یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی

یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟
که چرا باز شدی در قفس ات زندانی؟

که چرا نور از عمق دل من دور شده
که چرا باز شدم جغد شب پایانی

یک نفر نیست کمی دست به مویم بکشد
و بپرسد که چرا باز چرا حیرانی

بزم مهتاب به پا هست و تو دعوت شده ای
کاش بی من نروی باز به آن مهمانی

گفته بودی که به آغوش تو دعوت شده ام؟
پس چرا باز مرا از بغلت می رانی؟

بوی موی تو مرا خوب گرفته ست به دست
تو همان ناب ترین آب ِ گُل کاشانی

دو سه خط شعر برای تو نوشتم امشب
پرسش این است که اشعار مرا میخوانی ؟
دیدگاه ها (۱۴)

ما میان نفس و ثانیه زنجیر شدیم عمرمان رفت در این فاصله تفسیر...

ناز کن زیبا نگارم ، تا خریدارت منم،،،دل ببازم در قمارت، دوست...

من از خیال توحس حضور می خواهمدلم گرفته و سنگ صبور می خواهمقس...

خدایا خسته ام.... اد کن کارت دارم.

در وقت آزاد بعد از ظهر با الکسا در حیاط پرسه میزنیم که ناگها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط