ناراضیه، هرررری بیرون!
دستم رو به سمت در گرفتم..
اونم با عصبانیت از اتاق رفت بیرون..
تهیونگ اصلاً براش مهم نبود!
چند دقیقه بعد، مینجی برگشت و گفت:
مینجی: جونگکوک، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
با هم رفتیم پایین و روی یکی از صندلیهای راهرو نشستیم
جونگکو: خب... چی شده؟
مینجی یه نگاه معنیدار بهم انداخت..
مینجی: تو... تو از ا.ت خوشت میاد؟
یه لحظه بدنم یخ کرد..
آخه این چه سوالی بود؟
الان چی باید میگفتم؟؟؟
مینجی: هوییی! کجا رفتی؟!
جونگکو: ببخشید... حواسم پرت شد، چی گفتی؟
مینجی چشماش رو ریز کرد..
مینجی: همون چیزی که شنیدی! ازش خوشت میاد؟
جونگکوک: مینجی، چرا چرتوپرت میگی؟ یعنی چی؟! من ازش متنفرم!
مینجی با تعجب نگام کرد و پوکر لب زد..
مینجی: باشه بابا، باشه... چرا اینقدر عصبی میشی؟
و من فقط نگاهمو ازش دزدیدم...
چون خودمم نمیدونستم از چی دارم فرار میکنم! . . .
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
𝑷𝒂𝒓𝒕: 12
از زبان جونگکوک؛
این یک ماه هم برای هممون به سختی گذشت؛ بدون ا.ت...
امروز قرار بود دوباره یهسری آزمایش روش انجام بدیم...
یه نفس عمیق کشیدم و کار رو شروع کردم:)
چند ساعت بعد، نتیجهها اومد
باورکردنی نبود، ولی سطح هوشیاریش بیشتر شده بود و این یه خبر فوقالعاده بود!
وقتی تهیونگ فهمید، از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه..
مینجی هم اشکش دراومد!
اما مامان ا.ت فقط یه پوزخند زد و گفت:
م/ا.ت: نمرد؟ چه جالب..
همون لحظه خونم به جوش اومد.. داد زدم،،
جونگکوک: هرکی ناراضیه، هرررری بیرون!
دستم رو به سمت در گرفتم..
اونم با عصبانیت از اتاق رفت بیرون..
تهیونگ اصلاً براش مهم نبود!
چند دقیقه بعد، مینجی برگشت و گفت:
مینجی: جونگکوک، میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
با هم رفتیم پایین و روی یکی از صندلیهای راهرو نشستیم
جونگکو: خب... چی شده؟
مینجی یه نگاه معنیدار بهم انداخت..
مینجی: تو... تو از ا.ت خوشت میاد؟
یه لحظه بدنم یخ کرد..
آخه این چه سوالی بود؟
الان چی باید میگفتم؟؟؟
مینجی: هوییی! کجا رفتی؟!
جونگکو: ببخشید... حواسم پرت شد، چی گفتی؟
مینجی چشماش رو ریز کرد..
مینجی: همون چیزی که شنیدی! ازش خوشت میاد؟
جونگکوک: مینجی، چرا چرتوپرت میگی؟ یعنی چی؟! من ازش متنفرم!
مینجی با تعجب نگام کرد و پوکر لب زد..
مینجی: باشه بابا، باشه... چرا اینقدر عصبی میشی؟
و من فقط نگاهمو ازش دزدیدم...
چون خودمم نمیدونستم از چی دارم فرار میکنم! . . .
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
- ۴۳۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط