{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 10


「 سه روز بعد 」

از زبان جونگکوک؛

روز عمل رسیده بود...

جونگکوک: خب، آماده‌ای؟

ا.ت: آره...

جونگکوک: استرس نداشته باش، زود تموم میشه

ا‌.ت: اوهوم...

از زبان ا.ت؛

نمی‌دونستم چرا، ولی از صبح یه حس بد داشتم! انگار قرار بود اتفاق خوبی نیفته...

با این حال سعی می‌کردم عادی رفتار کنم و چیزی نشون ندم..
مینجی با چشم‌های اشکی بغلم کرد،،

تهیونگ هم به مامانم خبر داده بود..
مامان از رفتاری که اون شب باهام داشت پشیمون بود، ولی راستش برام مهم نبود!

حتی جونگکوک هم این چند روز خیلی مهربون‌تر شده بود.‌..

جونگکوک: دراز بکش، نگران هیچی هم نباش

حرف دیگه ای نمی‌تونستم بزنم،،
ا.ت: اوهوم...

جونگکوک: خودم پیشتم..

لبخند کم‌رنگی زدم و روی تخت دراز کشیدم

و.... تاریکی...

از زبان جونگکوک؛

اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت..

همه چیز طبق برنامه بود...

اما یهو شرایط عوض شد!

ضربان قلبم تندتر و تندتر می‌شد، استرس تمام وجودم رو گرفته بود..

هر کاری می‌کردم وضعیتش نه بهتر می‌شد، نه بدتر!

برای اولین بار توی زندگیم با چیزی روبه‌رو شده بودم که نمی‌دونستم چطور باید باهاش کنار بیام...

نفسم سنگین شده بود..

نمی‌تونستم چیزی بگم!

بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق عمل بیرون زدم و با عجله خودمو به دستشویی رسوندم

دستم رو به سینک گرفتم و سرمو پایین انداختم،،

جونگکوک: نه... نه... نباید اینجوری می‌شد!

اگه اتفاقی براش بیفته!

اگه حالش خوب نشه...

من هیچ‌وقت نمی‌تونم خودمو ببخشم!

من انقدر باهاش بدرفتاری کرده بودم...
قرار بود جبران کنم!!!
قرار بود از دلش دربیارم!

لعنتی...

دست خودم نبود...

اشک‌هام یکی پس از دیگری پایین می‌اومدن و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، بی‌صدا گریه کردم...
دیدگاه ها (۴)

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 11「دو ماه بعد」از زبان جونگکوک؛ا.ت هنو...

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 12از زبان جونگکوک؛این یک ماه هم برای ...

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 9از زبان ا.ت؛با حرص جواب دادم؛ا.ت: چی...

𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون 𝑷𝒂𝒓𝒕: 8「 یک هفته بعد 」از زبان جونگکوک ؛جواب...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط