《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 93 (๑˙❥˙๑)
اما دستای جونگکوک همیشه برای اون مثل کوره ای از آتیش بودن
بعد تر بست زیپ لباس با دستاش دو طرف شونه های ویوا رو گرفت
و ویوا نگاهش رو از توی آینه به چشماش جونگکوک که حالا داغ عمیق نگاهش میکردن دوخت
جونگکوک همینطوری که نگاهش روی چشماش بود داغ لب هاش رو به شونه برهنهاش چسپوند و با مکث لباش روی شونه اش نگهداشت
دختر لحظه ای از داغی لب هاش چشماش رو بست
جونگکوک لباش رو از روی شونه دختر جدا کرد و به سمته خودش برگردوندن که هم زمان ویوا چشماش رو باز کرد
جونگکوک قدمی دیگر بهش نزدیک شد و دختر رو به کمد جواهراتش چسپوند و یک دستش رو کنار سرش گذاشت و با دست دیگرش چونه دختر رو بلند کرد و جدیت تمام توی چشماش خیره شد
دختر لحظه ای خشک اش زد همیشه جلوی نگاه های جدی جونگکوک کم میآورد اما حالا چیزی دیگری توی نگاهش احساس می کرد
که اصلا توجه اش نمیشد یجور برق خواست حسی شبیه به نگران حسادت یا مثل همیشه مالکیت ... هنوز درگیر نگاه کردن به چشمای بود که مثل ستاره میدرخشیدن که صدای جونگکوک توی
اتاق پیچید : دیگه هیچ وقت خودت با اون دخترا یکی نکن هیچ وقت
ویوا لحظه ای مکث کرد بازم میخواست با حرف های نامفهوم مثل همیشه گیجش کنه اما اینبار ویوا دست بردار نبود و با لحنی آروم
اما جدی گفت : چرا مگه من چه فرقی با اونا دارم ؟
جونگکوک دستش رو نوازش وار به سمته گونه اش کشید بیشتر روش خم شد و توی نزدیک ترین فاصله از لب هاش مکث کرد و با انگشت شصتش لب پایین دختر رو لمس کرد و درحالی که نگاهش بین لب ها و چشمای دختر میچرخید و فشار کوچیکی به لب پایینش داد
و لب های روی هم فشرده دختر رو از هم جدا کرد و با لحنی آروم و گرمی که جدا از دلخوری چند روزش
بود گفت : تو خیلی فرق داری... خیلی..تو دختر پاک معصوم منی و حتا دیگه جرعت نکن اسم خودت با اونا توی یک جمله بیاری
دختر با ضربات قلبی بالا و چشمای که از عشق برق میزد بهش خیره بود
این مرد همه وجودمنه همش )
جونگکوک فاصله بین لبهاش رو به صفر رسوند و دختر با حس گرمای لباش با لذت چشم روی هم گذاشته...اما خیلی زود فاصله گرفت
دختر چشماش رو باز کرد و سینه که از نفس های تند بالا پایین میشد بهش نگاه کرد انتظار نداشت نهایت این دلتنگی چند روزه همچین بوسه کوتاهی باشه اما نگاه جونگکوک لحظه ای دوباره همون دلخوری رو به خودش گرفت و درحالی که موهاش رو نوازش می کرد گفت
جونگکوک : هنوز از دست عصبانیم وگرنه باید به لبای پف کرده میرفتی به اون مهمونی کوفتی...
(๑˙❥˙๑) پارت 93 (๑˙❥˙๑)
اما دستای جونگکوک همیشه برای اون مثل کوره ای از آتیش بودن
بعد تر بست زیپ لباس با دستاش دو طرف شونه های ویوا رو گرفت
و ویوا نگاهش رو از توی آینه به چشماش جونگکوک که حالا داغ عمیق نگاهش میکردن دوخت
جونگکوک همینطوری که نگاهش روی چشماش بود داغ لب هاش رو به شونه برهنهاش چسپوند و با مکث لباش روی شونه اش نگهداشت
دختر لحظه ای از داغی لب هاش چشماش رو بست
جونگکوک لباش رو از روی شونه دختر جدا کرد و به سمته خودش برگردوندن که هم زمان ویوا چشماش رو باز کرد
جونگکوک قدمی دیگر بهش نزدیک شد و دختر رو به کمد جواهراتش چسپوند و یک دستش رو کنار سرش گذاشت و با دست دیگرش چونه دختر رو بلند کرد و جدیت تمام توی چشماش خیره شد
دختر لحظه ای خشک اش زد همیشه جلوی نگاه های جدی جونگکوک کم میآورد اما حالا چیزی دیگری توی نگاهش احساس می کرد
که اصلا توجه اش نمیشد یجور برق خواست حسی شبیه به نگران حسادت یا مثل همیشه مالکیت ... هنوز درگیر نگاه کردن به چشمای بود که مثل ستاره میدرخشیدن که صدای جونگکوک توی
اتاق پیچید : دیگه هیچ وقت خودت با اون دخترا یکی نکن هیچ وقت
ویوا لحظه ای مکث کرد بازم میخواست با حرف های نامفهوم مثل همیشه گیجش کنه اما اینبار ویوا دست بردار نبود و با لحنی آروم
اما جدی گفت : چرا مگه من چه فرقی با اونا دارم ؟
جونگکوک دستش رو نوازش وار به سمته گونه اش کشید بیشتر روش خم شد و توی نزدیک ترین فاصله از لب هاش مکث کرد و با انگشت شصتش لب پایین دختر رو لمس کرد و درحالی که نگاهش بین لب ها و چشمای دختر میچرخید و فشار کوچیکی به لب پایینش داد
و لب های روی هم فشرده دختر رو از هم جدا کرد و با لحنی آروم و گرمی که جدا از دلخوری چند روزش
بود گفت : تو خیلی فرق داری... خیلی..تو دختر پاک معصوم منی و حتا دیگه جرعت نکن اسم خودت با اونا توی یک جمله بیاری
دختر با ضربات قلبی بالا و چشمای که از عشق برق میزد بهش خیره بود
این مرد همه وجودمنه همش )
جونگکوک فاصله بین لبهاش رو به صفر رسوند و دختر با حس گرمای لباش با لذت چشم روی هم گذاشته...اما خیلی زود فاصله گرفت
دختر چشماش رو باز کرد و سینه که از نفس های تند بالا پایین میشد بهش نگاه کرد انتظار نداشت نهایت این دلتنگی چند روزه همچین بوسه کوتاهی باشه اما نگاه جونگکوک لحظه ای دوباره همون دلخوری رو به خودش گرفت و درحالی که موهاش رو نوازش می کرد گفت
جونگکوک : هنوز از دست عصبانیم وگرنه باید به لبای پف کرده میرفتی به اون مهمونی کوفتی...
- ۵۶.۲k
- ۱۳ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط