P1
جلسه مذاکره تموم شد و رفتم پیش پدربزرگ
_میخواین با چوی این سوپ چیکار کنی ؟ تون با خیانتی که به سازمان کرده خیلی ضرر زده بهمون ممکنه متحدامون از دست بدیم
+تو کاریت به این چیزا نباش ، فعلا کاری بهش ندارم میوه های خراب به مرور از درخت پایین میوفته لزومی نداره با تکون دادن درخت میوه های سالم رو هم به پایین پرت کنی
_درسته، پس من چیکار کنم ؟
+ تو فقط برو و هیونجین پیداش کن نمیفهمم چرا این خانواده انقدر بهم ریختس
_چشم قربان
زدن رد هیونجین مثل اب خوردن بود ولی نمیدونستم چجوری باید متقاعدش کنم که برگرده عمارت سوار ماشین شدم و رفتم سمت بار همیشگی هیونجین چون همش اونجا بود
در ماشین باز کردم و رفتم داخل با چشمام کل محیط نگاهی انداختم و بلخره پیداش کردم
+ به به سگ پدر بزرگ
_امدم با خودم ببرمت
+ من باتو جای نمیام
_ نظر خواستم
+ببین من خیلی وقته که کل ارث میراث ول کردم
دست از سرم بردارین دیگه
_ پدر بزرگ قصد داره همه رو باهم جمع کنه دوباره
+ تو خواب ببینه بتونه ما رو دور هم جمع کنه
_ببین اگه انقدر ادمی برگرد
+ برگردم که سگ پدر بزرگ بشم
_ همه توی اون خونه بهت نیاز دارن
باید یاد اوری کنم ما دوتا از عضو خانوادمون از دست دادیم
+ درسته اگه اون دوتا نبودن الان وضیت ما این نبود پدر بزرگ از همون قبل گفت که ما براش مهم نیستیم
_ هیونجین خودت داری میگی قبلا
هیونجین سرش اورد بالا به دختری که اونور تر بود نگاه کرد
+هی جینا تو حواست به بار باشه یمدت نیستم
بالاخره راضی شده بود سوار ماشین شد و بردمش عمارت که هایریم دیدیم اون کوچکترین دختر داییم بود
&اوو پس بالاخره هیون اوردی
_تو کاری نداشته باش ببینم چانگبین کجاست؟
&نمیدونم بازم نامزدش تنها گذاشته رفته شب های روشن فکر کنم
_شب های روشن؟
& اره دیگه همون جایی که همتون میرین
_خیلی خب میتونی به کارت برسی
از زبان هه این:
جفتمون نفس نفس میزدیم منتظر موقعیت مناسب بودم تا کامل خسته بشه مشتش پیش بینی کردم و سریع جاخالی دادم پس نکشید بازم اومد جلو که بازم جاخالی دادم از چشماش میتونستم خستگیش متوجه شم حالا وقتش بود شروع کردم به مشت زدن به شکمش تا جای که عقب رفت و با ضربه زدن به صورتش بعدش فکش سرش گیج رفت افتاد زمین
_لعنت بهش، سایکو واقعا مثل اسمت روانی ای
+ایرادی نداره بالاخره همه پیر میشن مگه نه؟*پوزخند
از رینگ رفتم بیرون بطریم تا اخر سر کشیدم که اومد نزدیکم
_دیدی گفتم موهات بلند میشه؟ اولین باری که برای اموزش اومدی پیشم یه دختر ۱۵ ساله ضعیف بودی که موهاش کوتاه کرده بود
خواست با دستش موهام عقب بده که مچ دستش گرفتم خیلی سرد نگاهش کردم سه جون پسر جذابی بود ولی برای اکثر دختر ها نه من
_باشه بابا دستم شکستی*خنده
وسایل باشگاهم برداشتم رفتم طبقه بالا ساختمون یوری خواب بود وسایل همون جا گذاشتم رفتم بیرون تا یکم هوا عوض کنم هدفونم گذاشتم رفتم بیرون
کپی ممنوع
#استری_کیدز#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس
#سونگمین#جونگین#سناریو#فیک#تک_پارتی
_میخواین با چوی این سوپ چیکار کنی ؟ تون با خیانتی که به سازمان کرده خیلی ضرر زده بهمون ممکنه متحدامون از دست بدیم
+تو کاریت به این چیزا نباش ، فعلا کاری بهش ندارم میوه های خراب به مرور از درخت پایین میوفته لزومی نداره با تکون دادن درخت میوه های سالم رو هم به پایین پرت کنی
_درسته، پس من چیکار کنم ؟
+ تو فقط برو و هیونجین پیداش کن نمیفهمم چرا این خانواده انقدر بهم ریختس
_چشم قربان
زدن رد هیونجین مثل اب خوردن بود ولی نمیدونستم چجوری باید متقاعدش کنم که برگرده عمارت سوار ماشین شدم و رفتم سمت بار همیشگی هیونجین چون همش اونجا بود
در ماشین باز کردم و رفتم داخل با چشمام کل محیط نگاهی انداختم و بلخره پیداش کردم
+ به به سگ پدر بزرگ
_امدم با خودم ببرمت
+ من باتو جای نمیام
_ نظر خواستم
+ببین من خیلی وقته که کل ارث میراث ول کردم
دست از سرم بردارین دیگه
_ پدر بزرگ قصد داره همه رو باهم جمع کنه دوباره
+ تو خواب ببینه بتونه ما رو دور هم جمع کنه
_ببین اگه انقدر ادمی برگرد
+ برگردم که سگ پدر بزرگ بشم
_ همه توی اون خونه بهت نیاز دارن
باید یاد اوری کنم ما دوتا از عضو خانوادمون از دست دادیم
+ درسته اگه اون دوتا نبودن الان وضیت ما این نبود پدر بزرگ از همون قبل گفت که ما براش مهم نیستیم
_ هیونجین خودت داری میگی قبلا
هیونجین سرش اورد بالا به دختری که اونور تر بود نگاه کرد
+هی جینا تو حواست به بار باشه یمدت نیستم
بالاخره راضی شده بود سوار ماشین شد و بردمش عمارت که هایریم دیدیم اون کوچکترین دختر داییم بود
&اوو پس بالاخره هیون اوردی
_تو کاری نداشته باش ببینم چانگبین کجاست؟
&نمیدونم بازم نامزدش تنها گذاشته رفته شب های روشن فکر کنم
_شب های روشن؟
& اره دیگه همون جایی که همتون میرین
_خیلی خب میتونی به کارت برسی
از زبان هه این:
جفتمون نفس نفس میزدیم منتظر موقعیت مناسب بودم تا کامل خسته بشه مشتش پیش بینی کردم و سریع جاخالی دادم پس نکشید بازم اومد جلو که بازم جاخالی دادم از چشماش میتونستم خستگیش متوجه شم حالا وقتش بود شروع کردم به مشت زدن به شکمش تا جای که عقب رفت و با ضربه زدن به صورتش بعدش فکش سرش گیج رفت افتاد زمین
_لعنت بهش، سایکو واقعا مثل اسمت روانی ای
+ایرادی نداره بالاخره همه پیر میشن مگه نه؟*پوزخند
از رینگ رفتم بیرون بطریم تا اخر سر کشیدم که اومد نزدیکم
_دیدی گفتم موهات بلند میشه؟ اولین باری که برای اموزش اومدی پیشم یه دختر ۱۵ ساله ضعیف بودی که موهاش کوتاه کرده بود
خواست با دستش موهام عقب بده که مچ دستش گرفتم خیلی سرد نگاهش کردم سه جون پسر جذابی بود ولی برای اکثر دختر ها نه من
_باشه بابا دستم شکستی*خنده
وسایل باشگاهم برداشتم رفتم طبقه بالا ساختمون یوری خواب بود وسایل همون جا گذاشتم رفتم بیرون تا یکم هوا عوض کنم هدفونم گذاشتم رفتم بیرون
کپی ممنوع
#استری_کیدز#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس
#سونگمین#جونگین#سناریو#فیک#تک_پارتی
- ۲۱.۲k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط