دوپارتی
#دوپارتی
#دوپارتی_از_کوک
#پارت_دوم_(اخر)
وقتی برای اولین بار همو می بینید
صبح، در شلوغی دانشگاه، دست لیا به سمت من اومد و منو به سمت گروهی از دانشجوها کشوند. نگرانی تو چشمام موج میزد.
«چی شده؟»
لیا با هیجان گفت.«بازی میکنیم، بیا!»
نفس عمیقی کشیدم و به جمع ملحق شدم. فضای پر از خنده و شور و هیجان، کمی منو آروم کرد. لیا توضیح داد که بازی جرعت حقیقته، ولی با کمی تغییر: فقط جرعت، و به صورت گروهی. سر بطری تعیین میکرد که چه کسایی با هم گروه میشند و چه جرعتی باید انجام بدند.
چند دور بازی گذشت تا سر بطری به من و جونگکوک اشاره کرد. قلبم به تپش افتاد. جرعت، بوسهای بین ما دو نفر بود.لرزش دستهام رو حس میکردم.
«چی؟ دیوانهاید؟» صدام لرزید. باورم نمیشد. با اون؟ بوسه؟ هرگز!
مینجو خندید: «ات، بچهبازی درنیار! همه، جرعتای سخت انجام دادیم. خیلیها دوست دارن جای تو باشن!»
جونگکوک پوزخندی شیطانی زد. چشماش برق میزدند.
«حالا که این جرعته، بیا انجامش بدیم.»
ناخواسته، لبام فقط یک "اخه..." تونستند از خود بیرون بریزند
جونگکوک به سمتم قدم برداشت. گرمای تنش، ضربان قلبم را تندتر کرد. نزدیک شد، چشماش در چشمام فرو رفتند. لحظهای که لباش به لبام برخورد کرد، حس عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفت. جریان برق، لرزش، شور...
چند ثانیه بعد، از هم جدا شدیم. خجالت، مانند موجی سرخ، صورتمو فرا گرفت.سرم رو پایین انداختم.
جونگکوک با پوزخند گفت: چرا قیافت اینجوری شده، عااا حتما چون «نصف آرایشت رو لبای منه.»
خجالت و شرم بیشتر شد. سرم رو بالا اوردم. جونگکوک، با نگاهی که در آن عشقی عمیق نهفته بود، گفت: «ات... خیلی خوشگلی. چرا انقدر خجالت میکشی؟ به من نگاه کن.»
در چشماش غرق شدم.احساسی عجیب، انگار فقط برای او ساخته شدهام.انگار فقط مال او هستم.
«ات!» صدای جونگکوک، نرم و آرام بود. «دوست دارم.»
با صدایی که از لرزش میلرزید، گفتم: «جونگکوک! منم دوست دارم.»
همه ما رو تنها گذاشتند...
و داستان ادامه پیدا
( پایان دوپارتی . خب بگو ببینم چطوره. حمایت کنیا💓لایک و فالو فراموش نکن💕 )
#دوپارتی_از_کوک
#پارت_دوم_(اخر)
وقتی برای اولین بار همو می بینید
صبح، در شلوغی دانشگاه، دست لیا به سمت من اومد و منو به سمت گروهی از دانشجوها کشوند. نگرانی تو چشمام موج میزد.
«چی شده؟»
لیا با هیجان گفت.«بازی میکنیم، بیا!»
نفس عمیقی کشیدم و به جمع ملحق شدم. فضای پر از خنده و شور و هیجان، کمی منو آروم کرد. لیا توضیح داد که بازی جرعت حقیقته، ولی با کمی تغییر: فقط جرعت، و به صورت گروهی. سر بطری تعیین میکرد که چه کسایی با هم گروه میشند و چه جرعتی باید انجام بدند.
چند دور بازی گذشت تا سر بطری به من و جونگکوک اشاره کرد. قلبم به تپش افتاد. جرعت، بوسهای بین ما دو نفر بود.لرزش دستهام رو حس میکردم.
«چی؟ دیوانهاید؟» صدام لرزید. باورم نمیشد. با اون؟ بوسه؟ هرگز!
مینجو خندید: «ات، بچهبازی درنیار! همه، جرعتای سخت انجام دادیم. خیلیها دوست دارن جای تو باشن!»
جونگکوک پوزخندی شیطانی زد. چشماش برق میزدند.
«حالا که این جرعته، بیا انجامش بدیم.»
ناخواسته، لبام فقط یک "اخه..." تونستند از خود بیرون بریزند
جونگکوک به سمتم قدم برداشت. گرمای تنش، ضربان قلبم را تندتر کرد. نزدیک شد، چشماش در چشمام فرو رفتند. لحظهای که لباش به لبام برخورد کرد، حس عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفت. جریان برق، لرزش، شور...
چند ثانیه بعد، از هم جدا شدیم. خجالت، مانند موجی سرخ، صورتمو فرا گرفت.سرم رو پایین انداختم.
جونگکوک با پوزخند گفت: چرا قیافت اینجوری شده، عااا حتما چون «نصف آرایشت رو لبای منه.»
خجالت و شرم بیشتر شد. سرم رو بالا اوردم. جونگکوک، با نگاهی که در آن عشقی عمیق نهفته بود، گفت: «ات... خیلی خوشگلی. چرا انقدر خجالت میکشی؟ به من نگاه کن.»
در چشماش غرق شدم.احساسی عجیب، انگار فقط برای او ساخته شدهام.انگار فقط مال او هستم.
«ات!» صدای جونگکوک، نرم و آرام بود. «دوست دارم.»
با صدایی که از لرزش میلرزید، گفتم: «جونگکوک! منم دوست دارم.»
همه ما رو تنها گذاشتند...
و داستان ادامه پیدا
( پایان دوپارتی . خب بگو ببینم چطوره. حمایت کنیا💓لایک و فالو فراموش نکن💕 )
- ۲.۷k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط