{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک پارتیوقتی داداشت بود و تو افسرده بودیادامه

تک پارتی:وقتی داداشت بود و تو افسرده بودی...ادامه:
یه لیوان شراب بوردو دستم بود و یه گوشه با داداشم و رفیقامون حرف میزدیم..البته داداش ناتنیم..وقتی که چهار یا پنج سالم بود خانوادم وقتی که طلاق گرفتن منو گذاشتن بهزیستی و وقتی که ده سالم بود خانواده ی کیم منو به سرپرستی گرفتن...تا ابد بهشون مدیونم!
الان تقریبا 16 ساله که دارم باهاشون زندگی میکنم...اونا هیچیز برای من کم نذاشتن ولی...من حالم خوب بود
تا قبل از اینکه اونو ببینم!
یونجون...بدترین اتفاق زندگیم بود..اون قلب منو توی دستاش گرفت و بعدش خوردش کرد..به بدترین شکل ممکن بهم خیانت کرد و رفت..من باید جوری رفتار کنم که حالم خوبه ولی اینطور نیست..در حالی که داشتم به جوک جین میخندیدم چشمم به در خورد
اون اومده بود! یه دختر با موهای مشکی بلند و آرایش غلیظ و لباس قرمز کنارش بود..
تهیونگ:
اون مرتیکه ی عوضی اینجا چیکار میکرد؟؟
نگاهی بد به جونگ کوک انداختم..همه میدونستن لونا و یونجون باهم کات کردن ولی انگار جونگ کوک هم شکه شده بود!
با دوست دخترش اومد طرف ما
یونجون:سلام کوک..تولدت مبارک
جونگ کوک:س..سلام
یونجون:معرفی میکنم..دوست دخترم سانا...سانا بچه‌ ها بچه ها سانا
دختره دستشو طرف لونا دراز کرد..همون لحظه صدای شکستن قلب خواهر کوچولومو شنیدم!!
لونا:
سعی میکردم اشک جمع شده توی چشمامو مخفی کنم..باهاش دست دادم...به چهره ی کثیف یونجون نگاه کردم
سانا:سلام سانا هستم
لونا:م...منم لونام*لبخند فیک
دختره لبخندی زد
یونجون:خب دیگه ما بریم مزاحم بحثتون نشیم
و رفت..
لونا:جونگ کوک شی...دستشویی کجاست؟
جونگ کوک:ام ته اون راه رو
لیوان شرابمو گذاشتم روی میز و بعد از اینکه تشکر کردم سریع رفتم تو دستشویی...احساس حال تهوع داشتم...تک تک خاطراتمون عین چی از جلو چشمام گذشت...اون دستای منو مثل اون میگرفت..نتونستم طاقت بیارم و نشستم زمین...آروم اشک می‌ریختم...
لونا:چطور تونست..چطور تونست این کارو با من بکنه؟؟*زیر لب*
.
.
تهیونگ:جونگ کوک نباید بهم میگفتی اون الدنگ میخواد بیاد؟؟حداقل لونارو نمی اوردم!
جونگ کوک:قسم می‌خورم خودمم چیزی نمیدونم من اصن دعوتش نکردم...نمیدونم اصن چرا اومده باور کن راست میگم!
هوفی کشیدم... بیشتر از ده دقیقه بود که لونا تو دستشویی بود..نگران رفتم در دستشویی رو زدم
تهیونگ:لونا؟؟حالت خوبه؟؟*نگران*
آروم در رو باز کرد و اومد بیرون
لونا:آ..آره خوبم *لبخند*
نمیخواستم بهش فشار بیارم:خیلی خب..بریم؟*لبخند*
دستمو گرفت و رفتیم ادامه ی مهمونی..تو کل مهمونی بغض توی چشماشو کامل میدیدم..ولی بازم لبخند میزد..تنها کسی که حال بدشو می‌فهمید من بودم!
خلاصه..مهمونی تموم شد..برگشتیم خونه و توی راه یه جوری رفتار میکرد انگار من نمیدونم حالش بده! واقا عجیبه..
لونا:تا رفتم خونه خودمو انداختم روی تخت و رفتم تو گوشیم پتو رو تا روی گردنم کشیدم رفتم و برای بار هزارم چتامونو خوندم:
[دیوونه شدی؟؟من محاله تورو تنها بزارم]
[من فراتر از اون چیزی که فکر میکنی دوست دارم لونا!]
[لونای من؟؟دلم واسه صدات تنگ شده..بهت زنگ بزنم ماهم؟؟]
[باهام قهر نکن...من که بجز تو کسیو نمیبینم!]
[عاشقتم تا همیشه]
[فکر اینکه نیستی منو میکشه چطور میتونم با وجود تو عاشق کسی دیگه ای باشم؟؟]
و...
[لونا؟ من دیگه نمیتونم ادامه بدم]
[وای اصن معلوم هست چی میگی؟؟باز شروع نکن اعصاب ندارم لونا]
[چجوری این همه مدت تحملت کردم؟؟]
[آره درست فکر کردی...اون دختره که تو پاساژ داشتم براش خرید میکردم دوست دخترمه..به تو چه ربطی داره؟؟]
[چرا فکر کردی من تورو دوست دارم؟؟دیگه نمیخوامت..فهمیدی؟؟]
اشک از چشمام سرازیر شده بود...همه ی این چت ها برای سه ماه پیش بود..اون باهام بازی کرد! مگه من چیکار کرده بودم؟؟ من فقط...دوستش داشتم
فقط همین...سعی کردم صدای هق هق کردنامو کسی نشنوه
تو حال خودم بودم که یهو دستی توی موهام حس کردم...
ادامه دارد...
معذرت میخوام قرار بود تک پارتی شه یهو چندپارتی شد👩‍🦯
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداشت بود و افسرده بودی...یه روزایی از زندگی هست که تو...

به معنای واقعی از تمام کسایی حمایتم میکنن و با لایک کامنتشون...

وقتی بچدار نمیشی پارت1:سلام من یونا هستم و دوماهه با جونکوک ...

P. 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط