سناریوی شماره
{سناریوی شماره ۵}
||پارت سیزدهم ||
نام سناریوی:
《هوی احمق .... وایسا》
باکوگو : (آروم اومد داخل طوری که میدوریاهم متوجه نشد و به دیوار تکه داد)
میدوریا :(شوکه شد)
عع کاچان تو اینجا چه کار میکنی ؟؟(😅)
(باکوگو داره میاد سمت میدوریا)
میدوریا :(تعجب کرده)
کاچان ؟
باکوگو :(جلو اومد و یقیه میدوریا رو گرفت و چسبوندش به دیوار و زل زد تو چشماش )
......هویییییی احمق ......مگه نگفتم دیگه خودت رو تو خطر ننداز کی گفته تو نگران من باشی ؟ یعنی من من .... (حرفش را میخورد)
اگه اون مرتیکه آتیشی دیر میرسید میخواستی چه غفلتی کنی هااااا (منظورش انداور )
میدوریا: (در تعجب است در عین حال چشماش گرد شده از واکنش باکوگو )
عع کاچان موضوع مهمی نبود فقط ....
باکوگو : (حرفش رو قط کرد و با داد و خشم و چیزی شبیه نگرانی میگه)
فقط چی ؟؟؟ فقط ممکن بود بمیری ؟ آره ؟ 💢
احمق یکم به فکر خودت باش یکممممم
میدوریا: ( نمیدونه باید به این واکنش باکوگو چه جوابی بده سرش رو پیان میندازه)
..............
باکوگو: ( خودش رو از میدوریا فاصله میده )
اگه اکا دفه دیگه خودت رو الکی و بیدلیل به خطر انداختی ....و اگه اون کثافته هم حمله میکرد من با زربه اول هلاکش میکردم {یعنی میکشتش }
واگه دفه دیگه بدون من میخواستی قهرمان بازی در بیاری ...
(حرفش رو میخوره و یقه میدوریا رو ول میکنه )
میدوریا: (حرفی در گلویش خفه میشه )
نگاهی به خیابان میکنه و میبینه که ....
خسته بودم حال نداشتم بیشتر بنویسم ببخشید 😶🌫️
عزیزان (( کامنت )) و لایک فراموش نشه 🌿✨️
||پارت سیزدهم ||
نام سناریوی:
《هوی احمق .... وایسا》
باکوگو : (آروم اومد داخل طوری که میدوریاهم متوجه نشد و به دیوار تکه داد)
میدوریا :(شوکه شد)
عع کاچان تو اینجا چه کار میکنی ؟؟(😅)
(باکوگو داره میاد سمت میدوریا)
میدوریا :(تعجب کرده)
کاچان ؟
باکوگو :(جلو اومد و یقیه میدوریا رو گرفت و چسبوندش به دیوار و زل زد تو چشماش )
......هویییییی احمق ......مگه نگفتم دیگه خودت رو تو خطر ننداز کی گفته تو نگران من باشی ؟ یعنی من من .... (حرفش را میخورد)
اگه اون مرتیکه آتیشی دیر میرسید میخواستی چه غفلتی کنی هااااا (منظورش انداور )
میدوریا: (در تعجب است در عین حال چشماش گرد شده از واکنش باکوگو )
عع کاچان موضوع مهمی نبود فقط ....
باکوگو : (حرفش رو قط کرد و با داد و خشم و چیزی شبیه نگرانی میگه)
فقط چی ؟؟؟ فقط ممکن بود بمیری ؟ آره ؟ 💢
احمق یکم به فکر خودت باش یکممممم
میدوریا: ( نمیدونه باید به این واکنش باکوگو چه جوابی بده سرش رو پیان میندازه)
..............
باکوگو: ( خودش رو از میدوریا فاصله میده )
اگه اکا دفه دیگه خودت رو الکی و بیدلیل به خطر انداختی ....و اگه اون کثافته هم حمله میکرد من با زربه اول هلاکش میکردم {یعنی میکشتش }
واگه دفه دیگه بدون من میخواستی قهرمان بازی در بیاری ...
(حرفش رو میخوره و یقه میدوریا رو ول میکنه )
میدوریا: (حرفی در گلویش خفه میشه )
نگاهی به خیابان میکنه و میبینه که ....
خسته بودم حال نداشتم بیشتر بنویسم ببخشید 😶🌫️
عزیزان (( کامنت )) و لایک فراموش نشه 🌿✨️
- ۵.۱k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط