{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۵
یقهی مهرداد رو گرفت اما نیما سریع واکنش نشون
داد و به زور جداش کرد.
داد زد: دیگه بسه، چرا اینقدر خرید؟ اگه یکی بیاد
داخل بفهمه واسه مطهره دارید دعوا میکنید که
آبروي این بدبخت میره.
اشکهام روونه شدند.
هردوشون با نفرت به هم نگاه کردند.
اون سحر کثافتم خونسرد با گوشیش ور میرفت.
مهرداد با قدمهاي بلند به سمت صندلیش رفت و
کتشو برداشت.
به سمتم اومد که دست لرزونمو مشت کردم.
ایمان خواست به سمتم بیاد اما نیما نذاشت.
جلوم وایساد و با چشمهاي به خون نشسته و صداي
فوق العاده خشن گفت: میرم توي ماشین، تا یک
دقیقه بعدش نیاي عواقبش پاي خودت.
بعد از کنارم رد شد و رفت که به سمتش چرخیدم و
با گریه بلند گفتم: مهرداد؟
از ساختمون بیرون رفت و در رو محکم بست که دو
زانو روي زمین فرود اومدم و صداي هق هقم اوج
گرفت.
یه دفعه صداي سیلی توي فضا پیچید که بهت زده
سریع به عقب چرخیدم.
با دیدن اینکه نیما سیلیاي به ایمان زده چشمهاي پر از اشکم گرد شدند.
با فکی قفل شده رو به ایمانی که با تعجب نگاهش
میکرد گفت: خیلی احمقی خیلی! فکر کردي خوب
شد که مهرداد رو اونطوري عصبی کردي؟ هان؟
به من نگاه کرد.
_جای نمیري، فهمیدي؟
بلند شدم و با عصبانیت و بغض گفتم: اصلا زندگی من به شماها چه؟
داد زدم: به شما چه که من صیغهی مهرداد شدم؟
هان؟
یه دفعه در باز شد که سریع به طرفش چرخیدم.
با دیدن مهرداد نفسم بند اومد.
به سمت صندلیها رفت و عصبی گفت: بتمرگید
ضایع کاري نکنید دارند میان تو.
آب دهن نداشتمو قورت دادم و با بدنی لرزون به
سمت صندلیم رفتم.
فشارم شدید افتاده بود.
نیما نگران گفت: کمکت کنم؟
دستمو بالا بردم و به هر جون کندنی بود خودمو به
صندلیم رسوندم و نشستم.
اون دوتا هم نشستند.
بشقابمو برداشتم و به زور و بیمیلی بقیهی
تیکههاي سیبهامو خوردم.
به مهرداد نگاه کردم.
با اخمهاي درهم با پاش روي زمین ضرب گرفته بود
و به میز نگاه میکرد.
مطمئنم بیخیال نمیشه.
در که باز شد همه هم وارد شدند.
آقاجون بلند گفت: غذا حاضره؟
صداي خاتون بلند شد.
_بله آقا.
خوبیه اخلاق خاتون همیشه اینه که هر چیزي می
شنوه خودشو به نشنیدن میزنه و به کسی نمیگه اما
بدیش اینه که بعدا تنها گیرت میاره و سوال پیچت
میکنه.
آقاجون همه رو به دو میز طویل ناهارخوري که بود راهنمایی کرد.
آقا شهریار: جوونا شما هم بیاین.
آقاجون بلند گفت: یکی بره جووناي توي اتاق
بیلیارد رو صدا بزنه.
به صندلی دست گذاشتم و بلند شدم.
مهرداد نگاه کوتاهی بهم انداخت و بعد بلند شد و
رفت.
تو همین نگاه کوتاهشم کلی حرف بود.
به دور از مهرداد و ایمان به اجبار کنار سپیده
نشستم.
حتی نگاهم بهم ننداخت.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۶غذاها رو که آوردند همه مشغول خورد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۷موبایلمو کنارم گرفتم و الکی صداي ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۴پس میوفتادم انداخت و بعد رو به او...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۳-مطهره خانم با ایمان ما هم کلاسین...

مافیای من.......

[برادر ناتنی]part-۲چرخیدم سمت ورودی فرودگاه که دیدم کلی پسر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط