{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹²



صدایِ نفس‌هایِ منظمِ جونگ‌کوک در سکوتِ اتاقِ کوچک می‌پیچید. ا/ت به او که رویِ تختِ فلزیِ قدیمی، به خوابِ عمیقی فرو رفته بود، نگاه می‌کرد. کارتِ مشکی را در دست گرفته بود و انگشتانش را به آرامی رویِ سطحِ سردش می‌کشید. حسِ عجیبی داشت؛ ترکیبی از ترس، کنجکاوی و حالا، یک حسِ مسئولیت.

او دیگر نمی‌توانست به تنهایی به زندگیِ عادی‌اش ادامه دهد. اتفاقاتِ اخیر، دنیایِ او را زیر و رو کرده بود. جونگ‌کوک، با تمامِ رازو رمزهایش، حالا پناهگاهِ او بود، و ظاهراً او هم به این پناهگاه نیاز داشت. ا/ت باید کاری می‌کرد.

با احتیاط، جونگ‌کوک را بیدار کرد. «جونگ‌کوک… بیدار شو.»

جونگ‌کوک به آرامی چشم باز کرد. «چی شده؟»

«من… من فکر می‌کنم دیگه نمی‌تونم تنها باشم.» ا/ت گفت و به چشمانِ نگرانِ جونگ‌کوک نگاه کرد. «اون‌ها، هر کی که هستن، معلومه که دنبالِ ما هستن. و من نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونیم قایم بشیم.»

او مکثی کرد و نفسِ عمیقی کشید. «برای همین… می‌خواستم ازت بخوام. اگه ممکنه… اگه مشکلی نداری… می‌تونی بیای خونهٔ من زندگی کنی؟ تا وقتی که این ماجرا حل بشه. حداقل اونجا یه جایِ امن‌تر داریم. و می‌تونیم با هم رویِ این قضیه کار کنیم. رویِ قدرت‌هامون، رویِ اون سازمان…»

چشمانِ جونگ‌کوک کمی متعجب شد، اما بعد نرم شد. او به ا/ت نگاه کرد، به صداقتِ تویِ چشمانش، به شجاعتی که در صدایش موج می‌زد. او درک می‌کرد که ا/ت چقدر ترسیده، اما در عینِ حال، چقدر مصمم است.

«من… متشکرم، ا/ت.» جونگ‌کوک با صدایی که کمی بغض داشت، گفت. «تو داری ریسکِ بزرگی می‌کنی.»

«ما هر دو تویِ دردسر افتادیم.» ا/ت لبخندِ کم‌رنگی زد. «بهتره تنها نباشیم. به خصوص حالا که فهمیدیم شاید هر دومون کلیدِ حلِ این ماجرا باشیم.»

جونگ‌کوک سر تکان داد. «باشه. قبول می‌کنم. ازت ممنونم.»

---

صبحِ روزِ بعد، با اولین پرتوهایِ نورِ خورشید که از لایِ پرده‌هایِ ضخیمِ اتاقِ کوچک به داخل می‌تابید، ا/ت و جونگ‌کوک آمادهٔ رفتن شدند. وسایلِ کمی که جونگ‌کوک داشت، در یک کوله‌پشتیِ کهنه جا گرفت. ا/ت سعی می‌کرد عادی رفتار کند، اما قلبش تند تند می‌زد. بردنِ یک غریبه، آن هم غریبه‌ای با قدرت‌هایِ عجیب و دنیاییِ مرموز، به خانه‌اش، اتفاقِ بزرگی بود.

وقتی به آپارتمانِ کوچکِ ا/ت رسیدند، جونگ‌کوک با تعجب به اطراف نگاه کرد. برخلافِ اتاقِ تنگِ قبلی، اینجا کمی دلبازتر بود. دیوارها با نقاشی‌هایِ ا/ت پوشیده شده بود؛ رنگارنگ، پر از احساس، و حالا که جونگ‌کوک با نگاهِ تازه‌اش به آن‌ها نگاه می‌کرد، انگار که هر کدام از نقاشی‌ها، داستانی ناگفته داشتند.

«اینجا… خونهٔ توئه؟» جونگ‌کوک پرسید، صدایش پر از تحسین بود. «خیلی… قشنگه.»

ا/ت کمی سرخ شد. «ممنونم. اینجا جاییه که من… خودم هستم.»

آن‌ها کارتِ مشکی را رویِ میزِ کوچکی در اتاقِ نشیمن گذاشتند. ا/ت نفسِ عمیقی کشید. «خب، حالا که اینجاییم… باید بفهمیم که دقیقاً با چی طرفیم. اون سازمان… 'نظمِ مطلق'، چیه؟ هدفشون چیه؟ چرا دنبالِ ما هستن؟»

جونگ‌کوک به نقاشی‌هایِ رویِ دیوار اشاره کرد. «شاید جوابِ بعضی از این سوال‌ها، تویِ همین رنگ‌ها و طرح‌ها باشه. قدرتِ تو، قدرتِ دیدنِ حقیقتِ پنهانه. شاید کارتِ سیاه، فقط یه 'کلید' باشه، و اون 'قفل' که باید باز بشه، همین رازهایِ ناگفتهٔ دنیا باشه.»

او ادامه داد: «اون‌ها از قدرت‌هایِ غیرقابلِ کنترل می‌ترسن. قدرت‌هایی مثلِ ما. چون ما می‌تونیم نظمِ اون‌ها رو به هم بزنیم. شاید باید اول بفهمیم که دقیقاً چه چیزی اون‌ها رو اینقدر تهدید می‌کنه. چی باعث می‌شه که اینقدر بترسن؟»

ا/ت به نقاشیِ جدیدی که با مداد رنگی کشیده بود، اشاره کرد؛ همان طرحِ آبی و بنفشِ درهم تنیده. «من فکر می‌کنم این نقاشی، یه جورِ شروع باشه. شاید بتونیم با کشیدنِ احساساتِ دیگه، یا حتی با دیدنِ انرژیِ بقیه، بفهمیم که چه خبره.»

جونگ‌کوک با هیجان گفت: «دقیقاً! ما باید از قدرتِ تو استفاده کنیم تا بفهمیم. و من هم از قدرتم برایِ محافظت از تو و کمک به فهمِ این ماجرا استفاده می‌کنم. ما با هم، می‌تونیم اون 'نظمِ مطلق' رو به چالش بکشیم. آماده‌ای که اولین قدم رو برداریم؟»

ا/ت لبخندی زد، لبخندی که این بار پر از اراده بود. «آماده‌ام.»

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹³روزها در آپارتمانِ کوچکِ ا/ت،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁴روز بعد، آپارتمانِ ا/ت حال و ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹¹اتاقِ کوچک، حالا کمی گرم‌تر ش...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁰هوا تاریک بود و صدایِ وزوزِ ن...

My vampire

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط