𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 11
「دو ماه بعد」
از زبان جونگکوک؛
ا.ت هنوز توی کما بود..
هر کاری از دستم برمیاومد انجام میدادم تا حالش خوب بشه، ولی هیچ نتیجهای نداشت..
تومورش رو عمل کرده بودن و از سرش درآورده بودن!
اما به خاطر شوک عصبی و ضعیف شدن بدنش، به کما رفته بود...
تهیونگ اصلاً حال خوبی نداشت..مینجی مدام گریه میکرد
تهیونگ هم هر روز میاومد پیشش، باهاش حرف میزد و اشک میریخت..
راستش خودم هم این روزا خیلی حساس شده بودم!
من اصلاً آدمی نبودم که زود گریه کنم، ولی این مدت هر روز اشک میریختم...
باورش سخت بود، ولی...
فکر کنم از ا.ت خوشم اومده بود:)
شب شده بود.. تهیونگ و مینجی رو مجبور کردم برگردن خونه و استراحت کنن..
خب... وقتی کسی نبود مراقبش باشه، یه فکری به سرم زد!
آروم وارد اتاق شدم، هرچی بیشتر بهش نزدیک میشدم، ضربان قلبم تندتر میشد..
کنارش نشستم،،
از این کارا خوشم نمیاومد و یه جورایی روم نمیشد، ولی خب... اون که نمیفهمید، نه؟:)
بغضم ترکید. دستاشو گرفتم و با گریه هر چیزی که توی دلم بود بهش گفتم..
بعد سرمو روی تخت کنار دستش گذاشتم..
نفهمیدم کی خوابم برد!
با صدای پرستار از خواب پریدم؛
- ببخشید، بهتره زیاد کسی پیش بیمار نمونه
جونگکوک: الان میرم
پرستار از اتاق رفت بیرون..
نمیدونم چرا، ولی دلم میخواست کاری رو انجام بدم که حتی خودمم انتظارشو نداشتم!
آروم صورتمو نزدیکش کردم...
و...
خواستم یه بوسهی خیلی کوتاه و آروم روی لبش بزارم...
ولی نتونستم..
𝑷𝒂𝒓𝒕: 11
「دو ماه بعد」
از زبان جونگکوک؛
ا.ت هنوز توی کما بود..
هر کاری از دستم برمیاومد انجام میدادم تا حالش خوب بشه، ولی هیچ نتیجهای نداشت..
تومورش رو عمل کرده بودن و از سرش درآورده بودن!
اما به خاطر شوک عصبی و ضعیف شدن بدنش، به کما رفته بود...
تهیونگ اصلاً حال خوبی نداشت..مینجی مدام گریه میکرد
تهیونگ هم هر روز میاومد پیشش، باهاش حرف میزد و اشک میریخت..
راستش خودم هم این روزا خیلی حساس شده بودم!
من اصلاً آدمی نبودم که زود گریه کنم، ولی این مدت هر روز اشک میریختم...
باورش سخت بود، ولی...
فکر کنم از ا.ت خوشم اومده بود:)
شب شده بود.. تهیونگ و مینجی رو مجبور کردم برگردن خونه و استراحت کنن..
خب... وقتی کسی نبود مراقبش باشه، یه فکری به سرم زد!
آروم وارد اتاق شدم، هرچی بیشتر بهش نزدیک میشدم، ضربان قلبم تندتر میشد..
کنارش نشستم،،
از این کارا خوشم نمیاومد و یه جورایی روم نمیشد، ولی خب... اون که نمیفهمید، نه؟:)
بغضم ترکید. دستاشو گرفتم و با گریه هر چیزی که توی دلم بود بهش گفتم..
بعد سرمو روی تخت کنار دستش گذاشتم..
نفهمیدم کی خوابم برد!
با صدای پرستار از خواب پریدم؛
- ببخشید، بهتره زیاد کسی پیش بیمار نمونه
جونگکوک: الان میرم
پرستار از اتاق رفت بیرون..
نمیدونم چرا، ولی دلم میخواست کاری رو انجام بدم که حتی خودمم انتظارشو نداشتم!
آروم صورتمو نزدیکش کردم...
و...
خواستم یه بوسهی خیلی کوتاه و آروم روی لبش بزارم...
ولی نتونستم..
- ۳۶۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط