هت وارث
هـ؋ـت وارث🍷
Part34
_آریا
سیاهی چشمانم رو در بر گرفته بود و زمانی که تونستم با کلی زور چشمانم رو باز کنم با مکانی به تمام سفید روبه رو شدم .همه جا سفید بود و من تنها فرد موجود توی اون مکان بودم .صدا نفس هام توی گوشم اِکو میشد .قدمی به جلو برداشتم و بازم چیزی تغییر نکرد .چند قدم دیگه و بعد وارد مکانی آشنا شدم ...خونه ی مامانبزرگم بود !
به اطراف نگاهی انداختم .فرش قرمز رنگ با نگارهای ایرانی ،هندونه و سیب های تو حوض ،آینه و شمدون توی تاقچه ؛من ایران بودم ...درسته اینجا ایرانه .:)
هنوز به خودم نیومده بودم که صدای مامانم از شوک بیرونم کشید .سر دفتر مشقم بودم و مدادی که دوبرابر دستم بود رو گرفته بودم داشتم سعی میکرد با همون خط خرچنگ قورباغه بنویسم :"بابا ،نان داد " و با صدای مامانم از خدا خواسته مداد رو زمین گذاشتم سمتش دویدم.
همه چی جلوی چشمام مرور میشد مثل الان با سرعت و بدون مکث .صدای خنده ها ،حرف زدن ها توی گوشم میپیچید و خاطرات جلوی چشمانم مرور میشد.چیزی تا مرگم نمونده بود درسته؟!
اره من الان توی اون ۷ دقیقه ام بودم ...هفت دقیقه ی آخر زندگیم و بعد تمام...
_تهیونگ
تمام وجودم پر شده بود از استرس و اضطراب!
یه روز گذشته بود و هنوز هم خبری از آریا نبود .ا/ت هم جواب تلفن هام رو نمیداد و این بیشتر باعث میشد نگران بشم .کل اتاق رو با قدم ها گذر میکردم و لحظه ی نمی ایستادم ..که صدای زنگ تلفنم به گوشم خورد .بدون توجه به اسم آیکون پاسخ رو کشیدم که صدای ا/ت با بغض به گوشم رسید ..نکنه....
ادامه دارد
احساس میکنم بعد مدت ها نتونستم یه پارت خوب بنویسم .
به نظرم اصلا خوب نشده و اگه شما هم خوشتون نیاد این پارت رو عوض میکنم
Part34
_آریا
سیاهی چشمانم رو در بر گرفته بود و زمانی که تونستم با کلی زور چشمانم رو باز کنم با مکانی به تمام سفید روبه رو شدم .همه جا سفید بود و من تنها فرد موجود توی اون مکان بودم .صدا نفس هام توی گوشم اِکو میشد .قدمی به جلو برداشتم و بازم چیزی تغییر نکرد .چند قدم دیگه و بعد وارد مکانی آشنا شدم ...خونه ی مامانبزرگم بود !
به اطراف نگاهی انداختم .فرش قرمز رنگ با نگارهای ایرانی ،هندونه و سیب های تو حوض ،آینه و شمدون توی تاقچه ؛من ایران بودم ...درسته اینجا ایرانه .:)
هنوز به خودم نیومده بودم که صدای مامانم از شوک بیرونم کشید .سر دفتر مشقم بودم و مدادی که دوبرابر دستم بود رو گرفته بودم داشتم سعی میکرد با همون خط خرچنگ قورباغه بنویسم :"بابا ،نان داد " و با صدای مامانم از خدا خواسته مداد رو زمین گذاشتم سمتش دویدم.
همه چی جلوی چشمام مرور میشد مثل الان با سرعت و بدون مکث .صدای خنده ها ،حرف زدن ها توی گوشم میپیچید و خاطرات جلوی چشمانم مرور میشد.چیزی تا مرگم نمونده بود درسته؟!
اره من الان توی اون ۷ دقیقه ام بودم ...هفت دقیقه ی آخر زندگیم و بعد تمام...
_تهیونگ
تمام وجودم پر شده بود از استرس و اضطراب!
یه روز گذشته بود و هنوز هم خبری از آریا نبود .ا/ت هم جواب تلفن هام رو نمیداد و این بیشتر باعث میشد نگران بشم .کل اتاق رو با قدم ها گذر میکردم و لحظه ی نمی ایستادم ..که صدای زنگ تلفنم به گوشم خورد .بدون توجه به اسم آیکون پاسخ رو کشیدم که صدای ا/ت با بغض به گوشم رسید ..نکنه....
ادامه دارد
احساس میکنم بعد مدت ها نتونستم یه پارت خوب بنویسم .
به نظرم اصلا خوب نشده و اگه شما هم خوشتون نیاد این پارت رو عوض میکنم
- ۱۹۲
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط